تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو

من برگشتم چون خیلی(!) اصرار کردین!!

اولاً خیلی خیلی ممنون از ابراز محبت هاتون که واقعاً منو تحت تأثیر قرار داد و انگیزه ای شد برای بازگشایی این وبلاگ.
خیلی حرفا برای گفتن دارم اما پس فردا جشن شکرگزاریه و من کلی مهمون دارم و باید برم به بساب بسابم برسم وگرنه که پیش مهمونا به" آبجی شلخته" مشهور میشم!
بازم ممنون از همه گی و منتظرم باشین

                                       من برمیگردم!!!

+ حکایت شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

با سلام به دوستان و آشنایان عزیزم.

  مدتیست که به دلایلی متقاعد به حذف این وبلاگ شده ام و حتماً خیلی از شما متوجه دیر نوشتن و یا نظر ندادنم در وبلاگتون شده اید.
بدلیل اینکه در این مجال دوستان عزیز قدیمی ام رو پیدا کردم و حتی دوستان ندیده ی جدیدی پیدا کردم انصاف ندیدم که بدون خداحافظی این وبلاگ رو حذف کنم.

دوستان و آشنایان عزیز،

روز و روزگارتون خوش، دلتون شاد،لبتون خندان و تنتون همیشه سالم باد.

بدرود و خدا نگهدار!

+ حکایت شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |