تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو

وقتی از چیزی یا کسی عصبانی هستین ،وقتی اعصابتون حسابی بهم ریخته و داغونه، وقتی میخواین زمین و زمون رو بهم بدوزین چی بهتون آرامش میده؟ چه چیزی باعث میشه که عضلات منقبض شد تون یکی یکی باز بشن و بتونین احساس آرامش و راحتی بکنین؟

یکی دو روز پیش به دلیل بسیار شخصی به درجه ی آخر عصبانیت و ناراحتی رسیدیم. بطوریکه از درو.ن میلرزیدم و میخواستم با تمام قوا فریاد بزنم. خوشبختانه هیچکس خونه نبود و از این نظر مشکلی نداشتم اما میدونستم داد زدن فقط گلومو میخراشونه و یه درد به درد هام اضافه میکنه. نمیدونم چند نفر از شما تا حالا موزیک فیلیپ گلس (PHILIP GLASS) رو گوش کردین مخصوصاً اون سری آهنگ هاش که روی موسیقی متن فیلم زندگی بدون توازن گذاشته شده. اگه با این موزیک آشنایی دارین میدونین چه سرسام آور و هزیانیه. سالها بود که وقتی برادم این آهنگ هارو گوش میکرد صدام در میومد که: اینا چیه گوش میکنی آدم روانی میشه! اما سال بسال که میگذره بدن انسان تغیر میکنه، حال و هواش عوض میشه و خلاصه سلیقه هاش هم عوض میشه. چند وقتیه که با کمال تعجب به این آهنگ  ها علاقه ی وافری پیدا کردم و بقول خارجی ها Can't get enough of it! یعنی هی میخوام گوششوش کنم. از همه عجیب تر اینکه روزی که خیلی عصبانی و ناراحت بودم هم ضبط رو روشن کردم که این سی دی خاص توش بود.

آدمیزاد موجود غریبیه! چیزهایی که زمانی باعث اعصاب خوردیت میشن یک روز باعث آرامشت خواهند شد!!!اون روز در نهایت درموندگی روی راحت ترین مبل خونه نشستم،چای تازه دم رو ذره ذره مزه مزه کردم و به موزیک فیلیپ گلس گوش کردم و انگار با هر ملودی پر هیجان و هذیانی آقای گلس گرهی از گره های کور اعصابم باز میشد و انقباض و تنش اعصاب من به موزیک منتقل میشد و در نتیجه من راحت تر و کرخ تر میشدم.

بعضی ها برای آرامش مقطعی و موقطی به مشروب پناه میبرن و بعضی ها سیگار پشت سیگار دود میکنن و متأسفانه خیلی ها به انواع مواد مخدر رو میارن اما گاهی پیدا کردن آرامش مقطعی اونقدر ها هم سخت نیست. گاهی یک صندلی راحت، یک لیوان چای خوش طعم و موسیقی مناسب کار یک بطری مشروب یه یک پاکت سیگار رو میکنه بعلاوه اینکه به بدن اونقدر ها صدمه نمیزنه.

شما چی؟وقتی از چیزی یا کسی عصبانی هستین ،وقتی اعصابتون حسابی بهم ریخته و داغونه، وقتی میخواین زمین و زمون رو بهم بدوزین چی بهتون آرامش میده؟

+ حکایت شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

 

اینروزها همه جا صحبت از روز والنتین است و بره کشون مغازه های کادویی و جواهر فروشی. از صدقه سری تهاجم فرهنگی و دوستان و اقوام کلاس بالای فرنگ رفته چند سالیه که این رسم در ایران خودمون هم باب شده و سال بسال داره بازارش داغ تر میشه. یکی از آخرین سالهایی که هنوز تو ایران زندگی میکردم یادمه من هم به این تنور داغ چند تایی خمیر چسبوندم و یه قرون دوزاری از راه حلال کسب کردم. اون یه قرون و دوزار نفهمیدم چطور خرج شد اما خاطره ی اون چند روز تا مدت ها برام میمونه. یادش بخیر. اون روزها هنوز دانشجو بودیم و تنمون داغ بود. شدیداً احتیاج به پول داشتیم و میخواستیم از دانش و هنری که آموختیم بهره ببریم. من و یکی از دوستان صمیمیم (دوست که چی بگم،خواهرم از یه مادر و پدر دیگه!)خبر دار شدیم یک جایی تو خیابون ولیعصر برای مناسبت روز والنتین قراره چند روزی بازار خیره مانند باشه و به یه ترتیبی منو دوستم تونستیم یک میز شراکتی اجاره کنیم که دسترنجمونو به خلق الله بفروشیم.وقت کم بود و ایده زیاد. در همون فرصت کم چند نمونه کار از لاکتابی (همون چوق الف سابق)نقاشی شده با دست تا آویز دکوری دیوار جفت و جور کردیم و روی میزمون چیدیم. به نظرم سه روز بود و من تمام فروشم لاکتابی هام بود. پولدار نشدیم اما خیلی خندیدیم و خیلی خوش گذشت و خاطراتی که از اون سه روز دارم ارزشش از خروار ها پول و پله بیشتره!

همه ی اینا رو گفتم که به اصل مطلب برسم. جوون هایی که تو این سه روز دیدم چه فروشنده  و چه خریدار همه از طبقه ی مرفه بودن و کلی عالاف و عولوف داشتن. انگار با رسم جشن گرفتن روز والنتین (که درواقع تلفظ درستش ولنتاین است،دست کم به لهجه ی امریکایی)  بدنیا اومدن و نسبت به این روز ارق ملی و میهنی دارن.اون روزها من هم بخاطر ندانستن های بسیارم از این رسم زیبا استقبال کردم چون معتقد بودم نفس عمل مهمه و چه رسمی زیبا تر از جشن گرفتن روزی به نام روز عشق؟! تا اینکه بواسطه ی برادر دوست خوبم یکی دوسال پیش متوجه شدم که ما ایرانی ها چنته ی فرهنگی پری داریم. و از اون روز هر کاری کردم نتونستم مثل سابق برای روز والنتین ذوق کنم(حتی با وجود داشتن همسر غیر ایرانی). خدا رو شکر که اجدادمون فرهنگ غنی برای ما به میراث گذاشتند که اگر از فرهنگای دیگه غنی تر نباشه چیزی هم کم و کسر نداره. قدیمی ها در هر ماه دست کم یک روز رو برای جشن گرفتن و شکرگزاری از موهبت های طبیعی و زندگی معین کرده اند تا کسی فراموش نکنه که از کجا آمده ایم و به کجا میریم. و راه کارهایی که بیشتر قدر منابع و موهبت هایی رو که داریم بدونیم.در اینجا برای اون کسانی که مثل من از رو کردن به فرهنگ خودی و ایرانی لذت میبرن مطلب زیر رو نقل قول کردم.

 نقل از(سلام زبان ):كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

 قابل توجه است که من قصد تبلیغ برای هیچ دین و مذهب خاصی رو ندارم .حرف من اینه که اگر قراره از رسم  و رسومی پیروی کنیم چه بهتر که برگرفته از فرهنگ خودی باشه. بقول شاعر

آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم   یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم

۲۹ بهمن روز عشقتون مبارک باد...

+ حکایت شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

+ حکایت شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

اول از همه اینکه من برگشتم. ممنون از دوستان که احوالم رو پرسیدن.

دوم اینکه دیشب یکی از کانال های تلویزیون اینجا برنامه ی جالبی داشت درباره ی رقص سماع.در این برنامه که تماماً در قونیه ی ترکیه ضبط شده بود از نمد مالی و طرز تهیه ی کلاه مخصوص این افراد رقصنده تا آموزش ها و معانی هر حرکت در رقص سماع توضیح داده شد. در تمام طول برنامه منتظر بودم که وقتی از مولانا و خلاصه ای از زندگینامه ی او توصیف میشه اسمی هم از ایران و ایرانی بودن مولانا برده بشه که دماغم سوخت. تماماً ترکیه...ترکیه...ترکیه!!! دیگه حسابی کفرم در اومد. یادم افتاد پارسال هم دختر عموی عزیزم خاطره ای مشابه برام تعریف کرده بود. که چطور با مسئول موزه ی مولانا در ترکیه یکی به دو کرده مبنی براینکه اگه مولانا اینطور که شماها ادعا میکنید ترک بوده پس چرا یک بیت شعر به ترکی نداره؟ فقط بخاطر اینکه محل فوت و دفنش در ترکیه ی فعلی واقع شده بطور تمام و کمال صاحبش شدن. حتی در چند وبسایت که جستجو کردم هیچ و مطلقاً هیچ اسمی از ایرانی بودن مولانا برده نشده. وقتی از زادگاهش یاد میکنند با قساوت تمام میگن: مولانا در بلخ واقع در افغانستان امروزی زاده شد!

هرچند که این مطالب ناراحت کننده ست اما درواقع مایه ی شرم ما ایرانی هاست که به همین راحتی اجازه میدیم دیگران از سرمایه های ملی،فرهنگی و اجدادیمون سوءاستفاده کرده و در آخر هم قصبشون کنند. فقط مولانای بیچاره نیست که دچار این غربت شده سالهاست که خارجی ها از کتاب های ابوعلی سینا ،رازی و بقیه ی علمای ما در دانشکده های پزشکی و علمیشون استفاده میکنند و از اونها به عنوان دانشمندان عربی یاد میکنند. ولی ما خودمون به عنوان مالکان برحق این علما چقدر ازشون بهره میبریم؟؟؟؟ فقط به صورت تندیس وسط میادین و پلاک روی دیوار برای اسم خیابون.

هرچند که گفتنش هم سخته اما اقلاً بقیه ی مردم دنیا دانش و یادگار های این بزرگان رو زنده نگه میدارن و قدرشون رو به شایستگی میدونن. مثل آثار تاریخی و باستانی ما که جاشون تو موزه های خارجی امن تر از موزه های داخلیه.

بالاخره این تنبلی و همیشه دنبال مرغ همسایه بودن ها سر این ملت رو به تمام و کمال بباد میده.

 

+ حکایت شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

 

دوستان عزیز،

چند روزیه که بشدت بیمارم و نمیتونم چیزی بنویسم. انشاالله بهتر که شدم به همگی سر خواهم زد و دوستان جدید را لینک خواهم کرد.

تا بعد.

+ حکایت شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |