تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو

+ حکایت شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

یکی از مضررات تنهایی در ولایت غربت اینه که آدم کمتر حوصله میکنه غذای ایرانی درست کنه مخصوصاً اگه همسرش هم ایرانی نبوده و اصولاً اهل غذاهای ایرانی نباشه. در نتیجه برنامه ی غذایی تقریباً منحصر به غذاهای خارجی میشه. خوب اولش تنوع بود و همه چیز تازگی داشت. بعد یواش یواش آدم میتونه اظهار نظر کنه و بگه که من فلان و چنان غذا رو امتهان کردم و حالا با اطمینان میگم که دوستشون ندارم.(باز صد رحمت به ما ایرانی ها، اینا که حتی جرأت امتهان غذا های جدید رو ندارن. میترسن مبادا انقدر به ذائقه شون نسازه که سر تاسر جهاز هاضمه شون تاول بزنه!)
گاهی انقدر دلم برای ایران و کوچه پسکوچه هاش، مغازه ها و بقالی های فکسنیش، سفره های رنگارنگ مهمونی و خلاصه همه چیش تنگ میشه که عُقده مو سر غذا خالی میکنم. چه جوری؟ اینجوری که یه پاتیل آش رشته ی مشتی درست میکنم و تا نفس دارم میخورم که دلم خنک بشه. خود کشیه میدونم اما چه کنم؟ گاهی هم که خیلی سر حال و سر دماغم با سرعتی ما فوق آشپز های ایرانی غذای دلخواهم رو درست میکنم و نوش جان میکنم که حالم از اینم بهتر بشه. معمولاً برای 2-3 وعده درست میکنم و چون خودم تنها مشتریش هستم 4-5 وعده هم کفاف میده. اینجور وقت ها برعکس زمانی که هنوز ایران بودم و غذای پسمونده از گلوم پایین نمیرفت؛ دلم غنج میزنه که شام یا ناهار یه غذای درست و حسابی میخورم عوض[دومین بار در این هفته] استیک(انقدر که اینجا مجبورم گوشت قرمز بخورم در تمام 30 سالی که ایران بودم نخوردم، نقرس نگیرم خوبه) یا تاکوی گوشت چرخ کرده(اَه! از همون اولش فهمیدم که خیلی اهل غذاهای مکزیکی نیستم،برعکس آمریکایی ها که وقتی از جلوی مگسی ترین رستوران مکزیکی هم رد میشن پاشون سست میشه و یادشون میفته که از پریروز تا حالا هیچ غذای مکزیکی نخوردن).من قصد ارزش گذاری ندارم، فقط دارم نظر خودم رو میگم. مسلماً خیلی ها هستن که این غذا هارو میپسندن. امیدوارم به این جور افراد توهین نشده باشه.
خلاصه ،دیروز از اون روزهای سرخوشیم بود و یکی از غذاهای دلخواهم رو درست کردم: خورشت آلو اسفناج و طبیعتاً دلمو صابون زده بودم که تا آخر هفته سوروساتم به راهه. اتفاقاً تام دیروز رفته بود شهر! (دنِورِ) برای کاری و غروب که برگشت خونه با شعفی وصف نکردنی بهم گفت که ناهار غذای مکزیکی خورده و برای من هم سفارشی غذای محبوبم رو گرفته:چیلی ری یه نو. ): مثل پارافین داغ وارفتم. انصاف نبود تشکر نکنم و غذا رو نخورم چون تام با کلی هیجان که منو خوشهال میکنه اینکار رو کرده بود اما از فکر اینکه بجای خورشت اسفناج ترش و خوشمزه باید یکنوع فلفل سبز تند و تیزی بخورم که توشو با پنیری مثل پنیر پیتزا پر کردن و دورو ورش هم یه چیزی مثل آرد سوخاری مالیدن و تو روغن صدبار مصرف سرخ کردن دلم آشوب شد. بدی غذا های مکزیکی از نظر من یکی تندی زیادیشونه و یکی پنیر فراوون که بعد از سومین لقمه دلتو میزنه اما هنوز گشنته و جا برای خوردن داری. کاشکی آمریکایی ها از فرهنگ اصیل و غنی امثال و حکم ما ایرانی ها بویی برده بودن اونوق خیلی راحت تر میشد بهشون حالی کرد که بابا جون وقتی ننه نیست آدم با زن بابا میسازه اما وقتی ننه ی ایرانی ترگل و ورگل،سر و مر و گنده تو یخچاله که کسی سراغ زن بابا رو نمیگیره اونم مکزیکیشو!

+ حکایت شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |