

خدمت دوستان عزیزم، لازم به تذکره که اینی که میبینید مه نیست بلکه بوران و کولاک برفه که نمیذاره چشم چشمو ببینه!

از ده روز پیش یعنی درست بعد از جشن شکرگذاری رسماً مقدمه چینی و تدارکات برای کریسمس در امریکا شروع میشه اما اینجا مردم مجبورن از دوماه قبل تدارکات ببینن. بدلیل سرمای شدید و برف و بوران بی امان مردم گاهی از ماه اکتبر شروع به چراغون کردن خونه ها و مغازه هاشون میکنن. بنابراین اینجا ادم رنگ و بوی کریسمس رو خیلی زودتر از جاهای دیگه حس میکنه و متأسفانه وقتی موعد اصلی کریسمس میشه چشم ها به چراغونی ها عادت کردن و آذین ها دیگه از جلا افتاده ن. کریسمس اینجا برابر با شلوغی و هجوم جمعیت اسکی بازه. دوست داران ورزش های زمستونی از هر گوشه ی امریکا و حتی اروپا به کوه های راکی سرازیر میشن.(جالبه وقتی تو مدرسه به عنوان درس جغرافیا از کوه های راکی اسم میبردن برام هیچ معنا و مفهوم خاصی بجز کنار هم قرار گرفتن چندین حرف الفبا نداشت و هرگز به خواب هم نمیدیدم روزی در کناره ی کوهی از رشته کوه های راکی زندگی کنم!) مردم بر حسب میزان دارایی و نقدینگی که تو حساب های بانکی یا کارت های اعتباری دارن انگار از غربال های ریز و درشتی رد میشن و به شهر ها و شهرک های اطراف و اکناف این رشته کوه پر برف میرن. شهری که ما هستیم از نظر طبقاتی درجه ی متوسطه. یعنی عموم مردم با موقعیت مالی متوسط مایل به خوب برای تعطیلات به اینجا میان. یک درجه بالا تر از اینجا شهریه به اسم VAIL که به اصطلاح بازاری ها و طبقات مرفه به اونجا میرن. و از اون جا یک درجه بالاتر شهری ست به اسم ASPEN که هنرپیشه های هالیوود و سرمایه داران کله گنده برای اسکی و ورزش های زمستانی به اونجا میرن.
القصه، ایام کریسمس اینجا انقدر شلوغ میشه که به اصطلاح میگن سگ صاحبشو پیدا نمیکنه. و برای ساکنان اینجا هم رحمته و هم زحمت! رحمت برای اینکه توریست بیشتر کسب و کار پر رونق تر. و زحمته برای اینکه تو هر وجب جایی یک ماشین پارک میشه و اگه دیر بری سر کار باید ماشینتو نخ کنی بندازی گردنت! با وجود برف و یخبندون خیابون ها رانندگی پر خطر میشه چه برسه به اینکه از هر طرف مثل مور ملخ آدم کوچیک و بزرگ، چاق و لاغر با چوب های دراز اسکی از وسط خیابون رد میشن و هنوز گاز نداده باید ترمز کنی. خدا رحم کرده که اکثر ماشین ها دنده اتوماتیکن و زحمت کلاج گرفتن آدم کم میشه.
و اما از خود خود کریسمس چیزی نمیدونم چون ما هیچوقت تو شهر خودمون نمیمونیم. کریسمس های اینجا هم مثل عید نوروز خودمون با خانواده که باشی مزه میده. در نتیجه اکثراً مردم دور هم جمع میشن و کریسمس و سال نو رو در کنار خانواده و اهل فامیل جشن میگیرن. تمام فک و فامیل نزدیک همسر مهربان در تالسا،اوکلاهوما زندگی میکنن. و ما هر سال از چند روز قبل از کریسمس به اونجا میریم. برعکس شهر خودمون من از کریسمس های تالسا خیلی خوشم میاد. انگار همه چیز یه رنگ و بوی دیگه داره. مردم با چه اصراری خونه هاشونو چراغونی میکنن انگار قراره به بهترین و پر زرق و برق ترین تزئینات جایزه داده بشه. یکی از یکی قشنگ تر . یکی از کارهایی که ما هرسال در تالسا میکنیم یک ساعتی رانندگی در کوچه پس کوچه ها و تماشای چراغونی خونه هاست. گاهی به ایده های بکر و جالبی برای تزئین بر میخوریم.
امسال بخاطر دخترم که تقریباً سه ساله شده و درک بیشتری از کریسمس داره ما هم خونه مونو چراغونی کردیم. البته به قشنگی خونه های تالسا نشد اما در میون خونه های اطراف کلی سره!
یکی از رسومات مخصوص کریسمس آویختن کیسه های جوراب مانند از پیشخوان بخاری دیواریه. و حکایتش اینه که وقتی بابانوئل از لوله ی بخاری دیواری پایین میاد چند تا از هدایای کوچک تر رو توی این جوراب ها که روی هر کدومشون اسم بچه های اون خونه نوشته شده میزاره. و یکی از هیجانات فردای کریسمس گشتن توی این جوراب ها برای پیدا کردن هدایاست.
امسال برای دخترم یکی از این جوراب ها دوختم.هرچند که انواع و اقسامشو توی دکان هر عطاری میشه پیدا کرد اما ما فکر کردیم اونی که من خودم براش درست کنم خیلی خاص تر و ویژه ی خودش میشه. جورابی که هیچ بچه ی دیگه ای لنگه اش رو نداره!
همونطور که گفتم از بعد از جشن شکرگذاری مقدمات کریسمس شروع میشه که یکیش خریدن هدایاست. فروشگاه ها جای سوزن انداختن ندارن و اگه از چیزی خوشت بیاد و خریدنشو به فردا موکول کنی احتمال خیلی زیادی داره که دیگه پیداش نکنی. اجناسی که بشه به آدم های مختلف با سلایق مختلف هدیه داد فوراً نایاب میشن. و البته گاهی هم از ترس اینکه مبادا دیگه نتونی جنسی رو پیدا کنی فوراً میخری و دو روز بعد از کریسمس همون جنس رو به نصف قیمت تو بخش حراجی پیدا میکنی!
یکی دیگه از پدیده هایی که این روز ها زیاد دیده میشه دکه های فروش درخت کاج برای کریسمسه. من همیشه دلم میگیره که میبینم مردم برای نهایتاً دو هفته درخت های رو میبرن که سالها طول میکشه تا به اون اندازه رشد کنن و قد بکشن. گاهی فکر میکنم به سر جنگل ها و فضای سبز چی میاد ؟ هرچند که از درخت مصنوعی خیلی خوشم نمیاد اما اگه قرار باشه من نوعی سالی یک درخت رو از ریشه نبرم و هدرش ندم خودش کلی ارزش داره.
هرچند که نزدیک شدن کریسمس و تدارک دیدن براش کلی شوق و ذوق به همراه داره اما انگار برای ما ایرانی ها هیچ شوق و ذوقی جای رسیدن عید نوروز و فصل بهار رو نمی گیره. یا لا اقل برای من اینجوریه بقیه رو نمیدونم!


http://en.wikipedia.org/wiki/The_Kite_Runner
چند وقت پیش خواهر و برادر عزیزم برام کتابی فرستادن به نام بادبادک باز اثر خالد حسینی. البته اصل کتاب به زبان انگلیسی نوشته شده و درباره ی افغانستان از زمان پادشاهی تا طالبان است. رمان عمیق و دلخراشیه(درست مثل سرگذشت تمام مردم افغانستان). اتفاقاً همسر مهربان هم همزمان کتاب رو خرید و شروع کرد به خوندن. همونطور که انتظار میرفت اون زودتر از من تموم کرد چون با وجود تر و خشک کردن بچه و خستگی شبانه وقت آزاد چندانی برای من باقی نمیمونه که صرف کتاب خوندن بکنم. اما با هر جون کندنی بود به 10-15 صفحه ی آخر رسیدم(نه اینکه خوندن کتاب سخت باشه،برعکس. چون خیلی کشش داره و من وقتم تنگه پدرم در اومد تا به اینجا رسوندمش.) این قضیه رو اینجا داشته باشین.
حدود دو هفته پیش یک برنامه ی مستند درباره ی ایران اینجا پخش کردن.
خبرنگاری به اسم تد کاپل(Ted Koppel) راوی و مصاحبه گر برنامه بود. اولش کلی شوق داشتم بخصوص که مادر شوهر مهربان از دو روز قبل بهم خبر داده بود که برنامه ای در باره ی ایران در کانال فلان و چنان پخش خواهد شد. اما هر دقیقه که گذشت بیشتر عصبانی شدم تا اینکه نزدیک بود همسر مهربان رو به عنوان نماینده ی تمام آمریکایی های وابسته به این برنامه یا معتقد به اون با پست سریع السیر به مقصد دَرَکِ اسفل السافلین ارسال کنم! سر تا ته برنامه دروغ های شاخداری بود مبنی بر اینکه تمام ایرانی ها تمام لحظات عمرشون رو به تنفر از آمریکا میگذرونند و برای صدمه زدن به آمریکا دارن نقشه میکشند و دل تو دلشون نیست که زودتر بمب اتم بسازن که بتونن آمریکا رو با خاک یکسان کنن. صحنه ای رو نشون میداد که خدا میدونه تو کدوم پس قلعه ای فیلم برداری کرده بودن. مردان پیر و از کار افتاده ای که مثل مور و ملخ داشتن اوراقی رو امضاء میکردن. بالای سرشون روی پارچه ی درازی نوشته شده بود محل ثبت نام برای داوطلبان استشهاد در راه خدا. و جناب تد کاپل با لحنی حق به جانب برای بینندگان انگلیسی زبان توضیح داد که مردم ایران برای اینکه بمب به خودشون ببندن و جایی رو منفجر کنند دسته دسته ثبت نام میکنند(SUICIDE BUBMER).
حالا برگردیم سر ماجرای کتابی که گفتم. دیروز احساس کردم دولت آمریکا با این برنامه هایی که به دروغ و تزویر از ایران میسازه و به مردم چشم و گوش بسته ی امریکا نشون میده داره مردمش و دنیا رو برای حمله به ایران آماده میکنه. جوری که مردم خودشون به دولت التماس کنن که ترو خدا برین سراغ ایران وگرنه اونا مارو نابود میکنن.![]()
و دیروز با خوندن اون کتاب پشتم لرزید که نکنه ما هم به سرنوشتی مثل افغانستان و یا عراق دچار بشیم بیخود و بی جهت .واقعاً آینده برای ما و ایران عزیزمون چی رغم زده؟