تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو
دیشب برنامه ای رو از تلویزیون دیدم که کلی منو ترسوند.گفتگویی بود با آقای اَل گور نماینده ی ریاست جمهوری آمریکا در دوره ی گذشته. آقای گور از گرمای کره ی زمین حرف میزد.(اینجا واژه اش Global Warming است که من متأسفانه نمیدونم برگردان صحیح و دقیقش به فارسی چیه) از اینکه بیشتر از ۱۰ سال به فاجعه ی کره ی زمین باقی نمونده. میگفت مردم دنیا امروزه فکر میکنن فعالیت های تروریستی عامل درجه یک خطر و فاجعه برای اونهاست درحالیکه واقعیت اینه که تروریسم جهانی عامل درجه ی دو محسوب میشه. عامل درجه یک گرم شدن و آلودگی کره ی زمینه که بزودی فاجعه و کشته های بیشتری به بار خواهد آورد. در توضیح این کلمه ی "بیشتر" اضافه کرد که توفان های کاترینا در نیواورلئان و ریتا در فلوریدا در واقع نمونه و هشدار های جدی بودند برای اثبات این نظر که گرم شدن بی سابقه ی کره ی زمین شدت بلایای طبیعی رو چند برابر میکنه. ظاهراً آقای گور فیلمی در جهت اطلاع رسانی بیشتر در این مقوله تهیه کرده که بزودی به نمایش درمیاد و قراره راهکار هایی برای این خطر بزرگ بشری ارائه بده. راههایی که افرادی عادی مثل من نوعی هم میتونن برای بهبود وضعیت کمک کنن. راستش من که خیلی ترس وََرَم داشت. من که مدتیه از خدا یه بچه ی دیگه میخواستم این برنامه رو که دیدم به خدا گفتم: خدا جون بی خیال! چون اگر پدر یا مادر هستین و این مطلب رو میخونین که میدونین چرا اما اگر بچه ندارین بذارین براتون توضیح بدم. هیچ آدم عاقلی دلش نمیخواد موجود معصوم و بیگناهی رو به این دنیا بیاره که در آینده زجر بکشه. موجودی که از وجود خود آدم عزیز تر و گرانبها تره. و اینطور که آقای گور آینده رو پیشبینی میکرد چیزی جز طوفان های وحشتناک و زلزله های بدخیم و اشعه ی سرطان زای خورشید در انتظار بچه هامون نیست. و راستش من یکی که از فکر کوچکترین آسیبی به گل گلدونم گل گلدون منپشتم میلرزه.بقیه رو نمیدونم.

داشتم فکر میکردم یادش بخیر اون قدیم ندیما که من و هفت جد و آبادم هنوز بدنیا نیومده بودیم. مادر طبیعت چه آسوده و سالم بود. آخرین توفان خیلی بسیار زیاد خانمان بر انداز توفان نوح بود و مردم با گاهی گداری توفان و زلزله میساختن. اگه مشکلی  مثل حمله ی وحشیانه ی ملخ ها پیش میومد طبیعت خودش به نحوی تعادل رو برقرار میکرد و مشکل حل میشد اما از وقتی بشر شروع به انگولک کرد مشکل ها دوتاشد! اینجا بخاطر ارتفاع خیلی بالایی که داره بیشترین پوشش گیاهی منطقه انواع و اقسام کاج هاست( که بعد از چند سال زندگی در اینجا کم کم دلتو میزنه و فیلت یاد چنار های خیابون پهلوی رو میکنه!)

چند سالیه که یک جور حشره که اینجا بهش سوسک کاج میگن افتاده به جون کاج ها و به تنه ی درخت رسوخ میکنه و بعد از چند وقت درخت بیچاره رو میخشکونه. با یه نگاه سطحی به منظره میشه گفت در بعضی مناطق تقریباً یک چهارم درخت ها همه قهوه ای شدن و از بین رفتن. دانشمندان زیست شناس گفته اند که برای نجات درختان هیچ کاری نمیشه کرد چون اگر از مواد شیمیایی استفاده کنن میحط زیست رو آلوده کرده اند و در نهایت نسل سوسک ها رو مقاوم تر. تنها راه چاره اینه که طبیعت خودش با این سوسک ها مبارزه کنه یعنی یا در اثر گرما و خشکی بیش از حد، جنگل دچار آتشسوزی بشه و یا در اثر سرمای بیش از حد در فصل زمستون تنه ی درخت ها از درون یخ بزنند و در نتیجه سوسک ها از بین برن. جالبه مگه نه؟ در هر سه صورتش برای آدم هایی که اینجا زندگی میکنن خطرناکه اما بالاخره که چی؟

داشتم فکر میکردم وقتش رسیده که بشر بعد از همه ی کشور گشایی هاش و اختراعات و اکتشافات و بمب های اتم و هسته ای و میکروبی و کوفت و زهر مار ساختنش حالا دیگه یه کمی هم به محیط زیست خودش بپردازه و اونو از این آلودگی خفقان آمیز نجات بده. جالبه که دیروز تو اخبار دیدم دانشمندان آمریکایی در صددند که روباتی بسازند که بشه باهاش آمیزش جنسی داشت!!!و روبات جدیدشونو به معرض نمایش عموم گذاشته اند. هرچند که هنوز تکمیل نشده. نمی دونم توقع دارن به این فکر بکر جایزه داده بشه؟ یکی نیست بگه همین طوریش دارین کره ی زمینو چیز میکنین دیگه روباتو میخواین چیکار؟


پیوست ۱: از اینکه کمی عصبانی و بی ادب شدم معذرت میخوام.

پیوست ۲: برای آشنایی بیشتر با روش های محافظت از محیط زیست و کره ی زمین عزیزمون فعلاً دو تا لینک معرفی میکنم. وب سایت های خیلی خوبی هستن بد نیست یه سری بهشون بزنیم.

مهار بیابانزایی و با طبیعت.......

+ حکایت شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

گنجشکک اشی مشی!

برای دیدن فیلم لطفاْ روی نوشته ی بالا کلیک کنید.

+ حکایت شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

خدمت تمام دوستان و کدبانو های محترم عرض میکنم که اینجانب دارم میرم منزل یکی از دوستان برای آخرهفته. اما وقتی برگشتم بنا بر تقاضاهای متعدد شما عزیزان دستور غذایی کباب کوبیده رو براتون میگم.

خوش باشید. تا بعد.

+ حکایت شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

این قضیه ی شام چی بخوریم و ناهار چی درست کنم هم عجب حکایتیه ها. یادمه اون روز هایی که ساکن خانه ی پدری بودم گاهی که مامانم ازم میپرسید شام چی درست کنم کلی حرصم میگرفت که چه سوال های سختی میکنی ها. بنده ی خدا اصلاً کمک نمیخواست خودش همه کار میکرد و هنوزم میکنه اما فقط گاهی برای انتخاب غذا مستأصل میموند. الان به حرفش رسیدم. هرچند که اینجا رژیم غذایی مردم خیلی متنوعه و دستور غذایی همه ملل از جمله :چینی،ژاپنی،تایلندی،مکزیکی،ایتالیایی،ونزوئلایی و... رو شامل میشه اما باز هم گاهی غذای اینو میگیریم که چی درست کنیم.باور کنین راست میگم.

از تمام غذاهای ایرانی که من قادر به طبخشون هستم جناب همسر کباب کوبیده رو خیلی دوست داره چون گذشته از اینکه مزه شو میپسنده و به مذاق مشکل پسندش خوش میاد گفتنش م براش نسبتاً راحته. بنابر این تا بگی الله فوری میگه:How about KOOBIDEH tonight?! منم برای اینکه اینهمه جهد و تلاش برای یادگیری زبان شیرین فارسی هنوز تف دهنش خشک نشده میگم عالیه! موافقم. هرچند که کباب کوبیده تقریباً از غذا های سخته اما با عرض تشکر از مادر و پدرم من امروز میتونم کباب کوبیده ای درست کنم که بیا و بگو چلو کباب شمشیری دیگه چیه؟ از والدین عزیزم تشکر کردم برای اینکه از وقتی که ما کودکان نو پایی بیش نبودیم پدرم تقاضای کباب های مختلف میکرد و پاشم تو یه کفش بود که وقتی زنم دستپخت خوبی داره چرا بریم رستوران. و چون پدرم هم طبق روال همه ی مردان ایرانی کمی تا قسمتی ایراد گیر بود مادرم همیشه در صدد این بود که به راز و رمز طبخ کباب کوبیده ی ترد و آبدار رستورانی دست پیدا کنه و امروز من ماحصل آزمایشات و تلاش های مادرم رو با کمی ابتکار خودم قاطی کردم و باغت آباد بشه ، دلتون نخواد ، جای همه خالی چه کوبیده هایی درست میکنم. راستی راستی از نظر قیافه و مزه عین کباب سلطانی نایب میشه! 

فقط مشکلی که داره اینه که همسر مهربان برعکس همیشه که تو آشپزخونه چه قبل از صرف غذا چه بعد از اون کلی کمک من میکنه شب هایی که کوبیده داریم نه تنها پیشنهادی برای کمک حتی زبونی هم نمیده بلکه پنداری با سیریشم به مبل چسبوندنش و نمیتونه تکون بخوره. حتی وقتی میزو میچینم و صداش میکنم که غذا حاضره هم باید با دکنک بلندش کنم که سر میز بشینه. می ترسم همین روزا شب های کوبیده تقاظا کنه که غذا رو تو دهنش هم بذارم. به نظرم یه سرّی تو غذا های ایرانی هست که حتی مرد آمریکایی رو هم مبدل به مرد ایرانی میکنه. جل الخالق!

+ حکایت شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

قربون همه گی که نظراتونو گفتین و منو راهنمایی کردین. راستش جایی که ما زندگی میکنیم (به مقتضای شغل همسر) یک شهر خیلی کوچیک از توابع شش گانه ی پشکل آباد کولورادو میباشد .

این شهر کوهستانی توریستی و مخصوص اسکی و تفریحات برفی است و سر نبش قطب واقع شده(سرد ترین دمای هوا در زمستان به ۲۰- میرسه درست مثل فریزر مامانم!) و عبث عبث ملت عاقل و بالغ برای سکونت پاشونو اینجا نمیذارن در نتیجه غیر از من یه خانم دیگه ایرانی که همسن همسره و دخترش تازه از دبیرستان فارغ التحصیل شده ایرانی دیگه ای نیست. از کلاس های آخر هفته ی ایرانی خبری نیست و برای روزی چند ساعت برنامه ی کودک عمراً ماهواره ی لس آنجلسی ایرانی نمیگیرم.

حرف آخر اینکه بار تربیتی و آموزشی دخترم به گرده  های این حقیره و خودم باید این مهم رو به عهده بگیرم. اما اگه به منه این بچه ی معصوم رو از اون "قاچ کونمی" ها بارش میارم که بشینه براتون جوات یساری بخونه!!!

گذشته از شوخی دارم سعیمو میکنم. هیچوقت از این که والدین بچه های اونور آب با افتخار میگفتن که بچه هاشون نمیتونن فارسی حرف بزنن خوشم نمیومد اما حالا میبینم تقصیر  بچه ها نیست، این والدین تنبلن که با سماجت باهاشون فارسی حرف نزدن. و در مورد ما پدر مربوطه معذوره و من باید همت به خرج بدم. راستش هرچی به فکرم میرسیده تا حالاش کردم از پخش ترانه های استاد بنان به عنوان لالایی و موزیک خواب گرفته تا گیر دادن اینکه پدر بچه هم از کلمات فارسی که دخترمون بلده استفاده کنه. خوشبختانه فهم زبان فارسیش در حال حاظر بهتر از انگلیسیه اما تقصیر من چیه که کلمات متعارف و روزمره ی انگلیسی آسون تره تا  فارسی؟انقدر بلا شده که تا یه ذره اصرار کنم که کلمات سخت فارسی رو در عوض بگه فوری خودشو "خرس میکنه" و منو میترسونه که دست از سرش بر دارم!!!

+ حکایت شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |