تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو

     

+ حکایت شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

یکی از آشنایان همسر مهربان آقایی به اسم ریچارد که همسری روس تبار داره. جالب اینجاست که این دو یار غمخوار کمی قبل از ما اما درست با روش ما با هم آشنا شدند . ریچارد برای تانیا جان تقاضای ویزای نامزدی کرد(ما هم کردیم اما مال ما خورد به یازده سپتامبر و همه کاسه و کوزه هامون بهم ریخت!) و بعد از تشریف فرمایی تانیا جان این دو کبوتر عشق با هم ازدواج کردند. ناگفته نماند که ریچارد شیردل بچه ی پرورشگاهی بوده و قبلاً ازدواج کرده و از ازدواج قدیمش یک دختر داره. دارم حاشیه میرم خودم میدونم! القصه ریچارد اهل دود و دمه و الکل(ماری جووانا) در نتیجه برای پیدا کردن کار اونم تو این شهر کوچیک خیلی مشکلات داره چون علاوه بر اینکه با یک دنده ی تنبلی بدنیا اومده و کاری که بقیه در یک ساعت انجام میدن او در ۳ ساعت بالاخره تموم میکنه بلکه تمرکز در یک موضوع هم براش کاری شاق و طاقت فرساست. بنابر این برای پولدار شدن به روش های "کمتر کار کنید و بیشتر پول دربیارید" متوسل شده و بارها سرش کلاه رفته اما کو عبرت؟ در عوض کلی قرض و قوله داره که نمیدونه باهاشون چه کنه.
همه ی این روده درازی هارو کردم که به عمق فاجعه پی ببرین. همسر مهربان چون اصولاً مهربانه ریچارد رو استخدام کرده و بهش کارهایی که از عهده اش برمیاد و تخصص و تمرکز خاصی لازم نداره سپرده.  من هم به طبع هر جور که بتونم به ریچارد و تانیا جان کمک میکنم.
چند وقتیه که به همت افتادند تا یه شغل درست و حسابی دست و پا کنند و بخاطر اصل و نسب تانیا جان چه کاری بهتر از واردات سوقات و اجناس کادویی روسی؟ همه ی عالم و آدم از این ایده حمایت کردن و به نحوی بهشون کمک کردن. اولش یک فروشگاه اینترنتی باز کردن یا به عبارتی وب سایت راه انداختند تا اجناسشونو آنلاین بفروشن. (هرچند که هنوز قابل رویت نیست و دارن روش کار میکنند) من پیشنهاد دادم که میتونم آرم و لوگوی وب سایتشونو براشون طراحی کنم مجانی! بعد از اون گاهی گداری ریچارد میومد پیش من و از همسر مهربان گلایه میکرد. من هم چون مواردی که پیش آمده بود جزئی بودن با همسر مهربان صحبت میکردم و دلشو نرم میکردم که با ریچارد بیشتر راه بیاد. اما ظاهراً این سوءتفاهم پیش آمد که ریچار شیردل نفوذی افسانه ای روی مغز اینجانب داره. اولش برام جالب بود و حتی برای من و همسر مهربان مایه ی تفریح شد که کاش به همین جا ختم میشد. اما بعد به جایی رسید که اگه دستم بهش برسه دودمانشو به باد فنا خواهم داد!!! 
اخیراً به صرافت افتادند که از همسر مهربان یک مغازه اجاره کنند و ریچارد اجناس روسی ش رو بفروشه و تانیا جان هم از طراحی نظم یا  فان شویی؛دانش کهن چینی سنار سی شاهی دربیاره. روزهای متوالی ریچارد وقت کاریشو به حرافی درباره ی مغازه و گرفتن مجوز و ... تا اسم مغازه تلف کرد تا اینکه بالاخره اسمی پر طمطراق انتخاب کردند:"
ققنوس طلایی" یک روز ریچارد از من خواهش کرد که وقتی تابلوی مغازه رو آماده کرد من یک پرنده با رنگ طلایی روش بکشم. من هم با کمال خلوص نیت قبول کردم. چطور میتونستم قبول نکنم بعد از اونهمه کلاهی که سرش رفته بود حالا داره یک کار درست و حسابی راه میندازه. یکی دو روز بعدش با یک تخته ی یک متر در سی سانتی به رنگ قرمز اومد پیشم و گفت که این تابلوی مغازه است و تانیا جان هم تا چند دقیقه ی دیگه میاد که بهم بگه چکارش باید بکنم. هرچی چشمامو مالوندم نوشته ای روی تابلو ندیدم. گفتم لابد نوشته ها بعد از اینکه من کارمو تموم کردم گذاشته میشن.زهی خیال باطل! بعد از صحبت کردن با تانیا جان فهمیدم که نظرشون درمورد پرنده عوض شده و بجاش در دو گوشه ی تابلو گل و بته های اجق وجق روسی میخوان و در وسط هم طوماری از نوشته که من باید با دست آزاد همه رو رنگ کنم. برق از سرم پرید اما دیگه تو حچل بودم و کاریش نمیشد کرد. تواضع به خرج دادم و قبول کردم. اگه فکر میکنین ماجرا به همینجا ختم میشه در اشتباهین!  دو روز بعدش یک تخته ی دیگه برام آوردن با پهنای کمتر تا روش طومار دیگه ای بنویسم برای طراحی نظم تانیا جان. اما برای این یکی لطف کردن و از خیر گل و بلبل گذشتن. (تانا جا فکر کرد که گل و بته های روسی چندان ارتباطی به دانش کهن چینی نداره، اگر میتونستن ربطی پیدا کنند بنده موظف بودم بکشم). بازم هیچی نگفتم اما اون روی سگم بالا اومد. پیش خودم گفتم بیا از اون طرف دنیا اومدم اینطرف دنیا اما ظاهراً نوشته ی روی پیشونیم با زبان بین المللی نوشته شده و همه میتونن بخونن:" خر! لطفاً سوار شوید." نمیدونم کی و چطور این توهم رو به ریچارد عزیز دادم که من جن چراغ جادوش هستم و اصولاً تو این دنیا هستم که اوامرشو اطاعت کنم بدون یک شاهی دست مزد؟
قربونش برم زبون شیرین فارسی رو که ضرب المثل هاش آدمو از محنت گفتن مثنوی هفتاد من کاغذ رها میکنه چه بد که مردم اینجا هنوز به درک لازم نرسیدن که با گفتن یک جمله به عمق مطلب برسند وگرنه جاش بود که به ریچارد بگم: تو از اون آدم هایی هستی که" رویه بدی آستر هم میخوان" برای همینه که خیلی ها از معاشرت با تو حذر میکنند.

+ حکایت شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

خدمت دوستان عزیزم، لازم به تذکره که اینی که میبینید مه نیست بلکه بوران و کولاک برفه که نمیذاره چشم چشمو ببینه!

+ حکایت شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

هرچند که قالب قبلی رو بخاطر ساده بودنش دوست داشتم اما ایراد های فنی داشت که مجبور شدم زودی عوضش کنم. یه وقت فکر نکنین از درد بلاتکلیفی رنج میبرم ها!!!

از ده روز پیش یعنی درست بعد از جشن شکرگذاری رسماً مقدمه چینی و تدارکات برای کریسمس در امریکا شروع میشه اما اینجا مردم مجبورن از دوماه قبل تدارکات ببینن. بدلیل سرمای شدید و برف و بوران بی امان مردم گاهی از ماه اکتبر شروع به چراغون کردن خونه ها و مغازه هاشون میکنن. بنابراین اینجا ادم رنگ و بوی کریسمس رو خیلی زودتر از جاهای دیگه حس میکنه و متأسفانه وقتی موعد اصلی کریسمس میشه چشم ها به چراغونی ها عادت کردن و آذین ها دیگه از جلا افتاده ن. کریسمس اینجا برابر با شلوغی و هجوم جمعیت اسکی بازه. دوست داران ورزش های زمستونی از هر گوشه ی امریکا و حتی اروپا به کوه های راکی سرازیر میشن.(جالبه وقتی تو مدرسه به عنوان درس جغرافیا از کوه های راکی اسم میبردن برام هیچ معنا و مفهوم خاصی بجز کنار هم قرار گرفتن چندین حرف الفبا نداشت و هرگز به خواب هم نمیدیدم روزی در کناره ی کوهی از رشته کوه های راکی زندگی کنم!) مردم بر حسب میزان دارایی و نقدینگی که تو حساب های بانکی یا کارت های اعتباری دارن انگار از غربال های ریز و درشتی رد میشن و به شهر ها و شهرک های اطراف و اکناف این رشته کوه پر برف میرن. شهری که ما هستیم از نظر طبقاتی درجه ی متوسطه. یعنی عموم مردم با موقعیت مالی متوسط مایل به خوب برای تعطیلات به اینجا میان. یک درجه بالا تر از اینجا شهریه به اسم VAIL که به اصطلاح بازاری ها و طبقات مرفه به اونجا میرن. و از اون جا یک درجه بالاتر شهری ست به اسم ASPEN که هنرپیشه های هالیوود و سرمایه داران کله گنده برای اسکی و ورزش های زمستانی به اونجا میرن.
القصه، ایام کریسمس اینجا انقدر شلوغ میشه که به اصطلاح میگن سگ صاحبشو پیدا نمیکنه. و برای ساکنان اینجا هم رحمته و هم زحمت! رحمت برای اینکه توریست بیشتر کسب و کار پر رونق تر. و زحمته برای اینکه تو هر وجب جایی یک ماشین پارک میشه و اگه دیر بری سر کار باید ماشینتو نخ کنی بندازی گردنت! با وجود برف و یخبندون خیابون ها رانندگی پر خطر میشه چه برسه به اینکه از هر طرف مثل مور ملخ آدم کوچیک و بزرگ، چاق و لاغر با چوب های دراز اسکی از وسط خیابون رد میشن و هنوز گاز نداده باید ترمز کنی. خدا رحم کرده که اکثر ماشین ها دنده اتوماتیکن و زحمت کلاج گرفتن آدم کم میشه.
و اما از خود خود کریسمس چیزی نمیدونم چون ما هیچوقت تو شهر خودمون نمیمونیم. کریسمس های اینجا هم مثل عید نوروز خودمون با خانواده که باشی مزه میده. در نتیجه اکثراً مردم دور هم جمع میشن و کریسمس و سال نو رو در کنار خانواده و اهل فامیل جشن میگیرن. تمام فک و فامیل نزدیک همسر مهربان در تالسا،اوکلاهوما زندگی میکنن. و ما هر سال از چند روز قبل از کریسمس به اونجا میریم. برعکس شهر خودمون من از کریسمس های تالسا خیلی خوشم میاد. انگار همه چیز یه رنگ و بوی دیگه داره. مردم با چه اصراری خونه هاشونو چراغونی میکنن انگار قراره به بهترین و پر زرق و برق ترین تزئینات جایزه داده بشه. یکی از یکی قشنگ تر . یکی از کارهایی که ما هرسال در تالسا میکنیم یک ساعتی رانندگی در کوچه پس کوچه ها و تماشای چراغونی خونه هاست. گاهی به ایده های بکر و جالبی برای تزئین بر میخوریم.
امسال بخاطر دخترم که تقریباً سه ساله شده و درک بیشتری از کریسمس داره ما هم خونه مونو چراغونی کردیم. البته به قشنگی خونه های تالسا نشد اما در میون خونه های اطراف کلی سره!
یکی از رسومات مخصوص کریسمس آویختن کیسه های جوراب مانند از پیشخوان بخاری دیواریه. و حکایتش اینه که وقتی بابانوئل از لوله ی بخاری دیواری پایین میاد چند تا از هدایای کوچک تر رو توی این جوراب ها که روی هر کدومشون اسم بچه های اون خونه نوشته شده میزاره. و یکی از هیجانات فردای کریسمس گشتن توی این جوراب ها برای پیدا کردن هدایاست.
امسال برای دخترم یکی از این جوراب ها دوختم.هرچند که انواع و اقسامشو توی دکان هر عطاری میشه پیدا کرد اما ما فکر کردیم اونی که من خودم براش درست کنم خیلی خاص تر و ویژه ی خودش میشه. جورابی که هیچ بچه ی دیگه ای لنگه اش رو نداره!
همونطور که گفتم از بعد از جشن شکرگذاری مقدمات کریسمس شروع میشه که یکیش خریدن هدایاست. فروشگاه ها جای سوزن انداختن ندارن و اگه از چیزی خوشت بیاد و خریدنشو به فردا موکول کنی احتمال خیلی زیادی داره که دیگه پیداش نکنی. اجناسی که بشه به آدم های مختلف با سلایق مختلف هدیه داد فوراً نایاب میشن.  و البته گاهی هم از ترس اینکه مبادا دیگه نتونی جنسی رو پیدا کنی فوراً میخری و دو روز بعد از کریسمس همون جنس رو به نصف قیمت تو بخش حراجی پیدا میکنی!
یکی دیگه از پدیده هایی که این روز ها زیاد دیده میشه دکه های فروش درخت کاج برای کریسمسه. من همیشه دلم میگیره که میبینم مردم برای نهایتاً دو هفته درخت های رو میبرن که سالها طول میکشه تا به اون اندازه رشد کنن و قد بکشن. گاهی فکر میکنم به سر جنگل ها و فضای سبز چی میاد ؟ هرچند که از درخت مصنوعی خیلی خوشم نمیاد اما اگه قرار باشه من نوعی سالی یک درخت رو از ریشه نبرم و هدرش ندم خودش کلی ارزش داره.
هرچند که نزدیک شدن کریسمس و تدارک دیدن براش کلی شوق و ذوق به همراه داره اما انگار برای ما ایرانی ها هیچ شوق و ذوقی جای رسیدن عید نوروز و فصل بهار رو نمی گیره. یا لا اقل برای من اینجوریه بقیه رو نمیدونم!

+ حکایت شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

 

http://en.wikipedia.org/wiki/The_Kite_Runner

چند وقت پیش خواهر و برادر عزیزم برام کتابی فرستادن به نام بادبادک باز اثر خالد حسینی. البته اصل کتاب به زبان انگلیسی نوشته شده و درباره ی افغانستان از زمان پادشاهی تا طالبان است. رمان عمیق و دلخراشیه(درست مثل سرگذشت تمام مردم افغانستان). اتفاقاً همسر مهربان هم همزمان کتاب رو خرید و شروع کرد به خوندن. همونطور که انتظار میرفت اون زودتر از من تموم کرد چون با وجود تر و خشک کردن بچه و خستگی شبانه وقت آزاد چندانی برای من باقی نمیمونه که صرف کتاب خوندن بکنم. اما با هر جون کندنی بود به 10-15 صفحه ی آخر رسیدم(نه اینکه خوندن کتاب سخت باشه،برعکس. چون خیلی کشش داره و من وقتم تنگه پدرم در اومد تا به اینجا رسوندمش.) این قضیه رو اینجا داشته باشین.
حدود دو هفته پیش یک برنامه ی مستند درباره ی ایران اینجا پخش کردن.
خبرنگاری به اسم تد کاپل(Ted Koppel) راوی و مصاحبه گر برنامه بود. اولش کلی شوق داشتم بخصوص که مادر شوهر مهربان از دو روز قبل بهم خبر داده بود که برنامه ای در باره ی ایران در کانال فلان و چنان پخش خواهد شد. اما هر دقیقه که گذشت بیشتر عصبانی شدم تا اینکه نزدیک بود همسر مهربان رو به عنوان نماینده ی تمام آمریکایی های وابسته به این برنامه یا معتقد به اون با پست سریع السیر به مقصد دَرَکِ اسفل السافلین ارسال کنم! سر تا ته برنامه دروغ های شاخداری بود مبنی بر اینکه تمام ایرانی ها تمام لحظات عمرشون رو به تنفر از آمریکا میگذرونند و برای صدمه زدن به آمریکا دارن نقشه میکشند و دل تو دلشون نیست که زودتر بمب اتم بسازن که بتونن آمریکا رو با خاک یکسان کنن. صحنه ای رو نشون میداد که خدا میدونه تو کدوم پس قلعه ای فیلم برداری کرده بودن. مردان پیر و از کار افتاده ای که مثل مور و ملخ داشتن اوراقی رو امضاء میکردن. بالای سرشون روی پارچه ی درازی نوشته شده بود محل ثبت نام برای داوطلبان استشهاد در راه خدا. و جناب تد کاپل با لحنی حق به جانب برای بینندگان انگلیسی زبان توضیح داد که مردم ایران برای اینکه بمب به خودشون ببندن و جایی رو منفجر کنند دسته دسته ثبت نام میکنند(SUICIDE BUBMER).
حالا برگردیم سر ماجرای کتابی که گفتم. دیروز احساس کردم دولت آمریکا با این برنامه هایی که به دروغ و تزویر از ایران میسازه و به مردم چشم و گوش بسته ی امریکا نشون میده داره مردمش و دنیا رو برای حمله به ایران آماده میکنه. جوری که مردم خودشون به دولت التماس کنن که ترو خدا برین سراغ ایران وگرنه اونا مارو نابود میکنن.
و دیروز با خوندن اون کتاب پشتم لرزید که نکنه ما هم به سرنوشتی مثل افغانستان و یا عراق دچار بشیم بیخود و بی جهت .واقعاً آینده برای ما و ایران عزیزمون چی رغم زده؟

+ حکایت شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |