خواب دیدم:برای گردشگری به یک دهکده ی شرق دور سفر کردم. دهکده ای در چین،فیلیپین یا تایلند بود؟ دقیقاً نمیدونم اما بعد از مدت کوتاهی فهمیدم قدمت این دهکده به هزاران سال پیش میرسه و مردمش در عرض این سالها و زندگی ساده و بی آلایش به قدرتی مافوق تصور دست پیدا کرده بودن. در این دهکده حال و هوای عجیبی بود که حتی رهگذران و گردشگران رو هم تحت تأثیر قرار میداد. اما هر کسی خودش باید به وجود این نیرو پی میبرد. هیچ کدوم از اهالی این دهکده رازشونو رو فاش نمیکردن و مثل همیشه به زراعت و کشت و کار مشغول بودن. خیلی از گردشگران بدون اینکه به قدرت این نیرو پی ببرن از اونجا میرفتن.
اولین چیزی که اونجا نظر منو جلب کرد فراوونی سبزیجات تازه بود. اونها اونقدر تر و تازه و خوش آب و رنگ بودن که آدم هوس میکرد عوض سیب یه کدو گاز بزنه!!! خلاصه بطور اتفاقی متوجه شدم که هرچی اراده میکنم تو دستم ظاهر میشه. انگار خواسته هام جسمیت پیدا میکنند. بعد ساحل دریا رو در ته کوچه پس کوچه های دهکده پیدا کردم.(انگار دلم میخواست کنار دریا باشم وساحل دریا رو در اون دهکده ظاهر کردم!) و یا برای رسیدن به جایی عجله داشتم و به خودم اومدم و دیدم کمی بالاتر از سطح زمینم اما انگار دارم پرواز میکنم.

احساس عجیب و بسیار خوش آیندی بود که توانایی هام مرزی نداشتن. جالب اینجا بود که مردم اون دهکده با وجود داشتن این قدرت همچنان به شیوه ی روستایی و ساده زندگی میکردن . انگار به وارستگی خاصی رسیده بودن که آرامش روحی براشون کافی بود.
وقتی دخترم بزور از خواب بیدارم کرد که بهش صبحانه بدم کلی وارفتم که اینها فقط خواب بود. اما در هر حال تأثیر خوبشو در من گذاشت و منو از اون یأس فلسفی طولانی بیرون آورد. بعد از اون انگار بطور ناخود آگاه ته رنگ نیروی جادویی رو هنوز داشتم چون در چند مورد هرچی که میخواستم انجام بدم اما یا فرصتش نبود و یا تواناییش خود بخود به همون صورتی که میخواستم پیش میومد و درست میشد. دیشب داشتم با خودم فکر میکردم اون روزهایی که تو تهران زندگی میکردم خیلی در پی آرامش درون و خودسازی بودم. چیزی که اینجا کم کم فراموشم شده بود. فکر کردم خوبه که دوباره این خودسازی رو شروع کنم. فکر کردم دفعه ی بعد که رفتم کتاب فروشی باید دنبال چنین کتاب هایی بگردم که بطور اتفاقی کتابی رو که چند سال پیش خواهر عزیزم ترجمه کرده و برام فرستاده بود پیدا کردم:۳۶۵ روش برای آرامش جسم،ذهن و روح!
ظاهراً اون قدرت جادویی توی بیداری و در دهکده ی ما هم وجود داره!!!!
خواب تلخ
مرغ مهتاب
مي خواند.
ابري در اتاقم مي گريد.
گل هاي چشم پشيماني مي شكفد.
در تابوت پنجره ام پيكر مشرق مي لولد.
مغرب جان مي كند،
مي ميرد.
گياه نارنجي خورشيد
در مرداب اتاقم مي رويد كم كم
بيدارم
نپنداريد در خواب
سايه شاخه اي بشكسته
آهسته خوابم كرد.
اكنون دارم مي شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گل هاي پشيماني را پرپر مي كنم.
