+
حکایت شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ
|
+
حکایت شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ
|
+
حکایت شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 7:34 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ
|
سالهای سال این ایرانی هایی که خارج از وطن زندگی میکنن و بعد از مدتی لهجه شون عوض میشه و دیگه فارسی رو هم یادشون میره مسخره کردم.(هرچند که خیلی هاشون واقعاً مسخره کردنی بودن چون هنوز مهر پناهندگی خفت بارشون خشک نشده زبون مادری یادشون میره و بجای "
باشه" مدام "
OK" به خورد خلق الله میدن!) اما مادر دهر قوربونش برم انقدر که با ما بچه های بلا گرفته ش مهربونه فوراً میذاره تو کاسه مون که از منع کردن دیگران پشیمون بشیم. قضا و قدر منو انداخته جایی که نه تنها از همه ی فامیل و دوست و آشنا دور افتاده م بلکه احدی اینجا نیست که بشه دو کلوم باهاش فارسی گپ و گفت بکنم غیر از دخترم که اونم نصف معلوماتش انگلیسیه و من مجبورم برای اینکه دختر بیچاره رو گیج نکنم همون کلمات فرنگی رو استفاده کنم. بنابراین اون اصلاً حساب نیست. گذشته از زبون انگلیسی این خطه از دنیا ایراد های دیگه ای هم داره. خیلی برام عجیبه که با چه اصراری این امریکایی ها میخوان از تمام دنیا جدا و سوا باشن. تمام مقیاس های اندازه گیری وزن و قد و حجم و غیره شون با مقاس های بقیه ی دنیا فرق داره.مثلاً ما متر و سانتی متر داریم و اونا اینچ و فوت و یارد دارن،ما گرم و کیلو داریم و اونا اونس و پوند دارن. ما بنزین رو
لیتری میخریم و اونا
گالنی که قدرت خدا همه شون رو اگه بخوای به سیستم متریک تبدیل کنی کلی خورده اضافه میارن. برای کسی مثل من که همیشه ی خدا از درس حساب و هندسه عاجز بودم این ضرب و تقسیم ها کشنده است.چون قربونش برم درروز یکی دو مورد که نیست سر هرچیز باید کلی معلومات نم کشیده ی ریاضیاتم رو به بیگاری بکشم تا از ابعاد و اندازه ی چیزی سر در بیارم. راستشو بخواین این کارو همون سال اول کنار گذاشتمو خودمو راحت کردم. اما بدیش اینه که حالا بعد از حدود ۵ سال اینجا بودن و هر چیزی رو خیلی تقریبی حساب کردن حالا نه تنها مقیاس های امریکایی رو خوب بلد نیستم بلکه در اثر استفاده نکردن مقیاس های متریک خودمون رو هم از دست دادم . مثلاً چند هفته ی پیش که تهران بودم و از یک مغازه ی فرش فروشی دیدن میکردیم دست روی یک قالی گذاشتم و با خیالی آسوده (که اینجا دیگه مملکت خودمه و همه چیشو خوب میشناسم) گفتم :
عجب قالی ۳ متری قشنگی! و فروشنده با کمی شرمندگی گفت :
منظورتون این ۶ متریه ست؟ بله خیلی قشنگه!!!
و برای اینکه وانمونم یکی دیگه رو نشون دادم و گفتم:
اون ۳ متریه چنده؟ و یارو پوزخندی زد و گفت:
اون یه ذرع ونیمیه هم برای شما...تومن میشه! اونوقت منو بگو کلی فکر کردم چرا فروشنده ها با من دولاپهنا حساب میکنن!

خلاصه حسابی شدم حکایت زنده ی اون ضرب المثل قدیمی که میگه:
کلاغه اومد راه رفتن کبک رو یاد بگیره،راه رفتن خودشم از یادش رفت!
خدمت اون عزیزانی از ظلم آخوندهای خونخوار از وطن گریخته و پناهنده شده اند اگر این نوشته توهینی به شما بود در همینجا از همگی عذرخواهی میکنم. بالاغیرتاً منظورم شما رنج کشیدگان نبودین. منظورم کسانی هستند که خودشونو به هر آب و آتیشی زدن که پاشون به آمریکا برسه و هویتشونو بذارن در کوزه و با افتخار آمریکایی بودنشونو به رخ خلق الله بکشن.
+
حکایت شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ
|