تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو
دیروز رفته بودیم شهر برای خرید های کلی و جزئی و خاص و عام. صد و پنجاه و چهار بار از ماشین پیاده شدیم و سوار شدیم. وقتی برگشتیم خونه انقدر خسته بودیم که من با همه ی وسواسم نسبت به نگهداری اموالم متوجه نشدم تازه امروز صبح بود که برای پیدا کردن دسته چکم سراغ کیفم رفتم و یافتش می نکردم!!! به جان عزیزم برای یک لحظه تمام دنیا دور سرم چرخید. هنوزم که هنوزه نمیدونم چطور و کجا گمش کردم. از همه بدتر همیشه از انکه کیفمو گم کنم میترسیدم چون زار و زندگیم تو کیفم بود از جمله ۳-۴ تا کارت اعتباری، دسته چک،گواهینامه ی رانندگی، دسته کلیدهای :ماشین؛خونه؛دفتر کار؛ماشین همسر مهربان،چند تا کارت خرید که درواقع برابر پول نقد هستند به اعتبار ۶۰۰-۶۵۰دلار و از همه مهم تر ۲-۳ تا رژلب های خوشرنگ و عزیزم!!!
 البته بعد از ۱۵۰ تا تلفن به جاهای مختلف و باطل کردن ۲۵۰ تا اعتبار و حساب بانکی و شماره تلفن مختلف بالاخره با حقیقت تلخ از دست رفتن اموالم روبرو شدم. گم کردن چیزی یا کسی خیلی بده چون تا قیام قیامت چشمت دنبالش گمشده ته . برای من که اینطوریه.اما اگه همون چیز رو ازت بدزدن قضیه فرق میکنه چون یه جوری خودتو راضی میکنی که ممکن بود دزده مسلح باشه و این وسط جونتو هم از دست میدادی بنابراین هر بار که یاد گمشده ات میفتی خدا رو هم شکر میکنی که اقلاً خودت سالم و سلامتی و همین فکر تسکینت میده. برای من تنها مسکن و آرامبخش اینه که از خدا بخوام کسی که کیفمو پیدا میکنه مستحق باشه و خرت و پرت های توش یه کمک حالی براش باشه.

+ حکایت شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

این روزها هر کانال تلویزیونی یا رادیویی رو که بگیری تا از اخبار یا سخن روز خبردار بشی همش حرف از ایران پیش میاد. بعضی ها معتقدند که امریکا در عراق داره با ایران میجنگه نه با ال قاعده!
خلاصه برای کسانیکه دور از ایران هستند و قلبشون هنوز با شنیدن اسم ایران تند تر می تپه این اخبار از کابوس هم ترسناک ترند. مخصوصاً که آدم فکر میکنه همین فردا قراره سرتا سر ایران رو بمب بارون کنن.فقط میتونم بگم خدا آخر و عاقبت همه مونو به خیر کنه!

+ حکایت شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

چند وقتیه که اصلاً دست و دلم به نوشتن نمیره. میون اتفاقات روزمره و مشکلات زندگی زناشویی فکر میکنم به یک یأس فلسفی رسیدم که حالا خدا میدونه کی دست از سرم برداره.

از دوستانی که برام نظراتشونو مینویسن بینهایت ممنونم و ازتون میخوام که با من صبوری کنید تا دوباره نوشتنم بیاد!

 

+ حکایت شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 8:9 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

خیلی وقت ها از خودم می پرسم :آیا دنیای دیگه ای بعد از مرگ هست؟ و امروز این سوال برام پر رنگ تر شده. اگر دنیای دیگری بعد از مرگ هست که فبه المراد اما اگر به قول معروف همین است که هست و با مرگ همه چیز تموم میشه که سرنوشت چقدر میتونه با بعضی ها بیرحم و بی انصاف باشه. نا شکری نمیخوام بکنم، هر کسی یه قسمتی داره اما گاهی واقعاً دلم به درد میاد از دست زمونه.
امروز بهم خبر مرگ نا بهنگام دایی کوچکم رو دادن. خدا رحمتش کنه مرد نازنینی بود اما از اون دسته آدم هایی بود که انگار دست سرنوشت براش با بی انصافی رقم زده بود. هیچوقت ازدواج نکرد با اینکه خیلی دوست داشت خونه و زندگی و زن و بچه داشته باشه. در اوج جوونی و در بهبوحه ی خواستگاری و شیرینی خوری ش پدرش(یعنی پدر بزرگ من) جلوی چشماش از سرطان معده فوت میکنه و جان به جان آفرین تسلیم میکنه و  همین واقعه باعث افسردگی و در نتیجه سیگار کشیدن بیش از حد داییم میشه. مردم هم که منتظر بهانه هستن براش حرف در میارن که معتاد شده و در نتیجه خونواده ی دختر تمام قول و قرار هارو بهم میزنن و دایی بیچاره ی من حالا با وجود افسردگی در عشق هم شکست میخوره و میشه غوز بالا غوز و خلاصه کارش به آسایشگاه روانی میکشه در اثر شیزوفرنی یا یه همچین چیزایی. حالا دیگه نه تنها زیاد سیگار میکشه بلکه باید تا آخر عمرش هم داروی اعصاب بخوره که رفتارش متعادل بمونه.با همه ی اینها همیشه شوخ و سرزنده بود و همیشه چند تا جوک از دست اول تا زنگ زده تو آستینش داشت. دست و دلباز بود و با معرفت.  سر کسی رو درد نیارم خدا بیامرز تا آخر عمر با مادرش زندگی کرد و غیر از سرکار رفتن و برگشت خونه راه دیگه نرفت.سه سال پیش بازنشسته شد و دیگه از خونه در نیومد. دو سال پیش مادر بزرگم سل گرفت و با همه ی رنجوریش خودش رو زنده نگه داشت چون میدونست داییم همه ی زندگی و امیدش به مادرشه. دو سال با هر سرفه ی مادر بزرگم دلش ریخت که نکنه مادرش طوریش بشه. هفته ی پیش ایست قلبی میکنه و مثل برق همه چیز تموم میشه.
اگر دنیای دیگری هست امیدوارم اونجا زندگی داشته باشه که دلش میخواست و نوش جونش باشه که وافعاً استحقاقش رو داره.
خدا دایی من و تمام رفتگان شما رو رحمت کنه.

از خودم بگم.خیلی سخته خبر مرگ شنیدن و در تنهایی گریه کردن. عزاداری یک نفره دردناک تر از تو جمع گریه کردنه مخصوصاً وقتی مجبور باشی خودتو جلوی بچه ی کوچولوت نگه داری که اونم از گریه ی تو گریه نکنه.و از اون سخت تر اینکه میتونم تصور کنم غم و رنج مادرم رو و بدبختانه من پیشش نبودم که کمی دلداریش بدم...

میدونم این حرف ها خیلی نخ نما شدن اما عیبی نداره بازم میگم:قدر همدیگه رو بدونین، قدر با هم بودن رو بدونین. گاهی وقت ها داشتن یک شونه ی اضافه برای گریه کردن خودش نعمتیه!

+ حکایت شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |