هر فرهنگ و قومی یک سری ویژگی های مخصوص به خودش داره. مثلاً اینجا مردم دوست دارن حیوون خونگی نگه دارن که خیلی هم خوبه من خودم جوون که بودم پرنده داشتم حالا هم دوتا ماهی قرمز دارم که بازماندگان سفره ی هفت سینن. من تا این حدش هیچ مشکلی با این پدیده ندارم اما وقتی از این فرا تر میره که دیگه نمیشه گفت کی مالک کیه مشکلات من شروع میشه. وقتی میبینم خانم ها و آقایون متشخص و شیک توی پارک راه میرن و یه کیسه ی کوچیک آبی دستشونه چشمشون دنبال گلاب به روتون یه جای سگشون دلم به درد میاد. یا اینکه سگ که نه بلا نسبت اسب به چه بزرگی داره از جلو میدوه و صاحبش قلاده بدست از پشت؛ یه جوری دلم میگیره. از اون بدترش اینه که وقتی میرم تو پارکینگ عمومی جلو بانک یا فروشگاه ها از هر ماشین یه صدای پارس در میاد و میدونم بیچاره ها اسیرن که یکی دوساعتی تو ماشینی که حالا زیر آفتاب یه پا کوره شده بمونن. گاهی فکر میکنم آدمیزاد برای خودخواهی خودش که هر از گاهی که احساس تنهایی میکنه یه همدم داشته باشه این حیوون های زبون بسته رو چطور اسیر و وامونده ی خودش کرده. حالا اینجا رو داشته باشین اون روی سکه رو هم ببینین که این روزها از شغل های جدید و پر منفعت یکی روان درمانی حیوانات خونگی و حتی از اون مسخره تر طالع بینی اونهاست. ملت سگ ها و گربه های افسرده شونو میبرن پیش متخصص که با حرف زدن دل این دوستان راستین بشر باز بشه. خدا بیامرز سهراب سپهری راست میگفت:"دل خوش سیری چند؟"خدارو شکر اینجور پدیده ها هنوز به ایران عزیز سرایت نکرده.
بگذریم، خدا نصیب همه بکنه که یک روزی حتی در تلویزیون هم که شده شو ی سگ هاشونو ببینین که برای من از هر فیلم کمدی خنده دارتره.نه خیال کنین من مخصوصاْمسخره شون میکنم و بهشون میخندم ها نه به سر جدّم اینا خودشون خودشونو مسخره میکنن. برنامه ای هست به اسم DOG SHOW که درواقع مسابقه ی انتخاب بهترین سگه. از هر نظر که فکرشو بکنین. بهترین نژاد، بهترین استعداد، بهترین اسباب بازی
و غیره. قضات مسابقه بسیار جدی به تماشا مینشینند تا بهترین سگ رو انتخاب کنن. . خوب به طبع صاحبان لازمه که در مراحل مختلف این مه رویان رو عرضه کنن. و یکی از این مراحل دویدن به همراه سگشونه. دویدن که نه رفتاری میان هروله و یورتمه! و خوب تصورش با ذهن خلاق شماست چون همه ی خانم ها هیکلی مثل مانکن های ووگ ندارن و همه ی مرد ها پیش زمینه ی بالرینی ندارن گاهی دیده شده که بعضی ها شون به مشکل مرحوم آغاسی یا شایدم آقاسی دچارن!!![]()
همه ی اینها به جای خودش خوبه به شرطی که ملت غیور آمریکا حقوق بشر رو رعایت کنن. می پرسین چطور؟ حالا بهتون میگم. در سرتا سر آمریکا قوانینی برای سگ ها وجود داره یا بهتره بگم برای صاحب سگ ها. مثلاً همونطور که قبلاً اشاره کردم صاحبان سگ ها باید کار خرابی سگشونو فوری از روی زمین بر دارن وگرنه جریمه میشن. در اماکن عمومی و پارک ها سگ ها باید به قلاده باشن یا در بعضی اماکن عمومی مثل پستخونه و رستوران ورود سگ غدغنه وگرنه اگه اون سگ به کسی پارس کنه یا حمله کنه طرف میتونه قانوناً از صاحب سگ شکایت کنه و به عبارتی حتک و حتوکش رو وارو کنه. من یکی که عاشق این قوانینشونم به مولا، اما از اونجا که سر گاو همیشه تو خمره ست منم از بخت بد جایی زندگی میکنم که یک شهر بسیار کوچیک توریستی با ۲۰۰۰ نفر جمعیته و به دلیل محلی بودن مردم این قوانین رو گذاشتن در کوزه ی نداریشون و هرجا بری یه سگ هیولا مثل برج عَنَث تو مغازه نشسته. برای اکثر مردم این سگ ها خیلی هم مامانی و با نمکن

اما برای من و خیلی های دیگه که به دلایلی سگ گریز هستیم این گوگولی مگولی ها هیولایی بیش نیستن. من به شخصه به دلیل فوبیا(ترس کشنده) که دارم متأسفانه هیچ نمکی در این موجودات نمیبینم .هر بار که اتفاقی با یکی از این ملوسک ها مواجح میشم نا خود آگاه ابر ها رو زیر پام و چنگ طلایی رو در دستام احساس میکنم.فکر نکنین من تنها هستم ها نه به امامزاده قاسم دروغ نمیگم. این اواخر با خیلی ها روبرو شدم که یا مثل من از سگ میترسنن یا آلرژی شدیدی دارن که در جوار سگ یا گربه به شدت خنازیل میزنن. بیچاره ها.
بدبختی وقتی دوتا میشه که با هزار سلام و صلوات به یه مهمونی دعوت شدیم و به محض ورود باید به صاحب خونه التماس کنم که" سی سی" نازنین رو یه چند ساعتی تو اتاق خوابشون بذاره و درش رو هم ببنده. همچین نگاهت میکنن که انگار کفر گفتی. اگه گفته بودم تو زیر زمین نمور حبسش کنن یه حرفی اما اتاق خواب بعضی از آمریکایی ها از مهمون خونه های ما ایرانی ها مجلل تره به ابوالفضل شهید.
بعد از اینکه کلی به صاحبخونه دلداری دادی و دلیلشو توضیح دادی که قربونش برم، ملوسک من، "سی سی" جون چرا باید از من دور باشه با یه آزردگی پنهانی قبول میکنه اما هنوز زیر لبی میگه:"آخه موجود به این شیرینی کاری با تو نداره فقط میخواد باهات بازی کنه." سی سی" اگه یه مدت تنها بمونه دچار افسردگی میشه." ![]()

مشکل یکی دوتا نیست که. گاهی خسته میشم ازاین التماس کردن و توضیح دادن و برده وار تشکر کردن بعدش. بنابراین فقط میگم اگه میشه "فوو" ی نازنین رو تو بغلتون نگه دارین. اما در تمام مهمونی همش از گوشه ی چشم باید بد مصّب "فوو "رو بپام که مبادا بیاد طرف من.
و خوب میشه حدس زد که اون مهمونی کوفت آدم میشه.
بالاخره به یه راه حل رسیدم برای حذر کردن از این ملوسک ها، اونم اینه که تا میتونم از خونه در نیام و به بهانه های مختلف از زیر مهمونی ها در برم. من زندانی خونه ی خودم شدم.![]()
حالا یه سوال تو ذهنم هست و اونم اینکه در این مهد تمدن و آزادی حقوق بشر چطوریه که آدما به آسایش سگ هاشون بیشتر اهمیت میدن تا به آزادی و حقوق بعضی از آدمای دیگه؟

یکی از پدیده هایی که من در اینجا خیلی دلتنگش میشم شنیدن صدای فروشندگان محلیه. و هروقت که برای دیدار میرم ایران کلی از شنیدن صداشون ذوق میکنم. جالبه در همون حال که من دارم قربون صدقه ی چنین پدیده ای میرم مامانم هی بدو بیراه میگه که چرا سر ظهری صداشونو میندازن توی بلندگوی دستی قراضه شون و با هزار خش و خوش عربده میزنن که آی سبزی قرمه، سبزی کوکو، سبزی آش، نَنا جَفَری، اسفناج برهانی. خونه دار و بچه دار زنبیل و ور دار بیار.
اینو اگه چند سال دور از وطن زندگی کنی میفهمین من چی میگم. واقعیتش برای اونایی که به هر دلیلی نمیتونن به بازار های تره بار برن وجود اینجور کسبه نعمتیه. و خوشبختانه فقط هم به اینجا ختم نمیشه. یادمه انواع و اقسام محصولات و سرویس های خانگی با گویش خاصی اعلام میشد:
- اَلِ لاف دوزیییّو(من و برادرم همیشه میخندیدیم که خوب لحاف دوزی و چی؟ اون اوی آخرش دیگه مال چیه؟!)
-چوب پرده یی،حصیریییّه
-(خیلی شمرده و لفظ قلم)لوازم منزل شما را خریدارم. مبل،تلویزیون،یخچال،موکت،فرش،بخاری،آبگرمکن،خریدارم.
-ظرفای بلووووووووووووووووووور(برادرم هر بار میگفت این خیلی رمزی و تلگرافیه، ظرفای بلورو چیکار میکنی؟ میخری؟ میفروشی؟ میشکنی؟!)
و از همه مهم تر و سر وقت ترشون گدای روز جمعه بود که سر ساعت ۱بعدد از ظهر از تو کوچه مون رد میشه و هی میگه:" علیلم، ذلیلم، تورو به فاطمه یه کمکی به ما بکنین. هرچی باشه." اما غیر از پول هیچی دیگه قبول نمیکنه!
مردم تو ایران به اینجور چیزا چنان عادت کردن که دیگه به چشم و گوششون نمیاد. در حالیکه این عزیزان شغل خدماتی دارن و به نوعی کار مردم رو راحت تر میکنن. اینجا هم از این سرویس ها برای راحتی و رفاه مردم تعبیه شده. مثلاً مردم برای خرید همبرگر لازم نیست از ماشین پیاده بشن. پنجره ها و پانل هایی هست که با ماشین جلوشون توقف میکنی و سفارش میدی. چند قدم جلوتر هم غذا رو تحویل میگیری. اینجوریه که بهش میگن غذای فوری یا همون Fast Food! که به مرور این راحتی و سرعت به امور دیگه هم سرایت کرده از قبیل بانک و حتی داروخانه.
همه ی این سرویس ها برای راحتی نسل بشر طراحی شده. حالا دیگه چه فرقی میکنه بیان تو کوچه ها داد بزنن یا مردم برن دم پانل ها داد بزنن که چی میخوان. مهم اینه که کار انجام بشه. اما خوبه که آدم قدر این راحتی که داره بدونه و حسرت امکانات بقیه رو نخوره. مسلماً خیلی ها به پدیده ی فروشندگان دوره گرد خودمون اَه و تُف میکنن و اینا رو مایه ی شرم میدونن اما خداییش خیلی قبل از اینکه دنیای غرب به فکر Delivery و یا Drive Thrueبیفته که راحتی بیشتری به مردمش بده ما ایرانی ها این سرویس ها رو داشتیم. یادمه خیلی وقت پیشا و قتی بچه بودم انواع و اقسام محصولات روی تَبَق دوره گرد ها یا چرخ طهافی دست فروش ها به مرده عزیز ایرانی عرضه میشد. اوناییش که من یادمه ایناست. اگه کسی چیزای دیگه یادشه لطف کنه و برام بنویسه.
-پلاشششکی تازه، گرم و تازه، نرم و تازه.پلاشششکی تازه.
-بیا باقالی دارم باقالی دارم باقالیِ تازه.

یه ذره زیادی فلسفی شد مگه نه؟
القصه، دلم کمی گرفته و اینوقت شب کاری جز نوشتن ازم بر نمیاد.یادش بخیر آگه الان ایران بودم میرفتم پیش برادرم و کلی باهم حرف میزدیم و میخندیدیم. یا لااقل برام یکی از بازی های کامپیوتریشو میذاشت که حواسم پرت بشه. گاهی کوچیک ترین تغییر هم میتونه حال آدم رو عوض کنه و احتیاجی به خواسته ها و تقاضاهای بزرگ نداره یا دست کم من اهلش نیستم.