برگردیم سر گل یاس. خدا رحمت کنه مادر بزرگم رو همیشه تابستون ها( که یه چند وقتی پیشش میموندم) صبح که میشد بعد از اینکه وضو گرفت میرفت تو حیاطش که قد یه غربیل بود به سراغ گلدون گل یاسش و همه ی گل های شکفته شده رو میچید. این گل ها هر روز در چند مرحله تغییر مکان و وظیفه میدادن. اول جاشون توی سجاده بود تا راز و نیاز با خدا رو عطر آگین کنن و بعد توی یک نعلبکی سر سفره ی صبحانه میشستن. بعد از صبحانه جاشون سر تاقچه بود که تا ظهر اتاق کوچیک و یه وجبی مادر بزرگم رو عطر آگین میکردن. بعد از ناهار قبل از اینکه پلاسیده بشن دیگه اثری ازشون نبود اما تا شب هر بار که میومدم روی مادر بزرگم رو ببوسم از سینه اش بوی گل یاس میومد! و فردا صبح همین مراحل تکرار میشد. البته گاهی پیش میومد که گلدون گل یاس مادربزرگم گل بارون میشد. اینجور مواقع مادر بزرگم نخ و سوزنش رو میاورد و برام گردنبندی از گل یاس درست میکرد!![]()
درست یکسال پیش بود که مادر بزرگ عزیزم فوت کرد و من چون تازه چند ماه پیشش از ایران برگشته بودم نمی تونستم برای دخترم دوباره ویزا بگیرم و بچه ی زیر یکسال رو دوباره با ۱۶ساعت پرواز ببرم ایران.
از اینکه نتونستم تو مراسمش باشم ناراحت نیستم (من اصولاْ از مراسم سوگواری و ختم و اینا خوشم نمیاد) اما هروقت یادم میفته که نزدیک یک ماه رو تخت بیمارستان خوابیده بود و سراغ نوه هاشو میگرفته نمیتونم جلوی گریه مو بگیرم.
نتیجه ی اخلاقی: اونهایی که خیلی دوست دارین در کشور خارجی زندگی کنن و دلبستگانی در وطن دارین اگه زبونم لال، خدا نکرده اتفاقی برای یکیشون افتاد هرجور شده برای آخرین دیدار بشتابید. وگرنه همیشه یک خلأ توی دلتون میمونه، یک ناباوری. درست مثل من که هروقت میخوام برای سفر بعدی ایرانم برنامه ریزی کنم اول میگم باید برم دیدن مادر بزرگم که هم دلم براش تنگ شده و هم خیلی خوشحال میشه و در عرض یک ثانیه یادم میفته که حالا حتی اون خونه ی کوچیکی که ۵۰ سال پیش پدر بزرگم ساخته بود و ما همه اونجا بدنیا اومدیم هم جزو لیست فروش آژانس های مسکنه و متروکه شده. احساس خیلی بدیه، باور کنین. انگار نمیتونم باور کنم که دیگه مادر بزرگم رو نمیبینم و هر بار که یادش میفتم (دست کم روزی یک بار) همون غمی رو احساس میکنم که تازه بهم خبر داده بودن. حداقل بقیه ی فامیل که تو ایران هستن این ناباوری رو ندارن و دیگه بعد از یکسال موضوعات دیگه براشون داغ میشه.
اینروزها گلدون یاس من(با یاس مادر بزرگم فرق داره به این نوعش میگن یاس رازقی، همینشم با مصیبت پیدا کردم و فعلاً برام حکم کاچی به از هیچی رو داره) داره کم کم متوجه میشه که بهار اومده و هر ۷ روز یک بار یه گل میده. اونقدر نیست که بشه تو سفره ی صبحانه جاش داد اما همین یک دونه هم برای من کافیه که هر روز یاد مادربزرگم کنم و براش آرامش و رحمت از خدا بخوام. میدونم که صدامو میشنوه و از من راضیه. همین مارا بس!

خوبه که آدم حتی یک بار در سال هم که شده قدر دونسته بشه. خدا پدر باعث و بانیشو که این روز رو بنا گذاشت بیامرزه. البته من نمیخوام نا شکری کنم خدا رو صد هزار مرتبه شکر که اگه در روز ازل تو صف دماغ جزو آخرین نفرات بودم و از اون انباری هاش بهم رسید اما در عوض تو صف شانس به موقع خودمو رسوندم از اون مجلسی هاش نصیبم شد! در نتیجه همسر خیلی خوبی دارم که خیلی قدر دونه و خلاصه نمونه است!!!![]()
خلاصه درسته که روایت ما با روایت اینا وقتش فرق میکنه اما چه فرقی میکنه؟ از مادر هروقت و هر قدر تجلیل بشه بازم کمه.
پس با صدای بلند که همه حتی تو ایران هم بشنوند میگم:
روز مادر مبارک باد![]()

اینم نمونه ی یک مادر خوشبخت!
چند وقتیه که یک پرنده ی کوچیک و قلنبه هر از گاهی پر میزنه و پشت پنجره ی خونه مون میشینه. خوب تا اینجاش همگانیه قبول دارم اما این پرنده ی خاص با اصرار به شیشه نوک میزنه. نمیدونم منظورش چیه. میخواد از راز این هوای جامد سر در بیاره که دیده نمیشه اما نمیشه ازش رد شد؟ یا اینکه مارو صدا میکنه که بگه بالاخره بهار اومده.میخواد مطمئن بشه اونایی که اونطرفن نمیتونن بیان بیرون؟ منو یاد اون حکایت میندازه که مرد ساده دلی(!) میره مغازه ی شیرینی فروشی و هی میچرخه و شیرینی هارو نگاه میکنه و گاهی هم فروشنده ی پشت پیشخوان رو نگاه میکنه دست آخر دستشو میاره جلوی چشمای فروشنده و به چپ و راست حرکت میده. فروشنده میگه: آقا چرا همچین میکنی؟ مرد میگه میخوام مطمئن بشم کور نیستی و این همه شیرینی های خوشمزه رو نمیبینی و نمیخوری. اگه میدیدی بیکار نمیموندی!! حالا شاید این پرنده هم میخواد مطمئن بشه که ما نمیتونیم اونطرف پنجره رو ببینیم و ازش رد بشیم وگرنه چرا نمیریم بیرون که از این هوای خوب و طبیعت زیبا استفاده کنیم؟

راستش الان چند وقتیه که برفا دارن آب میشن و اکثراً هوا آفتابیه اما معنیش این نیست که دیگه گرمه و میشه با آستین کوتاه رفت بیرون. هنوز هم هوا سوز گدا کُشی داره که مپرس. کوهستانه دیگه چه توقعی میشه داشت. میگن اونایی که در کوهستان زندگی میکنن حد اقل از نظر ارتفاعی به آسمون نزدیک ترن و بهتر میتونن خدا رو حس کنن. راست یا دروغش پای خودشون. ما که خدا رو تو قلبمون داریم فرقی برامون نداره رو قلّه ی کوه زندگی کنیم یا تهِ چاه.
بگذریم از پرندهه میگفتم. دیروز دیدمش که دیگه بیقرار شده بود و از این پنجره به اون پنجره میرفت و توی خونه رو ور انداز میکرد و سرَک میکشید. کاش میدونستم چی میخواد و چه پیغامی داره. شایدم از قصه های بچه گیم اومده. اما کومشون؟ نکنه گنجیشکک اشی مشی باشه؟ نه بابا اونو که حکیم باشی هزار باره خورده. متأسفانه پنجره هامون ثابتن و باز نمیشن وگرنه پنجره رو باز میکردم و این "مهمون ناخونده"رو پناه میدادم تو به شرطی که بعدش سرو کله ی آقا سگه و آقا گربه هه و آقا الاغه و خلاصه بقیه مهمون های ناخونده پیدا نشه!


من کاری ندارم کی این مار رو میخره و به چه دردش میخوره. داشتم به این فکر میکردم که همه چیز تو دنیا داره از نظم اصلیش خارج میشه. قدیما مار ها یک سر داشتن و همون یک سر کافی بود که آدم رو با بلیط اکسپرس یکسره بفرستن اون دنیا وای بحال نسل بشر اگه این مار بدست دانشمندان بیفته و از سر تفنن کروموزومشو تکثیر کنن. اونوقته که بلیط اون دنیامون دو قبضه میشه!
راستش با این بلاهایی که نسل بشر داره سر طبیعت میاره والله منم اگه جای مادر دهر بودم طاقتم تاق میشد و هی زلزله و سیل راه مینداختم. مار دوسر که سهله مار هفت سر به جون آدمیزاد مینداختم تا بلکه سر عقل بیاد و بشینه سر زندگی خودش و به بقیه کاری نداشته باشه.
آخ اگه من جای مادر دهر بودم...!

دوستی برام نوشته که اینروزا هوای تهران حسابی گرم شده. امروز ۸ اردیبهشته و این وضع هواست.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این اصلاً انصاف نیست!