تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو
سه روز پیش در پی یک حرکت انقلابی و هذیانی رفتم در کالج محله مون ثبت نام کردم. با اینکه یک هفته از شروع کلاس ها گذشته بود اما بعد از سه چهار تا تلفن ازدفتر ثبت نام گرفته تا خود استاد بالاخره تونستم وارد کلاس بشم. کلاس که چه عرض کنم، آنلاین. بخاطر دخترم و اینکه محل اصلی کلاس خیلی به ما دور بود مجبور شدم واحد اینترنتی بر دارم که همه چیزش آنلاین میگذره. در نتیجه این چند روزه نه تنها کلی مشق شب داشتم بلکه در یک گیجی و گمی نا منتهایی بسر میبردم که مپرس. من اصولاً تمام دانشم از اینترنت و کامپیوتر و فوتوشاپ تقریباً با سروکله زدن خودم بدست اومده. مگر مواقعی که کامپیوترم در آستانه ی سوختن بوده و مجبور شدم از آمریکا به ایران زنگ بزنم و از برادرم بپرسم که حالا چیکارش کنم؟؟؟؟ این سه روزه خواب و خوراک نداشتم. همش تبلیغاتی که باید روشون کار کنم دور سرم میچرخیدن . بالاخره امروز مشق شب این هفته مو تحویل دادم اما هنوزمشق شب هفته یپیش رو دستم مونده.
اینم یه تجربه ایه. اما خوبیش به اینه که حالا تو این سن و سال مجبور نیستم برم و پشت میز و نیمکت مدره بشینم و برای سوال کردن دستم رو بالا ببرم!

+ حکایت شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

اگه میخواین خونه ی آینده مو ببینین اینجا رو کلیک کنین!

اگر از نظر مالی نگرانی نداشتید،چگونه زندگی میکردید؟

جواب من:اول از همه خانواده ام رو از ایران میاوردم به امریکا که باز همه دور هم باشیم. (مسلماً از این شهر کوچیک و همیشه زمستانی کوچ میکردیم به یک شهر بهتر) یک خونه ی بزرگ میگرفتم که یک آتلیه ی بزرگ داشته باشه برای کار کردنم. چند ساعتی هر روز تو آتلیه ی مجهزم کار میکردم. دست کم دو ماه یک بار همگی میرفتیم سفر و سالی یک موسسه ی خیریه باز میکردم از کمک به کودکان گرفته تا محیط زیست!

جواب شما چیه؟

+ حکایت شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

+ حکایت شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

اینجا یک بازی که چه عرض کنم یک تعداد کارت سوال درون یک جعبه هست که هدف این به اصطلاح بازی برای ایجاد مکالمه سر میز شامه. مثلاً ما یک تعداد مهمون داریم که خیلی با ما صمیمی نیستند و خیلی محترمانه نیست اگه سرمونو بندازیم پایین و فقط غذامونو بخوریم و بعدش هم خدا حافظ شما تا چراغونی سال آینده.  در نتیجه وقتی این سوالات مطرح میشه خود بخود فضا از اون خشکی مصنوعی در میاد.یا حتی در مواردی که با مهمونامون صمیمی هم هستیم این سوالات جالبند. من هم هر از گاهی سعی میکنم از این سوالات بیارم که ایجاد مکالمه کرده باشم!

و حالا سوال این پست:

دوستان شما بیشتر درباره کدام خصوصیت مهم [از] شما تعریف میکنند؟

+ حکایت شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

+ حکایت شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |