تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو

تابستون هم تموم شد و اینجا هنوز هیچی نشده صبح ها برگ ها یه لایه ی یخ روشون میشینه و شیشه ی ماشین یخ میبنده بطوریکه نمیشه جلورو دید.برگ درخت ها از امروز به فردا زرد میشن و انگار زمستون با برف و یخ بی پایانش هوله که هرچه زودتر از راه برسه.
گذشته از اینکه تابستون های اینجا تنها زمان برای زندگی عادی و روزمره ی منه یه حسرت دیگه رو هم برام یاد آوری میکنن: حسرت یکی از خوش ترین خاطرات بچگیم رو، حسرت شبهای تابستون که روی پشت بوم میخوابیدیم!
اولین خاطره ی تقریباً واضحی که از بچگیم دارم شبی از شبهای تابستونه.یادمه توی حیاط خونمون بودیم،خونه ی اجاره ای که چند تا خونه با مادربزرگم فاصله داشتیم. از تمام خونه هایی که در طول عمرم عوض کردیم اون خونه ی محبوبم بود. چون اولاً خونه ی خودمون بود(مثلاً!) نه خونه ی پدر بزرگ و مادر بزرگم و در عین حال اونقدر بهشون نزدیک بودم که از اول صبح بدون کمک کسی میتونستم برم اونجا. یادمه تو حیاط یه تخت بود( از اون تختهای قدیمی  که تو درکه هم پیدا میشه) و اونقدر کوتاه بود که من با همه ی کوچیکیم میتونستم خودم برم بالا و پایین. یادمه مهمون داشتیم و همه میخندیدن و شاد بودن. بعدها که از اون خونه رفتیم هرکار کردم سردرنیاوردم که چرا از اون خونه ی به اون خوبی که همه توش خوشحال بودن و نزدیک خونه ی پدربزرگ و مادر بزرگ بود و من همه ی اهل کوچه رو میشناختم تو محله ی آبرومند دخانیات رفتیم که تو یه آپارتمان کوچیک و خییییییلی دور و در محله ی نا آشنای ستارخان  زندگی کنیم. فهم بعضی چیزها با درک زمان بچگی جور درنمیاد!

یادمه خونه ی مادربزرگم دوتا پشت بوم داشت و این به نظرم از هرچیزی باحال تر بود. یکی پشت بوم بلنده بود که خوب مسلماًپشت بوم معمولی خونه بود و کاهگلی. دومی پشت بوم کوتاهه بود که درواقع سقف سه مغازه ی فسقلی بود که بصورت بالکنی دراز جلوی پنجره ی اتاق طبقه ی بالا قرار داشت و با نرده های کهنه و زنگ زده ای از پرت شدن ما حفاظت میکرد. شبهای تابستون قطاری کنار هم رختخواب مینداختن. یادش بخیر! چه حالی داشت. کر کر خندیدن ها و قل قل خوردن ها از این سر دوشک ها تا اون سر  و ناخنکی به غوره های تاکی زدن که شاخه اش از حیاط تا اون بالا اومده بود و دست آخر تاق باز خوابیدن و ستاره شمردن. البته من اونقدر بچه بودم که تا به این مرحله برسم دیگه رمقی برام باقی نمیموند که بیشتر از ۳ تا ستاره بشمرم!
یادمه به ندرت تو پشت بوم بلنده میخوابیدیم. شاید برای اینکه برای رسیدن به اون بالا باید از یه نردبون بالا میرفتیم و از یه در بچه ی کوچیک میگذشتیم تا به پشت بوم برسیم و اون بالا نه نرده ای بود و نه حفاظی. همیشه هم باید میون بزرگتر ها میخوابیدیم تا اونا مراقب ما باشن که مبادا قل بخوریم و بیفتیم پایین. تنها وقت هایی اونجا میخوابیدیم که تعداد زیاد بود و همه مون تو پشت بوم کوتاهه جا نمیشدیم. یکی از امتیاز های پشت بوم بلنده این بود که دیوار بین خونه ها اونقدر کوتاه بود که حتی یه بچه ی ۱۰ ساله هم میتونست از روی دیوار رد بشه و به پشت بوم همسایه ی دیوار به دیوار بره و یا برای رفتن به خونه ی ته کوچه میشد از روی پشت بوم ها رد شد تا از تو کوچه! یکی از آرزو های بچگیم این بود که میتونستم از روی پشت بوم ها برم ته کوچه و به خونه ی دوستم برسم. اما هیچوقت موقعیتشو پیدا نکردم!
بعدها که به خونه ی فعلیمون اسباب کشی کردیم هم گاهی شب های تابستون روی پشت بوم میخوابیدیم. مزه ی قدیم ها رو نداشت اما از هیچی بهتر بود و یاد آوری خوبی برای شب های خوب بچه گی بود. اون بیخیالی و سبکی که فقط تو عالم بچه گی پیدا میشه.
اینجا گذشته از هوای سردش مشکلات دیگه ای هست که نمیذاره این خاطره ی خوب رو برای دخترم بوجود بیارم. یکیش اینه که اینجا اصولاً پشت بوم وجود خارجی نداره هرچی هست شیروونیه و امکان نداره که روی تیغه ی شیروونی رختخواب پهن کرد! دیگه اینکه با وجود حیوانات نا اهلی خوابیدن در فضای باز کار عاقلانه ای نیست.

متأسفانه بعد از فوت مادربزرگم اون خونه ی قدیمی که یادگار پدربزرگم بود(پدر بزرگم خودش اون خونه رو ساخته بود) با دوتا پشت بوم و سقف کاهگلیش قولنامه شده و بزودی بجاش یه آپارتمان دراز و بیقواره ساخته میشه و من حتی اگر خودمو بکشم که دخترم رو در فصل تابستون ببرم  تهران بازهم نمیتونم بهش نشون بدم خوابیدن روی پشت بوم کاهگلی و شمردن ستاره ها چقدر مزه داره. حیف!
اما در عوض دارم سعی میکنم که بلکه خاطرات دیگه ای براش بسازم که در آینده همیشه مزه اش زیر دندونش بمونه.

اولین خاطره ی خوب بچه گی که بیاد دارین چیه؟

پیوست: خدمت یک ایرونی هموطن، بله ایشون خواهر عزیز منه که در مطلب قبلی ذکر خیرش اومده!

+ حکایت شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

امروز اولین روز مدرسه ی دخترم بود. بالاخره بعد از کلی بگو مگو و سبک سنگین کردن شرایط مالی و مسائل دیگه به این نتیجه رسیدیم که هفته ای دو روز هم برای ما به صرفه است و هم برای دخترمون خوبه که از خونه بیرون بیاد و با بچه های هم سن و سال خودش بازی کنه.
من و همسر مهربان هردو گریه کردیم اون کمتر و من بیشتر. نمیدونم چرا برام سخت بود که بذارمش جایی که همه غریبه اند و برم پی کارم تا ۴ ساعت دیگه. میدونستم که به اون خوش میگذره اما این منم که روز اول یا روز های اول کمی بیقرارم تا اینکه به این برنامه ریزی جدید عادت کنم.

امروز بعد از مدت ها یاد اولین روز مدرسه ی خودم افتادم. دیدن پدر و مادر هایی که هردو برای بردن بچه شون به مدرسه اومده بودن(مثل ما) برام هم شیرین بود و هم تلخ. یاد خودم افتادم که نه مهد کودک رفتم و نه آمادگی یهو بیهوا بعد از ۶-۷ سال که در دامان مادرم جا خوش کرده بودم فرستادنم مدرسه!نه مادرم اومد باهام و نه پدرم. نه اینکه الآن بعد  از اینهمه سال دارم گلایه میکنم نه والله. اتفاقاً الآن دقیقاً درک میکنم که چرا. پدر که خدا بهش آرامش و سلامتی بده همیشه مشغول کار بود که ما بتونیم راحت زندگی کنیم. مادرم هم مشغول خانه داری بود و در ضمن از برادر کوچیکم نگه داری میکرد. از اون گذشته اونا منو روز اول به خواهر بزرگم سپرده بودن که سال پنجمی همون مدرسه بود بنابر این خیالشون از بابت من راحت بود. اما از خودم بگم که چه حال بدی داشتم. انگار فرستادنم اجباری! اون موقع که بچه بودم و حالیم نمیشد اما میدونستم که برای بچه ننه ای که من بودم خیلی سخته که بشنوم روز اول خواهرم منو میبره مدرسه که راهو یاد بگیرم و بعد از اون خودم باید تنها برم.
از خونه مون تا مدرسه اونقدر ها راه نبود یه چیزی مثل از میدون انقلاب تا بلوار کشاورز همش کوچه پس کوچه اما برای یه بچه ی ۶-۷ ساله مثل مصافت از میدون انقلاب تا میدون آزادی بود. بعد ها یه این مسیر عادت کردم و یاد گرفتم که میتونم از مغازه های تو مسیرم خرید کنم. که خوب عمدتاً خریدم خلاصه میشد به مجله ی کیهان بچه ها و آلوچه مگسی  تو بسته های نایلونی! آخ که چه کیفی داشتن. مخصوصاً آخرش که نایلونو پشت و رو میکردیم ومثل کیسه تو دستمون میگرفتیم و دِه بلیس!! اینا تقریباً تنها خاطرات خوب مدرسه ام هستن.

خلاصه برگردیم سر روز اول مدرسه. مدرسه مون خیلی کوچیک بود و قدیمی ساز. از اونایی که یه بالکن باریک دارن و باید از چند تا پله بالا بری تا به بالکن و در ورودی برسی. چون ما کلاس اولی بودیم و ریزه میزه ناظم بهمون گفت که باید تو بالکن صف ببندیم و مراسم صبحگاهی رو انجام بدیم. اینکه مثل جذامی ها باید از بقیه ی بچه ها جدا باشیم هم مزید بر علت شد که غم عالم به دلم بشینه. اما در اولین زنگ تفریح بهترین اتفاقی که میتونست برام بیفته افتاد. خواهرم که سال آخری بود و وقت نگاه کردن به ما جقله ها رو هم نداشت و از همه بدتر قلدر بود و من مثل سگ ازش میترسیدم پیدام کرد و با لحن خیلی مهربونی بهم گفت که هرکی اذیتم کرد فوراً برم و بهش بگم. باور نکردنی بود که دنیا از این رو به اون رو بشه در عرض یکی دو ساعت. مزه ی اون حال خوب هنوز زیر دندونمه و یکی از حسرت های زندگیم هم از همونجا شروع میشه که چرا فقط یکسال با خواهرم هم مدرسه ای بودم و بعد از اون هرچه کردم دیگه این فرصت پیش نیومد که نیومد! اما خوب دست کم تو همون یک سال تا یکی گفت بالای چشمم ابروست رفتم سراغ داروغه! حس خوبیه که آدم بدونه یکی پشتش هست و ازش دفاع میکنه. برای همین حس خوبی که اونسال داشتم تا عمر دارم مخلص خواهر عزیز و مهربونم هستم.

راستی اولین روز مدرسه ی شما چطور بود؟

 

+ حکایت شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |