دوست خوبم محسن منو دعوت کرد تا توی یه بازی شرکت کنم !!!
قوانین بازی از این قرارند:
1- عبارت ششکلمهای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)
2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید.
3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.
4- به وبلاگهای دعوتشده اطلاع دهید و برای آنها دعوتنامهای بفرستید.
عبارتی که من می نویسم :
دل گوناگون را بسپاریم به بید!
نمیدونم اینو در کتاب هایکو های ژاپنی خونده بودم یا سروده بودم. بهرحال اینم از عوارض شناسنامه است دیگه!
ظاهراً هدف این بازی نوشتن یه جمله است که یادمون بیاد این کار هم سخته!!
و اما دوستانی که می خوام دعوتشون کنم توی این بازی شرکت کنند!!
فرشته،دلارام،علی،وجود وآسیه هستند. که ازشون دعوت می کنم. که توی این بازی شرکت کنند.
شما هم خواستین می تونید شرکت کند!!

دیروز از صبح رفتم خونه ی خواهرم و شب با آژانس برگشتم. وقتی مقصدم رو به راننده گفتم اولین حرفی که زد پرسید که از همت بره یا از حکمت؟ با خفتی وصف ناپذیر گفتم درست نمیدونم. وقتی به مادرم زنگ زدم که بهترین مسیر رو ازش بپرسم مجبور شدم جوری حرف بزنم که آقای راننده نفهمه من دارم میرم خونه ی پدر و پدریم!!! تازه با پرسیدن مسیر از مادرم بیشتر گیج شدم چون حالا دیگه پای یادگار امام هم وسط اومده بود!
تا همین شش سال پیش که از اینجا رفتم فکر میکردم شهرم رو تا حدود زیادی میشناسم اما دیشب وقتی نتونستم آدرس خونه ای که دست کم ۲۰ سال توش زندگی کردیم رو بدم خیلی حالم گرفته شد. اونسالی که ما به این محل نقل مکان کردیم خیابون اصلیش تازه اسفالت شده بود و هنوز اسفالتش اونقدر سفت نبود و با عبور و مرور هر کامیون لوله ی آب کوچه ای میترکید و تا یه نصف روز برای آوردن آب باید دبه بدست به دوتا کوچه اونطرف تر میرفتیم و منت اهالی محل رو میکشیدیم. اما حالا خدا بده برکت همون خیابون قوزمیت تبدیل شده به بزرگراهی جلالت مکان که از هر انشعابش میشه از یک نقطه ی تهران، این کلان شهر بزرگ، سر در آورد. خودم میدونم که شش سال دوری از محیط هر کسی رو از قافله عقب میندازه اما انگار قبول کردن این واقعیت که تهران دیگه شهر من نیست به سختی نوشیدن از جام شوکرانه!
مشکل آدمایی مثل من اینه که با یکی دوسال دور بودن از شهرمون سررشته ی کار ازدستمون میره و با سالها موندن در خارج از کشور هم به غربت عادت نمیکنیم و اونجا رو مال خود نمیدونیم. حقا که مَثَلِ معروف ازاینجا مونده و از اونجا رونده حکایت ماست!

این خونه ی فعلی پدریم رو دست کم ۱۷ -۱۸ ساله که داریم. بیشترین خاطرات زندگیم رو تو این خونه دارم. امروز که از همون کوچه های آشنا رد میشدم باز همون حال و هوای روزهای قدیم اومد سراغم. کوجه ای بود که من خیلی دوستش داشتم. بخصوص در روزهای بارونی که همه جا خیس میشد. این روزها خیلی از ساختمون ها دیگه مثل سابق نیستن. قد بلند تر و پر طمطراق تر شدن اما هنوز بعضی از خونه ها مثل سابق موندن اگرچه که اونها هم بعد از گذشت اینهمه سال رنگ پریده تر و محزون تر شده اند.
امروز به قصد سفارش دادن کیک تولد دخترم از خونه زدم بیرون و وقتی از کوچه های آشنای کودکیم رد میشدم با خودم فکر میکردم که انگار سالها که نه قرن ها از اون روز ها میگذره. حالا اون روزها چقدر دور بنظر میرسن. روزهایی که حتی فکر داشتن بچه از خودم برام دور از ذهن بود. و روزی میرسه که امروز برام زمان دوردستی خواهد بود... بعد یکهو به خودم اومدم و دیدم زیادی دارم فلسفه بافی میکنم و بلافاصله یک تاکسی دربست گرفتم تا زودتر به میدون ولیعصر برم و سیم کارت موبایل بگیرم تا شاید زودتر به واقعیت های زندگی امروز رجعت کنم!!!
این روزها مجبورم از کامپیوتر برادرم استفاده کنم. و چون برادرم با این کامپیوتر یه لقمه نون درمیاره انصاف نمیبینم که زیاد ازش استفاده کنم. بنابراین روده درازی هامو میذارم برای دلتنگی هام در کولورادو!
از هرچی بگذریم پرسه زنی در خیابون های تهرون را عشق است!![]()
بهرحال سختی ها هرچقدر بودن گذشتن و به خوشی ها رسیدیم. عید امسال بعد از ۶ سال که با خونواده م هستم حال و هوای خوبی داره هرچند که از ۶ سال پیش تا حالا همه چیز عوض شده و حال و روز دیگه ای پیدا کرده. هرچند که مردم بخاطر سختی ها و فشار های زندگی خسته تر و فرسوده تر شدن اما هنوز تو ایران بودن و از خلوتی خیابونها در روزهای عید گفتن لذت داره. هنوز دیدن یاس های زرد گلفروشی ها منو وسوسه میکنه. درسته که نه من اون آدم ۶ سال پیش موندم و نه روزگار همون روزگار ۶ سال پیش مونده اما بعضی چیزها هیچوقت عوض نمیشن. مثل شوق دیدن اولین شکوفه های بهاری و دیدن اولین دستفروش های ی که تبقی پر از چغاله بادوم سبز و خوش رنگ دارن و البته شوق دیدار دوستان صمیمی و قدیمی!