تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو
همونطورکه میدونین از بعد از عید هیچ پست یا عکسی نفرستادم. دلایل مختلفی دارم که سر کسی رو باهاشون درد نمیارم و فقط یکی دوتا شونو میگم. اول اینکه کامپیوتر قدیمیم رو با التماس موزه داران گرامی گذاشتم کنار و رفتم یک کامپیوتر نو خریدم که با ویندوز متشخص ویستا کار میکنه. اینجا که هستی مثل کسانی که تو ایران هستند از مزیت نرم افزار مفت برخوردار نیستی. و این ویستای خیر ندیده که حتی با برنامه های اوریژینال اما قدیمی خودشون هم کار نمیکنه چه برسه به برنامه های لت و پار شده ی غیر قانونی صادره از ایران. خلاصه سرتونو درد نیارم تازه دارم به راه و چاهش عادت میکنم. دیگه اینکه جبهه های سرد و بورانی یکی پس از دیگری به این منطقه سرازیر شدن انگار که تازه اول زمستونه و حالا حالا ها قراره بباره.در نتیجه وفور مریضیه و سرما خوردگی. دخترک منم بیشتر از دوهفته است که سرما خورده از اون سرما خوردگی ها که با عفونت گوش و تب و لرز همراهه.منم که قلب ملب درست و درمونی ندارم و فوراً خودمو میبازم. روز دوم مریضی اش هم یک عطسه ی آبداری تو صورتم کرد که فرداش به نیمچه آنفولانزا مزین شدم و افتادم .
هفته ی دیگه تعطیلات بهاره ی (......کدوم بهار رو می فرمایین؟؟؟!) مدرسه ی دخترکمه و از یک ماه پیش دارم روز شماری میکنم که یک هفته برم شهر
دیدن اقوام! حساب میکردم که بعد از ۱۰ روز آنتی بیوتیک خوردن دیگه اثری از آثار مریضی نمونه اما ذهی خیال باطل! از سه روز پیش احساس میکردم که هی داره حالش بدتر میشه. تا اینکه امروز که درست یک روز قبل از پروازمونه مجبور شدیم هول هول ببریمش دکتر. دکتر بهمون گفت که عفونت گوش برگشته و با این احوالات پرواز با هواپیما همانا و پاره شدن پرده ی گوش همان. نه خیال کنین ککم گزید ها با رضایت خاطر و کمی دردسر و پرداخت جریمه بلیط هامونو چند روزی عقب انداختیم. صد تا بلیط هواپیما و هزار تا سفر به لس انجلس فدای یک تار موی دخترم. اما از قدیم گفتن سپلشت آید و زن زاید و مهمان عزیز هم برسد! حکایت منه. نه تنها دخترم مریضه و بی حال و کسل یه گوشه میخوابه و اشتها هم نداره،سفرمون هم عقب افتاده و حتی احتمال داره اصولاً کنسل بشه بلکه برف و بوران و سرما به نهایت رسیده که دیگه دل از حلق آدم بیرون میاد. ناگفته نمونه که بخاطر رحم و فضل الهی بنده ی کمترین امروز زنده و سالم هستم. دیروز برای اولین بار تو زندگی آنچنان مرگ رو جلوی چشمام دیدم که حسابی رُبّ و روبّم رو یاد کردم.  به دلایلی مجبور بودم با ماشینم که نه برف پاکنش کار میکرد و نه ترمز درست درمونی براش مونده بود با تعجیل خودمو به مکانیکی برسونم درحالیکه کف خیابون نگو پیست پاتیناژ بگو.خدا برای دشمنتون نخواد همچین که از کوچه مون پیچیدم توی بزرگراه ماشین شروع کرد به رقصیدن. از اینور بپیچ، از اونور بپیچ. فرمون و ترمز هم که قربونشون برم اعمال نفوذی نداشتن.  تمام تلاشم این بود که از خط ترافیک مقابل برگردم تو خط ترافیکی خودم . به کسی نخورم. چون اگه به یک ماشین بزنم دست کم ۷-۸ تا ماشین رو از مسیر خارج میکنم . خلاصه اینکه مجبور شدم از خودم مایه بذارم و خودمو بکشونم به کناره ی جاده و نهایتاً لیز خوردم و افتادم پایین دره. خوشبختانه انقدر حجم برف زیاد بود که قبل از اینکه به پایین دره برسم و ماشین چپه بشه میون زمین و هوا ماشین به یک تل برفی گیر کرد و متوقف شد. انقدر ترسناک بود که در عرض چند صدم ثانیه مرگ و زندگی بعد از مرگ اومد جلوی چششم و در همون فاصله وصیتم رو هم کردم!هر ماشینی که از کنارم میگذشت میزد کنار که ببینه من سالمم یا نه.
خلاصه این یکی دو روزه مشکل و سختی پشت سر هم داره میاد. خدا آخر عاقبت ما و بقیه ی بنده هاشو به خیر کنه!
   

+ حکایت شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

+ حکایت شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |