تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو

یادش بخیر روزهای دانشجویی . چقدر تف و لعنت میکردیم دانشگاه آزاد رو. یادمه وقتی کنکور فوق لیسانس دانشگاه تهران قبول شدم چقدر خوشحال و مفتخر بودم و چقدر خوشبین که بالاخره میرم به یه دانشگاه درست و حسابی و چیزی یاد میگیرم. در طول دوسالی که در دانشگاه جنت مکان تهران بودم هر روز میگفتم صد رحمت به دانشگاه آزاد!!!!
امروز هم که چند سالی از اون روزگار میگذره هر از گاهی یاد خاطرات روزهای دانشجویی میفتم و به خودم میگم: یاد اون روزها بخیر! و راستی هم که روزهایی که در طلب علم و دانش و هنر بین ساختمون های جورواجور و دور و نزدیک دانشگاه آزاد سپری کردم بهترین روزهای تحصیلی و زندگیم بودن و چند تا از بهترین دوستان زندگیم رو در اون زمان پیدا کردم. سفر های دانشجویی غریبی رفتیم که هنوز با یاد آوریشون با دوستام کلی میخندیم و همه رو مدیون استادان خوبی هستم که تو دانشگاه آزاد داشتم.
این روزها خیلی به یاد دانشگاه آزاد و به طور اخص یاد یکی از استادانم میفتم. جناب آقای آریانپور. اون موقع چند سالی از خدا کوچکتر بود، اگه هنوز زنده است که خدا بهش سلامتی بده و اگه نیست خدا رحمتش کنه. درست یادم نیست عنوان درسش چی بود (به نظرم یه چیزی تو مایه های تاریخ هنر بود) اما تا آخر سال تحصیلی بجز یکی دو جلسه که برنامه ی دیگه ای داشت تماماً برامون فیلم نشون داد. اونم یک فیلم خاص. فانتزیا اثر والت دیزنی. دیگه اون کلاس برای همه شده بود جوک سال و البته فرصتی برای استراحت و تجدید قوا برای کلاس بعدی. صندلی های کنار دیوار سرقفلی بالاتری داشتن چون میشد سرمونو به دیوار تکه بدیم و خواب راحت تری داشته باشیم!

نمیدونم چند نفر از شما ها فیلم فانتزیا رو دیدین. از نظر هنری در نوع خودش شاهکار محسوب میشه.اما به عنوان مواد درسی و بزور دیدنش ۱۵۰ بار دیگه کم کم حوصله ی آدم رو سر میبره.  بعد از اینکه اون درس رو پاس کردیم به خودم گفتم از دست فانتزیا راحت شدم و دیگه هرگز نگاهش نمیکنم. اما ذهی خیال باطل! پارسال همین موقع ها بود که دربدر دنبال کارتون خوب و مطمئن برای دخترم میگشتم که به عنوان هدیه ی کریسمس براش بخرم. اونهایی که بچه ی کوچیک دارن میدونن پیدا کردن فیلم یا کارتونی که هم جذاب باشه و هم مرگ و میر و زد و خورد نداشته باشه برای بچه ی ۲-۳ ساله چقدر سخته. حتی کارتون های قدیمی و مثلاً کلاسیک هم صحنه های ناجور دارن مثل مردن مادر بامبی و جنگیدن بامبی با اون یکی گوزن سر یه دختر! یا منفجر شدن دائمی مورچه خوار سر یک مورچه ی ناقابل! کشته شدن پدر سیمبا و بد عنقی عموش! دیگه از عفریته ی دریا چی بگم که چه خونی به دل پری کوچک دریایی کرد. خلاصه نکته رو گرفتین به نظرم! القصه یکهو به یاد فانتزیا افتادم که آقای والت دیزنی با چه مهارتی قطعات معروف موسیقی کلاسیک رو با رنگ ها و اشکال و شخصیت های کارتونی جفت و جور کرده. در این فیلم همش موسیقی است و حرکات موزون! یه خودم گفتم فبه المراد! هم فال است و هم تماشا. هم دخترم از صحنه های بد مصون میمونه و هم گوشش با موسیقی کلاسیک آشنایی پیدا میکنه. و الحق که انتخاب خوبی بود چون خیلی زود شد جزو لیست فیلم های محبوبش.

ماه ها از این قضیه گذشت تا یک ماه پیش که همسر مهربان با شوق و ذوق اعلام کرد که چون دخترمون علاقه ی وافری به رقص باله پیدا کرده و کلاس رقص هم میره براش بلیط باله ی فندق شکن اثر چایکوفسکی رو خریده. خلاصه شب موعود رسید و برای دیدن باله ی مذکور عازم شهر شدیم. بگذریم که بخاطر رژه ی پیشواز کریسمس تمام خیابون ها بسته بود و من مجبور شدم ۵-۶ خیابون رو بچه به بغل با کفش پاشنه بلند در هوای ۲-۳ درجه زیر سفر گز کنم تا به سالن برم. وقتی باله شروع شد و به اواسطش رسید دخترم هی میگفت :میکی ماوس!...میکی ماوس! همسر مهربان رو به من کرد و ازم پرسید میکی ماوس دیگه چه  صیغه ایه؟خوشبختانه به رحمت اینکه من هنوز از دیدن کارتون های بچه ها لذت میبرم و مجبورم برای تأیید کردنشون برای دخترم همه رو مثل بازرسین وزارت ارشاد تماشا کنم میدونستم دخترم از چی حرف میزنه. دخترم فانتزیا رو به اسم:ماوس یا میکی ماوس میشناسه و منظورش این بود که این موسیقی فیلم فانتزیاست!!!

اونهایی که این طرفها زندگی میکنن میدونن که موسیقی باله ی فندق شکن اثر آقای چایکوفسکی در روزهای قبل از کریسمس بازار داغی داره چون داستان در شب کریسمس اتفاق میفته. خلاصه هرکجا که این موسیقی نواخته میشه دخترم میگه:ماوس!ماوس! و من در دلم میگم:آه... دانشگاه آزاد ممنون که آقای آریانپور رو استخدام کردی و آه...آقای آریانپور خدا خیرت بده که باعث آشنایی من با این فیلم و در نهایت دانش و فرهنگ دخترم شدی!!!

 

 

+ حکایت شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

یکی دو روزه که نوه دار شدم! یکی از دوستانمون برای هدیه ی کریسمس به دخترم یک عروسک و کالسکه اش دادن. با اینکه هنوز چند روزی تا باز کردن هدایا مونده اما دو روز پیش مجبور شدم این دو بسته رو برای دخترم باز کنم تا برای مدتی سرگرم بمونه و دور برم نیاد. آخه داشتم با شدتی وصف ناپذیر حموم رو با پرقدرت ترین مواد شیمیای پاک کننده تمیز میکردم و نمی خواستم دخترم اون اطراف باشه که بوی تند پاک کننده ها رو تنفس کنه. از اون لحضه به بعد من هم نوه دار شدم! تماشای دخترم که با چه عاطفه ی مادری عروسک رو تو کالسکه ش میخوابونه و به گردش میبره یا بغلش میکنه و باهاش حرف میزنه واقعاً لذت بخشه. جالب اینجاست که این عاطفه ی مادری کاملاً ذاتیه و چیزی نیست که به کسی یاد داد. دخترم بچه تر از اونه که یادش بیاد من چطور وقتی نوزاد بود ازش مراقبت میکردم و نوزادی هم دور و برمون نیست که بخواد ببینه و یاد بگیره.

این روزها خیلی یاد اولین روزهایی که بچه دار شدم میفتم و راستش دلم برای اون روزها تنگ شده. احساسی که یک زن در اولین روزهای مادری  داره وصف ناپذیره. ملغمه ای از احساسات مختلف مثل نگرانی( از اینکه آیا از این موجود فوق العاده شکننده داره به خوبی نگه داری میکنه یا نه) و شادی ، بی خوابی، خستگی، بیقراری ( از اینکه کی بچه بیدار میشه که بتونی دوباره تو بغلت بگیری و تماشاش کنی)و البته عشق بیکران!!!!
یکی از دوستانم به تازگی دایی شده و من خیلی به فکرش هستم و به فکر اون نازنین تازه وارد. به اینه چه انرژی و عشق زیادی در اون خونه جاریه. علی جان بهت حسودی میکنم که میتونی اون فرشته ی کوچولو رو ببینی و بغل کنی. قدر این روزها رو بدون!

خواهر زاده یکی از شیرین ترین موجودات دنیاست. مخصوصاً خواهر زاده ی عزیز من که تو دنیا لنگه نداره!

 

+ حکایت شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

این روزها هرجا که بری موزیک مخصوص کریسمس پخش میشه و همه جا پر از چراغونی مخصوص است. همه ی فروشگاه ها حراج ویژه ی کریسمس دارن و همه جا صحبت از هدیه خریدن و هدیه دادن است. حال و هوای خیلی خوبیه. منو یاد روزهای قبل از عید نوروز میندازه. بعضی ها بی صبرانه انتظارشو میکشن(علی الخصوص)، بعضی ها چشم دیدنشو هم ندارن!

جالبه که خیلی از مراسم مسیحی ها با مراسم ما وجه تشابه داره. اونها سنتا کلاوس(یا همون باب نوئل به لفظ ما) دارن و ما عمو نوروز داریم. اونها در بهار عیدی دارن که بهش میگن ایستر(یا همون عید پاک به لفظ ما) در این روز مردم تخم مرغ رنگ میکنن. و خلاصه مراسم دیگه که گفتنشون به درازا میکشه.

دخترک من هم امسال تازه معنی این مراسم و جشن گرفتن رو داره میفهمه و یکی از زیبا ترین صحنه ها وقتیه که در فروشگاه یا تو خیابون وسایل و چراغونی کریسمس رو میبینه و با شوق و ذوغی وصف ناپذیر میگه :مامان اونجا رو ببین،It's merry christmas!(هنوز نصفه و نیمه فارسی و انگلیسی باهم حرف میزنه!)

با اینکه ما تو ایران اونقدر که اینجا برای حضرت مسیح مایه میذارن جشن و سرور برپا نمیکنیم اما اینروزها خیلی به یاد ایران هستم. ظاهراً فرقی نداره که موضوع شادی چی باشه. من به یاد ایران و فامیل و دوستانم شادی میکنم و جاشونو همیشه و همه جا خالی میکنم.

امیدوارم همه هرکجا که هستین خوش باشین.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیوست: راستی من برگشتم با یک کامپیوتر تازه و فونت فارسی!

+ حکایت شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

chand rooziye ke computeram be ghole ghadimi ha DO'AAEE shode va be hich serati mostaghim nist. har kari mikonam be internet vasl nemishe ke nemishe.
hala key dorost beshe kare khodast. ama hade aghal ine ke ba computere hamsar jan mitoonam be weblog haye doostanam sar bezanam. Baz jaye shokresh baghiye!

+ حکایت شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |