تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو
دیشب بعد از خوابوندن دخترم و انجام دادن تمیزکاری های بعد از شام رفتم پیش همسر مهربان نشستم تا قبل از خواب کمی به جعبه ی سحر آمیز خیره بشم و فکر و ذهنمو از مشغله های روزمره خالی کنم. همسر مهربان مشغول دیدن یکی از برنامه های مورد علاقه ش بود و در نتیجه با پیوستن من به تماشاگران تلویزیون کانال رو عوض نکرد.
برنامه درباره ی کهکشان ها و سیارات ناشناخته بود. من اصولاً به اینجور موضوعات علاقه ی خاصی ندارم. نجوم و ستاره شناسی برام جالبه اما همیشه میدونستم که استعدادشو ندارم. اما ساعت ۹-۹.۵ شب،دو ساعت تموم  خیره شدن به تلویزیون تا در مورد ستاره ای بدونی که ۱۰ بیلیون سال نوری با ما فاصله داره یه کمی زیادیه به مولا!


درست کمی بعد از اینکه من نشستم ،همسر مهربان شروع کرد برنامه رو از اول برام توضیح دادن و با چنان هیجانی برام توضیح داد که یک ستاره ای ۱۰ بیلیون سال نوری دورتر از ما چندین میلیون سال پیش منفجر شده و تازه امسال در فلان تاریخ مشخص نورش به کره ی زمین رسیده. نمیدونم چه قیافه ای داشتم(+) که دیگه بیشتر از این برام توضیح نداد ودوباره مشغول تماشای برنامه ش شد و من هم در افکار خودم غرق شدم! داشتم فکر میکردم که خوب این اکتشاف جالبیه اما به چه دردی میخوره؟ در این زمانه ای که دنیا پر از جنگ و فقر و بدبختیه ، دونستن اینکه ستاره ای ۱۰ میلیون سال پیش بوده و حالا دیگه نیست چه اهمیتی داره؟ناگفته نمونه که همین کشف ناقابل کلی برای دولت امریکا خرج برداشته. من نمیخوام شعار بدم که بهتر  بود این پول رو مثلاً برای سیر کردن شکم بچه های گرسنه میدادن اما به نظر من راه های بهتری برای خرج کردن این پول هست. مثلاً اضافه کردن هزینه برای تحقیقات پزشکی و پیدا کردن درمان قطعی بیماری هایی مثل ایدز،سرطان های آنچنانی و غیره.یک ستاره تو آسمون کمتر یا بیشتر به حال ما فرقی نمیکنه جز اینکه بهمون از منفجر شدن کره ی زمین بعد از ۳۰۰ میلیون سال خبر بده!
چند روز بیش باز هم پاکتی از طرف بیمارستان سنت جود بدستم رسید. بیمارستان سنت جود مخصوص درمان و تحقیقات پزشکی برای کودکان سرطانیه.من حتی پاکت رو باز هم نکردم چون میدونستم اگه چشمم به عکس بچه ی بیچاره ای بیفته که براش درخواست کمک مالی کرده ن نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم و از خدا چه پنهون توان مالیشو هم ندارم که کمکی برای شیمی درمانی یا جراحی این بچه ها بکنم.
حالا با توجه به حرفایی که اول زدم میخواین بگین آدم خرفت و کله خشکی هستم که برای اکتشافات کیهانی و یا راه رفتن روی کره ی ماه پشیزی ارزش قایل نیستم اما خداییش به عنوان یک مادر که نباشه به عنوان یک انسان چطور میتونم این احتیاجات بشر امروزی رو ببینم و برای اتفاقی که ممکنه ۱۰میلیون سال آینده برای بشری که اصلاً تضمینی به حضورش در این کره ی خاکی نیست ارزش قایل باشم؟؟؟؟

+ حکایت شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

هیچ وقت حکمت کندن اسم روی تنه درخت رو نفهمیدم و هر بار چشمم به تنه ی حکاکی شده ی یک درخت میفته انقدر دلم به درد میاد که انگار رو قلب من حکاکی کردن. راستش رو بخواین اصولاً کار احمقانه ایه. حالا به درخت حکاکان عزیز بر نخوره اما خداییش مثلاً که چی؟ با زخمی کردن تنه ی درخت و راه دادن انگل ها و موریانه های جور و واجور به پوست و بدنه ی اون درخت بیچاره چه فایده ای عایدتون میشه جز اینکه مردمی که رد میشن تو خودشون بگن:" آخی... یک آقا رضایی عاشق یک سوسن خانومه! الهی خدا بهم برسوندشون!" جالبیش اینجاست که در اکثر قریب به اتفاق موارد مردمی که از کنار این درختان رد میشن اونقدر درگیر مسائل خودشونن که حتی نگاهشون هم به یادگاری پر شور و قلب ناکشما نمیفته. 
مشکل وقتی دوتا میشه که عاشق دلسوخته میخواد کلاس بذاره و فقط حروف اول اسماشونو به الفبای لاتین داخل قلب حکاکی میکنه و دیگه خدای ربّ ال عالمین میدونه این وسط H نر بوده و B ماده یا برعکس و شاید هم مورد سوم که بهتره چیزی نگم که گندش در نیاد!!

 بهرحال غرض من از اینهمه روده درازی اینه که من میفهمم اون کسی که این به اصطلاح یادگاری ها رو میکنه میخواد به نحوی عشقش رو جاودانی کنه اما درد سر اینه که اون کسانیکه برای بقای عشقشون حاضرن به موجود بیزبون و پرفایده ای مثل درخت آزار برسونن از اینور عاشق میشن و از اونور فارغ و تنها نتیجه ش داغ ننگیه که به دل درخت میمونه.
من فکر میکردم این دیگر آزاری ها فقط تو ایران پیدا میشه اما این آخر هفته ی گذشته که برای عوض کردن حال و هوامون رفتیم به شهر دیگه ای از توابع اوشکول آباد کولورادو، از اینجوز جنایات و جراحات رو تنه ی درختان زیاد دیدم. واقعاً چرا ما آدم ها بجای اینکه خودمونو ،رفتار و اخلاق و کردارمونو بهتر کنیم تا عشقمون پایدار تر بشه میخ و چاقو و گزلیک ور میداریم و میفتیم به جون تنه ی درخت های بیگناه؟؟؟

+ حکایت شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

 وقتی میگن مال مردم خوری حرومه ظاهراْ شامل سنجاب ها و پرنده ها نمیشه!

+ حکایت شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

هر قصّه را، مغزی هست.

قصّه را،جهت آن مغز،

آورده اند...نه از بهر دفع ملالت!

بصورت حکایت، برای آن،آورده اند،

تا آن"غرض"،درآن بنمایند!

  

"شمس تبریزی"

+ حکایت شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

میگن سفر آدم رو پخته میکنه راست میگن. یکی از فواید سفر اینه که آدم قدر خونه و زندگی خودشو بیشتر میدونه. اصلاً بحث سر بدگذشتن نیست قضیه اینه که هرکجا که بری از بهترین هتل ۸ ستاره در جزایر هاوایی(ما که تا حالا اونجا نرفتیم اما میگن مثل بهشته) تا خونه ی کسی که خیلی خیلی دوستش داری بالاخره بعد از یک مدتی احساس میکنی که "خوب دیگه بَسَمه،دیگه میخوام برم خونه ی خودم. جایی که مأوای منه!" من هم علی رغم اینکه از منطقه ای که زندگی میکنم متنفرم و روزی چند بار از حرص که میخورم کهیر میزنم اما بعد از یک هفته احساس کردم دیگه بسه و میخوام برگردم سر خونه و زندگیم. جالبه که هر بار که از خونه ی خودم دور میشم و میرم جای دیگه کلی هوس میکنم که کاش خونه ی خودم بودم و فلان کاررو میکردم (البته توجه کنین که من اصولاً آدم هوسبازی نیستم!)اما انگار وقتی از روزمرگی زندگیم دور میشم بیشتر اشتیاق برای زندگی کردن پیدا میکنم!!

بنابراین به عنوان یک دوست به همه ی دوستان و آشنایان و نا آشنایان توصیه میکنم تا میتونین و امکانشو دارین سفر برین. مهم نیست که کجا باشه. خودتونو مثلاً به شمال محدود نکنین. ایران عزیزمون خیلی جاهای دیدنی و رفتنی داره. مخصوصاً اگه گاهی احساس کسالت و دلزدگی دارین (من این حالت رو تو نوشته های بعضی دوستان خیلی احساس میکنم که اسمشونو نمیبرم فقط میگم که اول اسمشون با همفری بوگارت شروع میشه!!!!)حتماً در اولین فرصتی که پیدا کردن از خونه و شهرشون برن بیرون و بزنن به جاده. به خدا خاصیت داره.

سلامت و دلشاد باشین!

+ حکایت شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |