تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو
دیروز برنامه ای از تلویزیون دیدم درباره ی زندگی کت استیونز خواننده ی معروف پاپ انگلیسی. راستش من همیشه این خواننده رو دوست داشتم و همیشه احساس میکردم که کلام آهنگ هاش با آهنگ های دیگه فرق داره. آهنگ های معمولی ،معمولاً از عشق و عاشقی و جفای معشوق و اینجور موضوعات میگن اما آهنگ های کت استیونز کلامی غیر از این مضمون دارن. مثلاً درباره ی روسای شرکتی که فقط از کارمندان کار میکشن و یا نصیحت ها و درد دل های یک پدر به پسرش و خلاصه مضامینی تازه و دست نخورده دارن.

Cat Stevens

 
دیروز با دیدن اون برنامه خیلی از سوال هایی که در مورد کت استیونز داشتم جواب داده شد و تازه فهمیدم که در بین خوانندگان و هنرپیشگانی که فقط از دور می شناسیمشون افرادی متفاوت هم پیدا میشن که دغدغه هایی مثل من و شما دارن و هدفشون در زندگی فقط پارتی و خوش گذرونی نیست.

این جناب کت استیونز در زندگی دوبار با مرگ در یک قدمی روبرو میشه. یکبار در عنفوان جوانی به سل مبتلا میشه(بعد از مدت ها شب زنده داری و نوشیدن و دود کردن از همه نوعش!!) و بعد از شفا پیدا کردن زندگی عیاشی سابقش رو کنار میذاره و در کنار حرفه ی آهنگسازی و خوانندگی به مطالعه و تحقیق درباره ی ادیان مختلف میپردازه. بعد از چند سال وقتی در اقیانوس مشغول شنا بوده ناگهان بیشتر و بیشتر از ساحل دور میشه و تقریباً غرق میشه. در این لحضات دست و پا زدن برای نجات با خدا عهد میبنده که اگر از این خطر مرگ نجات پیدا کنه زندگیشو وفق خدمت به خدا میکنه. و به گفته ی خودش یک موج از عقب به طرف ساحل هولش میده و با کمی دست و پازدن به ساحل میرسه!!
بعد از این واقعه گذشته از خوانندگی دغدغه ی پیدا کردن راهی برای ادای دین اورو به طرف اسلام سوق میده تا اینکه در زمانی نه چندان دراز به مسجد بزرگ لندن میره و از مسیحیت به اسلام تغییر دین میده.  همکاران سابق و دوستان کت استیونز که حالا تغییر نام هم داده و باید بگیم آقای یوسف اسلام در این برنامه میگفتن که خیلی به ندرت کسی پیدا میشه که در اوج شهرت و موفقیت همه چیز رو زیر پا بذاره و راهش رو عوض کنه اما کت استیونز اینکار رو میکنه تا تمام وقتش رو صرف ترویج اسلام و کمک به مردم کنه. از کارهای بشر دوستانه اش از جمله ساخت یک مدرسه ی اسلامی در لندن و استخدام معلمین اسلامی برای بچه ها،ثبت نام رایگان کودکانی که توان مالی کمی دارن و پرداخت حقوق معلمین تماماً به خرج خودش و اهدای بیدریغ پول به محتاجان و نیازمندان است.
یوسف اسلام بعد از ۱۶ سال کناره گیری از دنیای موسیقی دوباره ساز بدست گرفت و به آواز خواندن روی آورد تا از سود و بهره ی آوازخوانی بتونه بیشتر به مردم کمک کنه.
جالبه که وقتی آقای سلمان رشدی کتاب معروف "آیات شیطانی" رو منتشر کرد و آقای خمینی فتوای قتل ایشون رو صادر کرد، آقای یوسف اسلام به عنوان سخنگوی جامعه ی مسلمان لندن به نحوی خشم آقای خمینی رو محترم و درست دونست اما فوراً در تمام دنیا اونو به حمایت از فتوای قتل آقای خمینی محکوم کردند.

 

 درسته که خیلی ها معتقدند که آقای یوسف اسلام بشدت تند رو و به قول معروق خشک مذهب تشریف دارند اما به نظر من تحولاتی که این آدم در زندگی برای پیدا کردن راه راست یا همون صراط المستقیم داشته نشون دهنده ی اینه که مهم نیست چقدر این در و اون در بزنیم تا راه درست رو پیدا کنیم. مهم اینه که راهی رو پیدا کنیم که بهمون آرامش روح ببخشه و به نظر من آقای یوسف اسلام سالهاست که این آرامش روح رو پیدا کرده و علاوه بر اون با کمک های بی دریغش به بقیه هم این آرامش و آسایش رو میده. دیگه به من و بقیه چه مربوطه که چقدر خشک مذهبه؟
نظر شما چیه؟؟؟

 

+ حکایت شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

مژده به دوستداران کارهای هنری!
این وبلاگ تازه تأسیسه اما کارهای هنری منحصر بفرد و مختلفی رو قراره به نمایش بذاره. به کسانی که به قول استاد شاملو بدنبال هوای تازه در کار هنری هستن پیشنهاد میکنم حتماً هر از گاهی به این وبلاگ سری بزنین که خیلی خاصیت داره!!!!

http://mydreamdiary.persianblog.com/

+ حکایت شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

 

what not to wear

یکی از برنامه های محبوب من "چی نباید پوشید*" است که اینجا جمعه شب ها نشون میدن. برنامه ی جالب و بامزه ایه. دو تا از طراحان/متخصصان مد نیویورک مجریان برنامه هستند و هر قسمت برنامه مربود یک آدم فوق العاده بدلباسه که اقوام ،دوستان یا گاهی رییس شرکت اون طرف با برنامه تماس میگیرند و از برنامه سازان خواهش عاجزانه میکنند که یک فکری به حال این بنده ی خدا بکنید! و این دو متخصص مُد اولش طرف رو غافل گیر میکنند و با پیشنهاد و ارائه ی کردیت کارت ۵۰۰۰ دلاری قرار میزارن که از سر تا پای اون آدم رو تغییر بدن و با اون پول یک کمد لباس آبرومند و شیک براش بخرند. در این اثنا چند دقیقه ای وضعیت فعلی یارو رو که بطور مخفی ازش فیلمبرداری کردن به خورد ملت میدن که خوب دل همه به حال ابن بابا آشوب و در عین حال کباب بشه. حالا وقت ۱۰-۱۵ دقیقه تبلیغات رنگ و وارنگ تلویزیونه که دیگه حوصله ی آدم سر میره. نا گفته نمونه که نصف این تبلیغات در مورد دارو هاست که این مطلب رو در یک فرصت دیگه تعریف میکنم که شنیدن داره. برمیگردیم سر برنامه. با کلی دلقک بازی و نمک ریختن این دو طراح مد دونه دونه ی لباس های شخص مربوطه رو به ابتزال میکشند و آخر سر هم میندازن تو یک سطل آشغال بزرگ. جالب اینجاست که آدم رو کله اش اسفناج سبز میشه که آخه چطور یک دختر ۲۳ ساله که بر و رویی هم داره لباس خوابهای پولیستر و عهد دقیانوس مادر بزرگش رو از زیر تیشرت میپوشه(بطوریکه تور های زشتی از کمر تا بالای زانوش زده بیرون) و کلی هم قپی میاد که:"من آخر سلیقه و شیک پوشی هستم. من آخر نو آوری در مُد هستم!"

 


در فاصله ی هر ۱۰-۱۵ تا لباس که دور ریخته میشه یک دست لباش شیک و مناسب به طرف معرفی میشه با توضیحات دقیق که چرا این لباس برای هیکل و شخصیت طرف مناسبه. در کل سه دست لباس رو به عنوان مثال و شاخصه سه موقعیت معرفی میکنند. یک دست برای روزهای معمولی. یک دست برای محل کار و یک دست لباس برای مهمونی یا تفریحات شبانه!!!!
مجدداً تبلیغات!
حالا وقت اونه که طرف با توجه به آموزش های داده شده بره و از مغازه های شیکانته ی نیویورک لباس و کفش و کیف بخره. اکثر کسانی که در این برنامه میان با یک عداوت و لجبازی سعی میکنن از توصیه ها و نکته هایی که بهشون شده پیروی نکنند و مرتبا اعلام میکنند که نمیخوان هویتشونو از دست بدن. سرتونو درد نیارم روز دوم خرید این دو طراح مد بداد یارو میرسن و کمکش میکنن تا بقیه ی پولشو خرج رخت و لباس تازه بکنه. مرحله ی بعدی نشستن زیر قیچی آرایشگر حرفه ای و اسم و رسم دار برنامه است که واقعاً قیچی اش معجزه میکنه! اینجا هم خانم های محترم آمریکایی بدتر از خانم های ایرانی کلی سر اینکه چقدر موهاشون کوتاه بشه چونه میزنن و حتی بعضی هاشون میزنن زیر گریه! و بعدش نوبت هنر نمایی آرایشگر برنامه است که بنا بر خصوصیات فیزیکی صورت هر کسی و اینکه اهل آرایش هست یا نه به طرف فوت و فن بزک و دوزک مناسب رو میگه و حجت رو تمام میکنه. حالا دیگه جوجه اردک زشت برنامه تبدیل به قوی زیبای معروف شده و نوبت اینه که در چند کلمه احساساتش رو در باره ی این دگرگونی بیان کنه. (البته بعد از اینکه شاهد جیغ و داد و اشک های شوق اقوام و آشنایان طرف بعد از دیدن قوی زیبای برنامه بودیم!)

این بخش برنامه که ثانیه هایی تا بالا رفتن هزیان وار نوشته ها فاصله نداره قسمت مورد علاقه ی منه! برام جالبه که آدم هایی که اینقدر در ظاهر اعتماد بنفس دارن و به ظاهر و طرز لباس پوشیدن جلف و مسخره شون افتخار میکنن و در تمام طول برنامه خونبه جیگر مجریان طراح مد برنامه میکنن حالا مثل ابر بهار اشک میریزن که چطور در عرض یک هفته نه تنها زندگیشون از این رو به اون رو شده بلکه از نظر هویتی هم مثل گل صد برگ شکفته شدن. همه شون بدون استثنا میگن که چطور با عوض شدن سر و لباسشون به ناگهان حس میکنند تمام گره های کور و عذاب آور زندگیشون باز شده و حالا اعتماد بنفس بیشتری برای پیدا کردن شغل بهتر،نزدیک شدن به همسر و یا نامزدشون و ... دارن.

و واقعاً تغییرات خیلی کوچیکی تو زندگی باعث زیر و رو شدن کل زندگی ما میشن اما متــأسفانه پیدا کردن این موارد برای تغییر همیشه آسون نیست. مثلاً از روزی که وارد اینجا شدم با حقیقت تلخی مواجه شدم که قلبم رو بدرد آورد اما جای شکایتی نبود و اونم اینکه مجبور بودم روی تشک خوشخواب بخوابم!من همیشه ی خدا از تشک خوشخواب بدم میومد و هیچوقت خواب راحتی روشون نداشتم. اما از حق نگذریم که تشک های اینجا مثل همه چیز دیگه در دنیا خوب و بد داره. تشک خوشخواب خوبشون واقعاً خوب و خوش خوابه!اما با اینحال ۵ سال عازگار هر روز با کمر درد بیدار شدنم سر جاش بود. ناگفته نمونه که در این ۵ سال دست کم ۳ بار تشک عوض کردیم با این امید که کمر درد من هم با تشک قبلی از این خونه بره اما ذهی خیال باطل. تا اینکه همسر مهربان به فکر این افتاد که بره و تشک نمره دار بخره. البته این تشک ها با حموم نمره ی ما ایرانی ها هیچ وجه تشابهی نداره و نمره دار بودنش اینه که تشک به دو قسمت تقسیم شده و دو کنترل مجزا داره. بنابراین هر یک از خوابندگان میتونه بنا به دلخواهش نرمی و سفتی تشک رو تغییر بده. مسلمه که چنین تشکی از نوع معمولی خیلی گرون تر خواهد بود. اما به جایی رسیده بودیم که حاضر بودیم کلی پول بدیم اما من راحت بخوابم و بدون کمر درد بیدار بشم. تا اینکه مثل یک معجزه بهمون الهام شد که قبل از اینکار بالشتم رو عوض کنم ببینم در خوابم تغییری حاصل میشه یا نه. اولش به نظرم خیلی مسخره اومد که آخه بالش چه ربطی به کمر داره؟ اما بعد از اینکه بالش تپل تر و بلند تری خریدیم و امتحانش کردم در کمال ناباوری بدون کمر درد بیدار شدم. نا گفته نمونه که انقدر راحت خوابیدم که دوباره خواب دیدنم شروع شد. قبل از اون انگار اصلاً فرصت خواب دیدن نداشتم چون هی باید از این دنده به اون دنده میشدم.

نتیجه ی اخلاقی ۱: بلند بودن زیر سر همیشه هم نشونه ی بدی نیست!!!
نتیجه ی اخلاقی ۲:قبل از اینکه به فکر تغیرات بزرگ برای بهبودی اوضاع باشید، از تغییرات کوچک مذایقه نکنید شاید که مشکل کار تو همون جزئیات  باشه.
نتیجه ی اخلاقی ۳ هم دیگه نداره مگه یک مطلب چند تا نتیجه ی اخلاقی لازم داره؟! 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*What Not To Wear

+ حکایت شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

دوست عزیزم اخیراً بهم پیشنهاد داد که هر از گاهی کار هامو تو این وبلاگ بذارم تا با خوندن نظرات شما بتونم کارهامو تقویت کنم. به نظرم پیشنهاد خوبی بود و خیلی هم ازش ممنونم.
امروز یکی از کارهای اخیرم رو اینجا میذارم بدون اینکه هیچ توضیحی بدم که چطور و از کجا کارهام به اینجا رسیدند. فقط همینقدر میگم که من تو کار هنری خیلی پرسه زدم و هنوز هم مشغولم. بنابراین کار هایی که گاهی اینجا میذارم به این معنی نیست که به قول هنرمندان:"این سبک کار منه!"
فقط از کسانیکه از این وبلاگ بازدید میکنند تنها خواهشی که دارم اینه که اگر درمورد هیچ مطلبی نظر نمیدین لطفاً درباره ی کارهام یه چیزی بگین حتی اگه شده به یکی از شکلک های پیش فرض این صفحه بسنده کنین.

از لطف همه ممنونم.

پانوشت: راستش نمیدونم چه توضیحی میتونم راجع به کارم بدم جز اینکه بعد از اینکه دخترم تا حدی از آب و گل در اومد و من به نسبت یکی دوساعتی از شب فرصت آزاد داشتم، وسوسه ی کار هنری خیلی غلغلکم داد. با توجه به امکانات محدودی که برای کارکردن داشتم و نمیتونستم با وسیله ی کاری مثل رنگ و روغن کار کنم به آبرنگ و ماژیک و.. رو آوردم. با توجه به وقت کم و ایده های شخصی ام که برای هر کار داشتم ،پلی از تصویرسازی (رشته ی تحصیلیم) به نقاشی زدم و در اینکار ها از نقش مایه های نقاشی سنتی ایرانی و طرح های چاپ سنگی کمک کرفتم تا کارهام بیشتر رنگ و بوی ایرانی بگیرند. حالا شما بگین تا چه حد موفق بودم؟

+ حکایت شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

هرکه دارد هوس سرما بسم الله...!!!

+ حکایت شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |