تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو

+ حکایت شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

دیشب خواب دیدم که سرطان مغز استخوان دارم . انقدر این خواب واقعی بود که مرگ رو سر شونه ی راستم احساس میکردم. بد تر از همه اینکه دکتر ها بهم گفتن که مرض اونقدر پیشرفته است که چندان امیدی به تأثیر دارو یا شیمی درمانی نیست.
نمیدونم برای چه مدت در این حالت بودم تا اینکه خوابم به حدی سبک شد که خودم فهمیدم دارم خواب میبینم. اما تا به ابنجا برسم تمام زندگی اومد جلوی چشمام . غم تمام دنیا رو دلم نشست که حالا تکلیف دختر کوچولوم چی میشه؟ خانواده ام چه میکنند. کاش می تونستم یکبار دیگه ببینمشون و از این حرفا. باور کنین اصلاً حال خوبی نیست. تا اینکه انگار صدای دخترمو از دوردست ها شنیدم که میگفت:" سَرده! " و این درست زمانی بود که دیگه کم کم میدونستم دارم خواب میبینم و کلی به درگاه ایزد منان شکر گذاری کردم که این فقط یه خواب بوده و بس. بعد تو اون بهبوهه ی خواب و بیداری چند دقیقه ای فکر کردم که ماجرای اون " سَرده! " گفتن دخترم چی بود؟ نه، فکر نمیکنم هنوز به سنی رسیده باشه که درست وسط خواب من بیاد و فیلسوفانه و به روش لائوتزه فقط با یک کلمه حال و هوای مرگ رو بیان کنه و بگه :" سَرده! " !!! فوراً این احتمال رو کنار گذاشتم. بعد از کمی مکث بلند شدم که سری بهش بزنم و دیدم درست حدس زدم. خنکی شب به حس مادرانه ام اخطار داده که حتماً دخترم رو شو پس زده و حالا باید سردش باشه. لحافو دوباره روش کشیدم و برگشتم تو تخت. قبل از اینکه دوباره خوابم ببره داشتم فکر میکردم اون خواب انقدر حقیقی بود که الآن راستی راستی احساس میکنم خدا عمر دوباره بهم داده. و تا وقتی که اثر این خواب از بین بره و دوباره دچار روزمره گی و فراموشی زندگی بشم سعی میکنم که از زندگیم خوب استفاده کنم و از لحظاتم لذت ببرم.

Tunnel of Love,Pamela Fingado

+ حکایت شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

زنده موندن ماهی قرمز سفره ی هفت سین تو خونه ی من اونم بعد از۶-۷ ماه یه معجزه است. نمیدونم من استعداد خاصی در کشتن این بیچاره ها دارم یا این ماهی نظر کرده است؟

که البته نظریه ی دوم محتمل تره. باور نمی کنین؟ الآن براتون ثابت میکنم.

چند وقتیه که دوست صمیمی همسر مهربان پیش ما اتراق کرده که بلکه بتونه یه لقمه نون حلال برای سر و همسر دربیاره(هرچند که راه و بیراه با همسر بنده راهی زمین های گلف اطراف و اکناف میشن!من که نمیفهمم،اومده پول در بیاره یا خرج کنه؟ مگر اینکه همسر مهربان خرج بازی گلف اونو هم تقبل میکنه؟ خدا عالمه)

القصه یکی از این شبها بعد ازاینکه ما رفتیم  بخوابیم "جان" صدای عجیبی میشنوه انگار یکی داره روی زمین با انگشت ظرب میگیره. اعتنا نمیکنه (بی خیر!)و میخوابه. فردا صبح که من میام پایین که به ماهی بینوا غذا بدم میبینم جا تره و ماهی نیست. از "جان"می پرسم و شستم خبر دار میشه که ماهی زبون بسته از تنگ پریده بیرون.یقین داشتم که مرده و چون از دیدن ماهی مرده دلم بدجوری میگیره از "جان" خواهش کردم که بگرده و از پشت گلدون ها پیداش کنه و بندازدش دور. اما در کمال تعجب دیدم که "جان" دوباره انداختش توی تنگ آب. ظاهراً  تا "جان" اومده از روی زمین برش داره یک باله ش رو تکون داده. ما فکر میکردیم نفس های آخرش رو هم توی آب بکشه و بعد که مرد یه کاریش میکنیم. اما نشون به اون نشون که هنوز بعد از 3 هفته زنده است و سرحال. فقط یکی از باله هاش و تقریباً تمام دمش بمرور ریخته و دچار گری زودرس شده!

داشتم با خودم فکر میکردم چیزی مثل نیاز به آزادی باعث شد که این ماهی از تنگ بپره بیرون و حسی مثل عشق به زندگی باعث شد که تمام طول شب رو بیرون از آب و در هوای آزاد طاقت بیاره و نمیره.

اگه در یک ماهی قرمزکوچولو چنین احساس و غرایضی هست چطور آدم هایی که صد برابر باهوش تر و با امکانات تر هستن هیچ تلاشی برای بدست آوردن آزادی نمیکنن؟

+ حکایت شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

بعد از حدود ۱۰ روز مریضی(سرماخوردگی سمج) هرچند که هنوز خوب خوب نشدم اما به دوره ی نحسی بعد از مریضی رسیدم که حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم. حالا خوب میفهمم طفلکی مامانم اگر هم مریض میشد باید به اهل خونه سرویس میداد و کارهای خونه رو انجام میداد. و حتی حق نداشت کمی بد اخلاقی کنه یا بی حوصله باشه. چقدر ما بد بودیم.
حالا من هم بعد از ۱۰ روز سردرد و سرماخوردگی گریپ مانند و درد سینوسی حق ندارم کمی بیحوصله باشم چون فوراً متهم میشم به بد اخلاقی و اینکه بر بری هستم (زود بهم بر میخوره که در واقع هستم!) خدا به همه ی مادر های دیروز سلامتی و رحمت بده و به مادر های امروز صبر و طاقت!
الهی آمین!

+ حکایت شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |