تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو

نوروز بر همه دوستان مبارک باد!

سالی مبارک و پربرکت برای همگی آرزو میکنم.

 

+ حکایت شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

مدتیه در پی انتشاریک کتاب و پر فروش شدنش حتی برنامه های بعضی کانال ها هم پر شده از موضوع دنیا بدون ما!امشب برای چندمین بار بود که به دیدن این برنامه ملزوم شدم. اولین بار که دیدم به نظرم خیلی جالب و تأثیر گذار بود و حتی تا مدت ها به این موضوع فکر کردم. ای کاش تو تلویزیون ایران هم این برنامه رو نشون بدن چون خیلی جالب و با جلوه های کامپیوتری بالا این ایده رو به تصویر در آورده. من سعی کردم با جستجو در تصاویر تارنما دست کم چند تصویر گویا پیدا کنم تا حق مطلب برای اونهایی که این برنامه رو ندیدن بیشتر ادا بشه.

خلاصه ی مطلب اینه که نویسنده ای بنام الن وایزمن به نظریه ای رسیده که اگر بعد از چندین هزار سال دیگه تمامی انسان های کره ی زمین ازبین برن کره ی زمین چه وضعیتی پیدا میکنه؟

نظریه ی آقای وازمن رو تو عکس ها بهتر میشه دید:

 

شاید به نظر خیلی ها این مناظر وحشتناک باشه اما به نظر من اگه این آینده ی واقعی دنیاست که سبحان الله!

با این پیشرفت تکنولوژی و آلودگی روز افزونی که ما آدم ها ایجاد میکنیم من که امیدی نداشتم در عرض ۵۰ سال آینده بچه هامون بدونن درخت چیه سبزی کدومه. بعضی وقت ها که کیسه ی زباله رو از توی سطل بیرون میارم و یادم میفته که همین دیروز یک کیسه ی بزرگ رو پر از آشغال کردیم از ترس نفسم بند میاد. (تازه ما یک خانواده ی دو نفر و نصفی بیشتر نیستیم) همین دیروز تو رادیو شنیدم که مردم رو به استفاده نکردن از فویل آلومینیم تشویق میکردن برای اینکه بازیافتش یا خرج زیادی داره و یا دردسر. ناگفته نمونه تمام بمب های شیمیایی و اتمی و غیره که بجز آلودگی میحیط زیست و ازبین بردن موجودات زنده خاصیت دیگه ای ندارن.

امشب که برای چندمین بار به این برنامه برخوردم به خودم گفتم اگه ما نباشیم کره ی زمین این شکلی میشه کاش زودتر نسل انسان از روی زمین برداشته بشه که بجز زشتی و آلودگی و دردسر چیزی برای این کره ی بیچاره نداشته. از هرجا میشنویم رودی داره خشک میشه،جنگلی از بین رفته و تبدیل به بیابون شده، نسل حیوونی رو به انقراضه و خلاصه از این اخبار نشاط آور زیاده!

نمیدونم کی وقتشه که ما آدمها بالاخره تا دیر نشده جدی به فکر بیفتیم و فکر چاره برای زمین باشیم. اینهمه سال ازش بهره کشیدیم و آلودش کردیم. خودخواهی هم که بوده حدی باید داشته باشه. خداییش رنگ سبز به نظر من از هر رنگ دیگه ای بیشتر به کره ی زمین میاد!

مرجع و خلاصه ی کتاب:

The World Without Us
by Alan Weisman (Author)
 
Teasing out the consequences of a simple thought experiment—what would happen if the human species were suddenly extinguished—Weisman has written a sort of pop-science ghost story, in which the whole earth is the haunted house. Among the highlights: with pumps not working, the New York City subways would fill with water within days, while weeds and then trees would retake the buckled streets and wild predators would ravage the domesticated dogs. Texas’s unattended petrochemical complexes might ignite, scattering hydrogen cyanide to the winds—a "mini chemical nuclear winter." After thousands of years, the Chunnel, rubber tires, and more than a billion tons of plastic might remain, but eventually a polymer-eating microbe could evolve, and, with the spectacular return of fish and bird populations, the earth might revert to Eden.
+ حکایت شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

نمیدونم براتون اتفاق افتاده که پیشامد بدی رو از قبل حس کرده باشین؟ انگار یه الهام قلبی بهتون هشدار میده اما کدوم از ما میتونیم به یقین بگیم که این حس یک ندای هشدار دهنده بوده یا نگرانی و خیالات نابجا؟ وقتی صدایی تو ذهنتون یا قلبتون میگه لیوان آب رو از کنار کامپیوتر بردار چند درصد بهش گوش میدیم؟ وقتی در اثر یک تکان ناگهانی لیوان برمیگرده و کامپیوتر میسوزه چند درصد خودمونو ملامت میکنیم که "میدونستم اینطوری میشه!" حالا کاش این اتفاقات مالی باشن چون به راحتی میشه جبران کرد اما جانی چی؟

هفته ی پیش قبل از اینکه برای آخر هفته به دِنوِر بریم همسر مهربان در آخرین لحظات درحالیکه من و دخترکم تو ماشین نشسته بودیم کاپوت ماشین رو بالازد تا مایع شیشه شور تو مخزن ماشین بریزه. این روزها اینجا به فصل گل و شل نزدیک میشیم. هرسال با آب شدن برف که معمولاً تا ابد طول میکشه دوره ی یخبندان تموم میشه و دوره ی گل و شُل شروع میشه و ماشین ها همه انگار از بحبوحه ی جنگ ممسنی و کازرون برگشتن. اصلاً رنگشونو نمیشه دید. در این فصل داشتن مایع شیشه شور در ماشین از شام شب واجب تره.

بگذریم، همینطور که همسر مهربان مایع شیشه شور رو تجدید میکرد در ذهنم دیدم که کاپوت ماشین افتاد و همسر مهربان رو غرق خون کرد. وقتی ۲ دقیقه بعد همسر مهربان صحیح و سالم پشت فرمون نشست به خودم گفتم عجب فکرایی به سرم میاد این روزها. دیروز همسر مهربان تصمیم گرفت که به دعوت شرکای کاریش در شهر اَسپن لبیک بگه و ۳.۵ رانندگی کنه تا یه شام باهم بخورن و چند ساعتی رو راجع به زمین و زمان صحبت کنن. راستش من ته دلم خیلی دلم نمیخواست بره اما نمیتونستم بدون دلیل از رفتنش ممانعت کنم! هرچی بدی هوا و یخبندون جاده هارو پیش کشیدم اثری نداشت و بالاخره همسر مهربان با ماشین خودش رفت. تا آخرین باری هم که دیشب(۱۱:۰۰ )بهم زنگ زد همه چیز خوب و خوش بود.امروز صبح سحر بهم زنگ زد و گفت که یه خبر بد داره. دیشب وقتی داشته مایع شیشه شور ماشینشو پر میکرده کاپوت در میره و میفته رو دستش و دوتا از انگشت های دست راستش رو له و په میکنه. و از ۱۱:۵ تا ۱:۵ نصف شب رو تو اورژانس بیمارستان سر کرده. وقتی داشت اینها رو برام توضیح میداد بهت زده بودم و به تصویری که درست هفته ی پیش جلوی چشمم اومد فکر میکردم.

همیشه تو زندگی سعی کردم خرافاتی نباشم. علی رغم اینکه خرافات تو تار و پود زندگی روزمره مون بافته شده. اما امروز با خودم میگفتم آیا این پیشامد رو من با حس ششم  یا شاید چشم سومم آینده بینی کردم یا من بوجود آوردم به عبارتی چشمم شور بود؟

شوری چشم حقیقته یا به نوعی همون ندای هشدار دهنده ی ذهنیه که از قبل به ما هشدار میده؟

+ حکایت شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

تقریباً دوهفته به اومدنم به ایران مونده و این روزها سرم خیلی شلوغه. از نقاشی کردن برای یک پروژه ی سفارشی گرفته تا هدیه خریدن و ویزای ایران گرفتن برای دخترم!!!

به همیل دلیل نمیتونم خیلی کارهایی که بطور روزمره میکردم رو با دل سیر و سر فزصت انجام بدم. از جمله نوشتن مطلب جدید و سرزدن به وبلاگ دوستان. البته کسی چه میدونه شاید تو ایران دوستان رو سر "فرصت" ببینم! فعلاً میون زمین و هوا هستم که ببینم ویزای لازم رو برای سفر میگیرم یا مجبورم بلیطمو بذارم در کوزه!

+ حکایت شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |