تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو
مرز عقل و جنون کجاست؟ چه وقت به طور قطع میشه کسی رو دیوانه دونست؟ قدیما میگفتن کسی که با خودش حرف میزنه دیوانه ست. اگه اینطوره 80% مردم دنیا از سلامت عقل بی بهره ن یا همون خودمونیش که بالا خونه شون رهن دائمه. اما قضیه به همین جا ختم نمیشه . سر کردن با اینجور آدما راحته. به فرض که یارو با خودش حرف بزنه. حداقل آدم میفهمه بالا خونه ی طرف در رهن و اجاره ی کیه! اما حذر کنین از اونایی که خیلی هم ادعای فهم و کمالاتشون میشه اما در باطن جزو اون دسته هستن که اون حکایت قدیمی میگه" زنده ت عذاب مرده ت هم عذاب"

یکی از بستگان نزدیکم از این دسته ست. از اونایی که وقتی پای بد گفتن و شک کردن و تهمت زدن پیش میاد به مرده و زنده رحم نمی کنه . البته همیشه اینطور نبوده. تا همین چند سال پیش آدم معقول و محترمی بود. هنوز هم همه بهش احترام میزارن اما این احترام حذر کردن از درگیری و شروع یک نزاع بیریخته که همیشه به هتاکی های مهمل میشه. و کاش قضیه به همینجا تموم میشد. طرف باید پیه وقت و بی وقت مکالمات تلفنی فریاد آلود و پر ناسزا (اونم آب نکشیده!) رو به تن مبارکش بماله. میزان بلندی و آب کشیدگی این مکالمات تلفنی به درجه ی داغی سر مبارک ایشان داره!!
از وقتی که به ینگه دنیا اومدم و اینجا رحل اقامت گریدم کمی،فقط کمی آرامش روح و روان پیدا کردم. اما هنووز که گاهی میام از روی ادب و خوب البته دلتنگی احوالی ازشون بپرسم بالاخره یه جوری تنم میلرزه. چه مستقیم با خود جناب حرف بزنم و چه غیر مستقیم از احوالات خودش و خانواده ش خبر دار بشم.
جالب اینجاست که اون آدم باهوش،خلاق، مهربون و حساس سابق حالا هم هنوز تمام این خصوصیات رو داره اما در راه اذیت و آزار خودش در درجه ی اول و بعد اطرافیان استفاده میکنه. مثلأ هنوز هم باهوش و خلاقه اما در این زمینه که چطور از بقیه نقطه ضعف گیر بیاره که بچزونتشون..یا مثلأ از زباله دان خاطرات یه چیزی بیرون بکشه که با یک بخت برگشته ای بنای ناسازگاری بزاره. یا اینکه خودشو به مریضی لا علاج بزنه که ترحم و محبت اونایی که قبلأ چزونده بدست بیاره.
هنوزم مهربونه اما بیشتر برای همسایه نه برای خانواده ش. مثلأ اجاره رو به مستأجرش می بخشه و همچنان اجاره بهای سه سال پیش رو ازشون می گیره و دائم به خونوادش میگه قناعت کنین.
بهرحال خویشاوند نزدیکه و دودش توچشم منم میره یه جورایی. خوبی زندگی اینجا اینه که آدم چیزهای جدید یاد میگیره. یا بهتره بگم خیلی از ارزش ها و تابو های آدم یا بطور کل عوض میشن یا رنگ می بازن. با وجود علاقه ی شدیدی که به این شخص دارم فکر می کنم بهترین راه این باشه که در یکی از این آسایشگاه های روانی چند وقتی بستریش کنن. تا هم کمک باشه به خودش که آرامش گم شده ش رو پیدا کنه هم اطرافیانش یه نفس راحتی بکشن و بفهمن زندگی یعنی چی. اما امان از وقتی که کسی در ایران حتی به این موضوع فکر کنه. "هیهات منِ ذلة" طرف پدرشو ،برادرشو و یا مادربزرگشو برده تیمارستان!!! اینجاست که طرف که کسی دیگه براش تره هم خورد نمیکرد و تهملشو نداشتن حالا به مظلوم ستمدیده تبدیل میشه. همین داستان در مورد سرای سالمندان هم صادقه.(البته من هنوزم کمی با این مسئله مشکل دارم)
طرف پدر یا مادر پیر و زمین گیرش رو تا دم گور به نیش میکشه. اما در این میون هزار بار تحقیرشون میکنه، دو هزار بار باهاشون ترش رویی میکنه، ده هزار بار به سرشون منت میزاره و یک میلیون بار با همسرش دعوا و جدال خونین میکنه که داره ایثار میکنه و از والدین پیرش نگهداری میکنه.
من فقط می دونم که آدما یک بار به این دنیا میان و عمر انقدر کوتاه هست که ارزش نداره بخاطر این تابو ها ؛تلخ یا کوتاه ترش کرد.
بنابر این منتظر نشیم که یک بیمار اعصاب که سال هاست دارو میخوره (اما درست و به وقت نمی خوره) شاخ یا دم در بیاره تا بشه حالا بهش گفت بیمار "روانی". تا دیر نشده و بلایی سر خودش یا دیگری نیاورده به دادش برسیم و بهش کمک کنیم. به کسی چه مربوطه که فلانی رفته سفر دور دنیا در دو سه سال یا در بیمارستان اسمشو نبر بستری شده؟
مهم اینه که به بیماران اعصاب و روان همونطور نگاه کنیم که به یک مسلول یا بیمار کلیوی. کسی که شدیدا احتیاج به کمک ، رعایت و حمایت داره و هرچه زودتر به دادش برسیم به نفع خودش و اطرافیانشه. منتظر نشیم تا نشونه های بارز تری ببینیم یا برعکس چون طرف هنوز شاخ و دم درنیاورده بیماریشو جدی نگیریم و هی انگولکش کنیم.
به پیر به پیغمبر این عزیزان که همیشه هم عزیز میمونن دیگه اعصاب سابق رو ندارن حالا دیگه شدن چینی بند زده که با کوچکترین فشاری دوباره مشکنه و ممکنه دفعه ی بعد بند پذیر نباشه. بیایم و تابو هامونو دوربریزیم.
+ حکایت شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

دیروز برای اولین بار در زندگیم تصادف کردم. اونم چه تصادفی! از پارک در نیومده بودم که "تق" زدم به ماشین پشتی که اونم داشت از پارک درمیومد. سرعت: 1 کیلومتر در ساعت! و چون ناشی بودم فورا با تلفن همراهم زنگ زدم تا افسر بیاد و مقصر رو پیدا کنه. برای کسی که در ایران زندگی میکن این قضیه چندان بغرنج نیست. بخاطر اینکه در ایران وقتی مقصر پیدا شد دیگه پرونده بسته است. خاطی جریمه شو می پردازه و زندگی ادامه پیدا میکنه. اما اینجا همین جرم کوچیک میشه داغ ننگ روی پیشونی.پیراهن عثمان و ستاره داوود تا 5 سال! مبلغ بیمه ت بالا میره و خلاصه میشه قوز بالا قوز. خیلی عذاب وجدانت کمه که اگه رفته بودی توالت و بالا نمی کشیدی تا برسی خونه حالا اون ماشینه رفته بود و تو بهش نزده بودی.
حالا بماند که چطور باید به شوهر جان بگی که اقای پلیستون منو مقصر شناخت برای دنده عقب رفتن بی دقت. خوب اخه من از کجا می دونستم که اون خانومه درست میره تو نقطه ی کور اینه بقل من وایمی سته؟
این قضیه یه جور هایی منو یاد روز های جنگ و بمباران تهران انداخت. وقتی هر خانواده که امکاناتشو داشت از زباله دان فامیل یه کسی رو در یه دهات کوری حتا شده در مناطق شش گانه ی پشکل اباد پیدا کردو چند وقتی مهمونشون شد. جالبه که تا وقتی همه کنار هم بودیم و ایام ایام جنگ بود همه خوب با هم کنار اومدیم. اختلاف ها و بد گویی ها و کینه شتری ها وقتی هرکی رفت سر خونه زندگیش شروع شد.یادمه یه روز صدای چند انفجار اسمون شهر رو لرزوند و در همین بین دو تا ماشین "تق" زدن به هم. هر دو راننده پریدن از ماشیناشون بیرون و همدیگرو بغل کردن.بعد از اینکه شکر خدا رو کردن که هنوز زنده ن به هم اطمینان دادن که بیخیال تصادفن و از هم خدا حافظی کردن.چه روزای خوبی بود. نه برای بمباران بلکه برای اینکه مردم فراموش کردن که شمسی خانم برای دخترش پلوپز 50.000 تومنی خرید ما باید بهترشو به دخترمون بدیم. یا اکبر اقا که پز می داد کارو بارش توپه چرا صبح سحر تو صف شیر وایمی سته؟ و غیره و ذالک.
بلکه برای این بود که مردم درد مشترک داشتن و سایه ی مرگ بالای سر همه به یه حد بود. راستی که این سایه ی مرگ هم نعمتیه. هر چند که نیم سایه ش بهتره!
بگذریم. تام نه تنها ملامتم نکرد بلکه خیلی اروم و منطقی بهم گوشزد کرد که خدا رو شکر کنم که منو بچه هردو سالمیم و از همه مهم تر اینکه به جای ماشین بچه یا ادم بزرگ پشتم نبوده.
حالا منی که همیشه مینالیدم که این چه زندگیه که من دارم از زور شرمندگی و سوزش وجدان انگار شر شر میکردم که بهم بتوپه و دعوام کنه!! که بازم نکرد.(خدا خیرش بده والله)
امروز احساس میکنم اونقدر ها هم وضعم بد نیست. درسته که تا دلم گرفت مثل سابق نمی تونم برم میدون انقلاب گردی کنم یا باید با 10-12 یا گاهی 20 بار شماره گرفتن بسازم تا بتونم نیم ساعت با خونوادم گپ بزنم اما در عوض شوهر خوبی دارم که همیشه "همراه" منه!
میگن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!
+ حکایت شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |