تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو
از آخرین باری که ایران بودم بیشتر از یکسال و نیم میگذره. همیشه وقتی بر میگردم با خودم عهد میکنم که به این زودی ها برنگردم اما بعد از چند ماه که خستگی راه از تنم در میره تمام سختی ها و مشقات و مصائبی که برای اومدن به ایران کشیدم یادم میره. از دردسر گرفتن ویزای کوفتی ترانزیت کشوری کوفتی تر مثل آلمان تا به نیش کشیدن یک بچه ی ۴ ساله با کلی خرت و پرت و ساک و چمدان سفری.

این روزها که مدت مدیدی از فراموشی مصائبم میگذره خیلی برای ایران دلتنگم. در این مطلب میخوام از تعدادی از موارد دلتنگیم یاد کنم. ناگفته نمونه که یاد آوری تمامی موارد از حوصله ی نوشتن من و خوندن شما خارجه بنابراین به گوشه ای از این موارد بسنده میکنم.

دلم تنگه برای:

خونواده م پدرم،مادرم،خواهرم و خونوادش و برادرم.برای عمه ها و عموم. برای دختر عمو ها و پسر عموهای نازنینم،  برای شب بیداری ها و درد دل ها مون.برای دوستان عزیزی که سالهاست همراه و غمخوار مند. برای دوستانی که تازه پیدا کردم و هنوز ندیدمشون و یا فقط یکبار دیدمشون اما انگار سالهاست می شناسمشون.برای همسایه های خوشقلبمون. برای بقال سر کوچه که باانصافه اما اخلاق نداره و هر از گاهی یکی ار خانوم های محل باهاش قهر میکنه. برای بقال دو کوچه اونور تر که خوش رو و خوش اخلاقه اما یه جو انصاف تو بساطش نیست و هروقت که مشتری ها با بقال اول قهر میکنند رونق مغازه ش بیشتر میشه! برای پل عابر سر خیابونمون که شهرداری هرکار میکنه که مانع عبور موتوری ها ازش بشه باز هم راهشو پیدا میکنن و یا شبونه میله هاش کج و کوله میشه. برای مسافر کش های بد اخلاق. برای مسافر کش های خوش اخلاق. برای مسافر کش های پر حرف که وادارت میکنن زودتر از مقصد پیاده بشی و کمی در سکوت راه بپیمایی تابه مقصد برسی. برای میادین تجریش،فاطمی، ولیعصر، فلسطین، سعدی،فردوسی ، کریمخان ،لشکر ، پاستور ، قزوین ، آزادی، انقلاب و.... برای  بازار بزرگ تهران، ناسر خسرو ، کوچه مروی ، توپخونه ، امامزاده صالح ،امامزاده قاسم ، امامزاده داوود. برای کتاب نو فروشی های خیابون انقلاب، برای کتاب کهنه فروشی های خیابون انقلاب. کتاب فروشی های خاک گرفته و نموری که هرگسی رغبت وارد شدن بهشون رو نداره. برای صحافی های فکسنی و درستکار کوچه پس کوچه های فرعی انقلاب. برای جیگر مگسی های خیابون انقلاب که از دور دل و دین میبره و از جلو زهره! برای لبو فروش های زمستون و گردو فروش های تابستون. برای آب انار و ذغال اخته ی پاییز. برای کله پزی های خوش نام مثل چشم آبی، افق ، شاخ طلا. برای سمساری ها و عتیقه فروشی های منوچهری که با زبون چرب و نرمشون کوزه ی سفالی یک ساله رو به اسم صد ساله بهت قالب میکنن. برای جمعه بازار ناصر خسرو که از یک مشت دست فروش  و عتیقه فروش شیره ای شروع شد و حالا به مرکز خرید عریض و طویل سه چهار طبقه رسیده که عینک ری بن تا شال های سرمه دوزی افغانی رو میشه اونجا پیدا کرد. برای کارت تبریک و لوازم ضروری کریسمس فروشی تا صنایع دستی های خیابون ویلا. برای هال و هوای روز های بچگی وقتی در خیابون قزوین بطرف شرکت دخانیات قدم میزنم. برای لباس فروشی های خیابون ولیعصر که اکثراً یک مدل لباس دارن اما فرقشون اینه که کدومشون جای چونه ی بیشتر روی قیمتشون گذاشتن. برای گالری داداشی و سبک خاصی که در هنر نقاشی ایران وضع کرده! برای پیتزا های ایرانی که اگه جلوی یک ایتالیایی بذاری میگه چلوکباب سنتی ایرانی دیده. برای دیزی سنگی با سنگک داغ. برای نان داغ کباب داغ و حوض خونه های سنتی....

القصه، دلم برای ایران تنگ شده!

+ حکایت شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

 

گمان میکنم آزادم ولی جلو سرنوشت خودم

نمی توانم کمترین ایستادگی بکنم

افسار من بدست اوست.

 

"صادق هدایت"

+ حکایت شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

مدتیه که هراس مردن در اثر آنفولانزای خوکی سراسر آمریکا رو فرا گرفته. یادم میاد همین حول و هراس رو چند سال پیش از آنفولانزای مرغی و مبتلا شدن به بیماری گاو دیوانه در مردم دیده بودم. هر ساله تعدای زیادی در اثر ابتلاء به آنفولانزای معمولی میمیرند اما این مسئله اونقدر معمولی و پیش پا افتاده شده که دیگه حرفی ازش در اخبار زده نمیشه.

از ۵ سال پیش که خدا در رحمتش رو بروی ما چهار تاق باز کرد و دخترمونو بهمون داد برای حفظ سلامیتی اونم که شده هر سال میریم و مثل بچه های خوب سر وقت واکسن آنفولانزامونو میزنیم. امسال در اثر هو و چوی بیش از حد آنفولانزای خوکی همه ی مردم یه جوری گوش به زنگ شدن که ببینن کی این واکس به بازار میاد. از طرفی مطالب در مورد مضر بودن خود واکس کم نیست که این واکس چه بسا از خود آنفولانزای خوکی مهلک تره و چه ها که به سرتون نمیاد اگه این واکسن آزمایش نشده ی زود به بازار رسیده رو بزنین. خلاصه یه دل میگه بزن ... بزن یه دلم میگه نزن... نزن شده که مپرس. بخصوص که هی اعلام میکنن که هنوز نتونستن به اندازه ی کافی این واکسن رو تولید کنن و به همه نمیرسه. اولویت ها به این ترتیب هستند: اول زنان باردار-دوم بچه های بین ۲ـ۵ سال- سوم افرادی که به دلایل مشکلات سلامتی سیستم دفاعی قوی ندارند- چهارم بچه های ۵-۱۲ سال -پنجم افراد کهنسال و آخر سر هم بقیه ی مردم که از این رده بندی ها خارج هستند. که البته فعلاً فقط برای دو گروه اول واکسن موجوده و بقیه باید چند ماهی صبر کنند.

چیزی که بیشتر از همه مردمو ترسونده آمار مرگ و میر این بیماریه که ظاهراً بیشتر تلفاتش زنان باردار  و بچه های زیر ۱۰ سال هستند. خلاصه بعد از خوندن چندین و چند مطلب درباره ی آنفولانزای خوکی و مضرات واکسن این بیماری و بعد از دیدن چندین برنامه ی مستند و خبری  سیاسی اجتماعی در مورد این بیماری بدمصب اینجانب فردا راهی مطب دکتر هستم که یا شانس و یا اقبال بگم و واکسن مربوطه رو بزنم. اگه دیگه اینطرف ها پیدام نشد بدونین در اثر اثرات جانبی واکسن جان به جان آفرین تسلیم کردم. اما اگه از این اثرات جانبی خبری نشد و جان سالم بدر بردم در اولین فرصت با مطلبی مفرح تر برمیگردم!

به امید دیدار!

+ حکایت شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

این روزها کمی گرفتارم اما بزودی با مطلب جدید برمیگردم!

+ حکایت شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

یکی از بدی های زندگی دور از وطن وقتی نمود میکنه که خبر فوت عزیزی رو میشنوی. فرقی نمیکنه کی باشه مادر بزرگ کهنسال و مریض یا دایی جوان. وقتی میبینی زندگی به همون شکل دیروز جریان داره و دوستان و آشنایانت مثل همیشه خوش و خرم و سرزنده باهات احوال پرسی میکنن دچار دوگانگی میشی که مرگ عزیزت رو باور کنی یا نه. اون روزها که هنوز ایران بودم همیشه از مراسم های عزاداری ایرانی بدم میومد. همیشه فکر میکردم ما ایرانی ها عزاداری رو به نهایت میرسونیم و با دم گرفتن ها و مداحی های جگر خراش حال داغداران رو بد اندر بد میکنیم. اما حالا وقتی میخوام برای عزیز از دست رفته م گریه کنم اول که تنهایی هیچ مزه نداره. دوم اینکه حتی اگر هم بتونم گریه کنم مدت کوتاهی دوام نمیاره و مجبورم به هر دلیلی آروم بگیرم. حالا این دلیل می خواد غصه دار نکردن دخترکم باشه یا نداشتن حوصله برای تفسیر احوالات درون به همسر مهربان. در نتیجه همیشه انگار بغض نهفته و اشگ نریخته ای توی گلوی آدم باقی میمونه. نا گفته نمونه چون در مراسم حضور نداشتی بخشی از وجودت نمیخواد حقیقت رو بپذیره و باور کنه.

از من بشنوید، عزاداری ایرانی اگرچه جانگدازه اما دست کم با خانواده و اقوام میگذره و خیلی وقت ها خنده هایی که تو مراسم عزاداری پیش میاد از صد تا جوک بیشتر میچسبه چون نشون دهنده ی اینه که طرف مقابل داره سعی میکنه که کمی حال و احوالتو عوض کنه. دستشون درد نکه . هرچی هست از عزاداری تک و تنها، اون سر دنیا صد برابر بهتره!

+ حکایت شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |