یکی از چیزایی که ما ایرانی ها از خارجی ها مثلاً آمریکایی ها کمتر داریم اعتماد به نفسه. البته هستن ایرانی هایی که اعتماد بنفس بالایی دارن و بالطبع امریکایی های که اعتماد بنفس ندارن. منظور من اکثریت ماها و اونهاست.
به یک مورد اشاره میکنم:مردان آمریکایی وقتی پدر میشن با افتخار و اصرار زیادی دختراشونو Princess یا همون شاهدخت یا شاهزاده خانم خودمون صدا میکنن. انگار هربار که دخترشونو به این اسم در جمع صدا میکنن یه جوری امر به خودشون هم مشتبه میشه که خودشون هم پادشاهن و در نهایت سرافرازتر ،مفتخر تر و سرزنده تر راه میرن و همین شادابی به اطرافیان هم سرایت میشه یا فیض میرسونه.خانمشون از مزایای نیمچه ملکه بودن برخوردارمیشه و حتی خود دختر یا شاهدخت مذکور هم از این تملق خرسند شده و رو می بینه که هی ناز کنه و ناز بفروشه. از عواقبش بگم که هر کاری بکنه در چشم پدر مفتخر و بزرگمنشش شق القمر میاد و هی تعریف میکنن که الیزابت چنین میکنه و جنیفر چنان میکنه و خواهی نخواهی باید تحسین کنی تا از جمع عقب نمونی.
اما تو جامعه ما تقریباً کاملاً برعکسه. دختر یه جورایی مترادفه با خفت. بزرگترین گناهش اینه که اینهمه خرجش میکنی و زحمت بپاش میکشی که دست آخر اسم یه غریبه رو یدک بکشه . دختر حتی نمیتونه اسم خونوادگیشو نگه داره... زرشک! و بقیه قضایا که همه خوب میدونیم. بحثم اصلا اینا نیست بلکه اینه که در ایران بچه ها علی الخصوص دخترا اگر هم هنر یا مهارتی داشته باشن و در جمع مطرح بشه پدر مادر ها برای اینکه تواضع بخرج بدن و با پا پیش بکشن هی نفی میکنن و در لفافه توسر بچه هاشون میزنن. این در جمع بودنشون اما در خفای چاردیواری خونه شون هم ول نمیکنن که، برای اینکه بچه هاشونو تشویق به کار و تلاش بیشتر کنن و مثلاً سر غیرت بیارن هی سرکوفت بچه های دوست و آشنا رو بهشون میزنن و در لفافه تحقیرشون میکنن. این پدر و مادر های عزیز ایرانی هم درست مثل اون پدر و مادر های آمریکایی دلسوزن و خیر بچه هاشونو میخوان اما روش هاشون فرق داره. هردوشون از درد نه به این شور شوری؛ نه به این بی نمکی رنج میبرن. اما گاهی اثرات مخرب این شورِ شورِ بیشتر از اون بی نمکه است چون با تحقیر کردن ها و مقایسه کردن های بی مورد و مغرضانه شون حسابی دخل اعتماد بنفس بچه هاشون میارن و با شوری زخم زبون هاشون آسیب های همیشگی به کلیه های بچه ها وارد میکنن.
کاش همه پدر و مادر های سراسر دنیا(که منم یکیشون هستم!)ا سعی کنن که متعادل تر رفتار کنن. نسل هاست که آدما دارن اشتباهات رفتاری و تربیتی پدر و مادراشونو یدک میکشن و این سعی کوچولو میتونه کمی از بار رو دوش بچه ها در تمامی نسل ها رو سبک تر کنه.
الهی آمین!
+
حکایت شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ
|
یکی از مشکلات ما ایرانی ها اینه که خودمونو همونطور که هستیم قبول نداریم. کاری به ارزش گذاری ندارم که فرهنگ ما بهتره یا فرهنگ غربی؟ حرف من اینه که هر فرهنگ و جامعه ای هم خوبی داره هم بدی. بستگی داره چطور بهش نگاه کنیم. یادمه یکی دو سال پیش شب سال نو مسیحی بود و همسرم که کاتولیک به دنیا اومده منو به مس نیمه شب سال نو برد تا برای اولین بار در عمرم این مراسم رو ببینم. برای من که مسلمون به دنیا اومدم این مراسم خیلی جالب بود هرچند نمیفهمیدم ماجرا چیه که هر چند گاهی وایمیستن و آواز میخونن و گاهی زانو میزنن و چیزی زمزمه میکنن و گاهی هم میشینن و هیچی نمیگن. من که بیشتر محو شکوه و عظمت کلیسا، با پنجره های رنگینن و نقاشی های مذهبی بودم. دست آخر هم کشیش اعظم با ردای مخصوص شروع به قدم زدن در راهروی بین نیمکت ها کرد و آتش گردونی رو تکون میداد تا بوی کندر در همه جای کلیسا بپیچه. بوی کندر منو یاد اسفند دود کن های کولی سر چارراه، بچگی هام و بالاخره یاد مامانم انداخت که هر روز صبح اسفند و کندر دود میکرد تا هم بلا از خونه دور بشه و هم هوای خونه برای یه روز پر از دود سیگار آماده بشه! یادش بخیر چقدر دلم برای تهران و خونوادم تنگ شده. صدای همسرم منو از عوالم خودم بیرون آورد. بهم گفت که همیشه این بو رو دوست داشته و اونو یاد بچگی هاش میندازه!!! گفت ای کاش میدونست کشیشان چی دود میکنن که این بو ازش در میاد. باورم نمیشد که کندر در ینگه دنیا یه ماده سرّی و مرموزه. همین کندر که جوون های امروزی بهش اَه و تُف میکنن برای یه آمریکایی مثل یه شئ مقدس میمونه که فقط در مراسم خاص مذهبی به بوییدنش مشرف میشه! و مسلماً برعکس این مطلب هم صادقه. اما برای کسی که هیچوقت در حسرت رفتن به فرنگ نبوده و به دید " به به چه خروسی چه قشنگ است و ملوس" به ینگه دنیا نگاه نکرده دیدن این فرق ها خیلی راحت تره تا کسانی که به دید حسرت یا ستایش به این طرف دنیا نگاه میکنن. اما بخدا اینجا بهشت برین نیست. از دولت ها که بگذریم هر کشوری بهشته . بگذریم نمیخوام وارد مسائل سیاسی بشم که اصلا ازش سر در نمیارم.
یکی دیگه از سوتی های اینجا اسپری های خشبو کننده هواست. مدت ها بود که یکی از این اسپری هارو تو دستشویی گذاشته بودم برای وقت مبادا. میدونستم که نمیتونم به اینجور چیزا دل ببندم . حتی گرون ترین و پرزرق و برق ترینشون یه جور هایی بوی جالبی ندارن. یه شب مهمون خیلی وسواسی داشتیم و به خودم گفتم حالا وقت مباداست. چشمتون روز بد نبینه با همون پیس اول پشیمون شدم اما چه سود؟ قطراتی از اسپری کذایی روی لباسم پاشید و تا ساعت ها لباسم بوی آشنای عطر مشهدی میداد. میگن دنیا کوچیکه یعنی همین! زیلیون کیلومتر از مشهد دوری اما چیزی که بدت میاد اینجا هم پیدات میکنه. چه تو ایران باشی چه تو ناف آمریکا فرق نمیکنه وقتی از بوی عطر مشدی بدت میاد گریزی نداری. حداقل خوبی عطر مشدی های ما اینه که تو شیشه های بیریخت و ارزون فروخته میشه و صادقانه میگه :من بوگند میدم!اما اینجاست که آدما گول بسته بندی های آنچنانی رو میخورن و کلی پولشو میدن تا همون عطر مشدی خودمونو بخرن.دیگه نمیتونی بگی نه این یکی فرق داره یا بهتره ،مهم اینه که این همون عطر مشدی خودمونه!
+
حکایت شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ
|
ازدواج کلمه ایه که باید براش یه فرهنگنامه جداگانه تالیف بشه چون معانی بسیار زیادی داره. مثلا ازدواج از نگاه دختر بچه 7 ساله= نوعی دیگر از خاله بازی که پسر همسایه باید مثل بابا بره سرکار و پول بیاره تا من بتونم برم برای غذا چیتوز و چیپس بخرم!
ازدواج از نگاه یه پسر 7 ساله= اه!باز من باید هی برم سرکار و مثلا شب برگردم. اینکه بازی نشد. چرا نمیتونم مثل دائی جواد با دوستام برم مثلا سر کار و نصف شب هرو کر کنون برگردم خونه؟
ازدواج از نگاه یه دختر 18-19 ساله= نه! من فعلا میخوام درسمو ادامه بدم!;)
ازدواج از نگاه یه پسر 18-19 ساله= نمنه؟! گرفتی مارو؟
.....
ازدواج از نگاه عروس فردا پسفردای "ان کهتو و زوجتو"= چی شد؟؟ پس چرا دیگه منو گل خانم صدا نمیکنه؟ از من سراغ شام میگیری؟
ازدواج از نگاه دامادفردا پسفردای "ان کهتو و زوجتو"= آخیشششششش دیگه لازم نیست پول نازنینو بیخودی بالای گل حروم کنم!
و الا ماشاالله!!
ازدواج شاید یکی از بزرگترین و مهم ترین تغییرات در زندگی هر آدمی باشه. اما برای کسی مثل من که ازدواجم همزمان شد با یه تغییر بزرگ دیگه زندگی برام یه فرمول تازه بوجود آورد: ازدواج+کوچ از وطن= غوز بالا غوز!
تقریبا هر دختری که با عشق و عاشقی ازدواج میکنه هفته های اول زندگی مشترک براش خیلی سخت میگذره. درست انگار به خودت میای و میبینی طلسم ها باطل شدن و تو موندی و کدو حلوایی که مثل استخون لازخم دائم بهت یادآوری میکنه که دوران سیندرلاییت سر اومد و حالا دیگه شدی کلفت خاکستر نشین! و تمام عمر وقت داری که باخودت فکر کنی که مگه قرار نبود شاهزاده بیاد دنبالم و منو با اسب سفیدش ببره پس چی شد که به همین وضعم بسنده کرده؟ خلاصه که دیگه از پری مهربون خبری نمیشه که نمیشه. و یهو بخودت میای و میگی این اصلا اونی نبود که من فکرشو میکردم. اشتباه نکنین من مخالف ازدواج نیستم اما میخوام به عروس خانم های بعد از این یه اخطاری بدم که در زندگی آینده خیلی بدردشون میخوره.
"عروس خانم های بعد از این که با یک دنیا امید و آرزو به خونه بخت میرین حواستون باشه بعد از بله گفتن و امضای اوراق رسمی طلسم سیندرلا باطل میشه و میریم که داشته باشیم هفت خوان رستم رو!"
متاسفم که باید بگم آش کشک خاله است. بالا بریم پایین بیایم کلی جروبحث، کل کل و بگو مگو در انتظارمونه. چون حالا دیگه نامزد ناز کن نیستیم که نازمون با هزار طبق نقل و نبات کشیدنی باشه. حالا شدیم خانم خونه که باید از شوهر خسته و هلاکی که برای آسایش ما از خروسخون سحر تا بوق سگ عرق جبین ریخته پذیرایی کنیم. و خوب دیگه وقتی برای رفتن به بازار قائم . با سروناز تو کافی شاپ همیشگی کافه گلاسه خوردن گاه و بیگاهمون نمیمونه. اما خوب در عوض یه مژده دارم براتون که سختیش همین صد سال اوله! شاید در صد سال دوم از قالب سیندرلای خاکستر نشین دربیایم و بشیم کوزت جناب ویکتور هوگو که بدون مهنت و منت جادو ماریوس حساس و عاشق پیشه در همسرمون حلول کنه و حالا زندگی شیرین میشود رو در صورت غذای زندگی ببینیم.
اما از همه این بذله گویی ها گذشته ازدواج همونطور که قدیمی ها میگفتن مثل یه گردوی دربسته است. حتی اگه مغزش خشک و کرمو باشه از پوستش میشه استفاده کرد هرچی باشه برای گذاشتن دست و پای مردم تو پوست گردو که مصرف داره! منظورم اینه که به ازدواج به دید بارگاه کلئوپاترا و ملکه سبا نباید نگاه کرد چون هفته اول به دوم نشده برگشتیم خونه بابا. هر ساختنی صبر و حوصله میخواد و اولش خرابی و بی سامانی داره. تا دونفر که همیشه حرفشون خونه بابا پیش بوده باور کنن که حالا دیگه یه سر همسر هستن کلی ماجرا ها درپیشه.
ای کاش پیش از ازدواج یکی به من این چیزا رو میگفت. از صمیم قلب امیدوارم من آخرین فرد از نسل هالو های هفت شنبه باشم که یک سال آزگار اول زندگی مشترک رو به "بله، تو درست میگی و هرچی تو بگی" گذروندن با این امید که همسر عزیز ببینه من چه زن خوب و متینی هستم و به اصطلاح گربه رو اینجوری دم حجله بمیرونم.
نمیخواستم اعتراف کنم اما باید بگم هالو هایی مثل من بهتره اصلا ازدواج نکنن. حالا به تلافی اون یکسال باید دست کم ده سال کل من کل کنم تا به آقا بالا سری که خودم ساختم بفهمونم اونقدر ها هم چولمن نیستم که نتونم کاری یکنم. اگه گفتم هرچی تو بگی از عجز در تصمیم گیری نبوده درجه هفت شنبگیم بالا بوده که فکر کردم تصویر یک زن نمونه و بینظیر می آفرینم که هر مردی آرزو کنه که اگه زن اینه من زن ذلیلم ! اما خوب ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه است. نمیشه خیلی هم خورده گرفت. آدمیزاد عادت پذیره و ترک عادت هم سخت و طاقت فرساست. (نمی خوام به صورت قدیم ضرب المثل رجوع کنم که مایه جنون خودم میشه!)
متاسفانه هیچوقت مرد نبودم که این ماجرا هارو از نگاه داماد بعد از گذشتن از پل حلاجی کنم. مسلما آقایون هم دل پری از ما دارن. چه بسا فکر کنن چه بلایی به سر خودشون آوردن.
جواب من به این عزیزان حرفیه که از قدیم وندیم گفتن منم میگم چون اول و آخرش حقیقت داره چه بسا برای ما بانوان عزیز "عجب گیری افتادم گو "هم مصداق پیدا کنه .
"میگن زن بلاست اما هیچ خونه ای بی بلا نباشه!!"
الهی آمین!
+
حکایت شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ
|