همونطور که قبلاً گفتم به دلایلی مجبور شدم ۲ هفته زودتر از موعد برگردم سر خونه و زندگیم و همین تغییر برنامه کلی کاسه کوزه هامونو بهم ریخت. همسر مهربان که برای تحمل بیشتر دوری از ما تا نفس داشت برنامه ی سیر و سفر برای خودش جور کرده بود نتونست بلیط هاشو جابجا کنه و در نتیجه روزی که هواپیمای ما ساعت ۴ بعد از ظهر مینشست اون ساعت ۱۲ ظهر از همون فرودگاه پرواز کرد و رفت به یکی از ایالت های جنوبی برای ۲ هفته. ما که حدوداً ۲۷-۲۸ ساعت تو راه بودیم ماشین گرفتیم و درب و داغون رسیدیم خونه. حالا من با تمام خستگی باید شام و ناهاری برای (خودم که به درک) بچه م جور میکردم بماند.
اینجا به دلیل اینکه از سطح دریا خیلی بالاست و فشار و اکسیژن هوا بسیار کمتر از مثلاً تهرانه هر مسافری که میاد اینجا با مریضی به اسم ارتفاع زدگی استقبال میشه که بد کوفتیه. از سر درد و بدن درد عوارض داره تا تهوعات شدید و جانگداز تا اینکه کم کم بدن به این شرایط اقلیمی جدید سازگار بشه. ظاهراً بچه ها کمتر آسیب پذیرن و بدنشون زودتر انعطاف نشون میده تا ما پیرو پاتال ها!
القصه اینجانب دست تنها بار بیخوابی و خستگی سفر بدوش دچار ارتفاع زدگی هم شدم و باید برای حفظ سلامتی دخترم غذا های خوب و سالم (غیر حاضری) درست میکردم. اینجاست که شاعر میگه: دهنی صاف کردم که مپرس(صاف کردگی منظور صاف شدگیه که به ضرورت شعری تحول یافته)!
چند روزی بود که نسبتاً حالم بهتر بود و به دلیل ایثار های مادریم هرچی غذای خوب و مقوی درست کردم چهار پنجمشو دادم به دخترم خورد و خودم فقط مزه شون کردم. تا امروز که متوجه شدم گوشه ی ناخن هام همه دارن پوسته میشن و خلاصه تمام نشونه های کمبود ویتامین رو در خودم دیدم و بسلامتی دارم دچار آنفولانزا هم میشم.و چون هنوز چند روزی به برگشتن همسر مهربان باقی مونده از ترس دارم قالب تهی میکنم که تو این جنگل مولا که همسایه همسایه رو نمیشناسه اگه من از پا بیفتم کی میاد از دخترم مراقبت کنه؟؟
همه ی این افسانه ها گفتم که بگم ایثار مادری به جای خود محترمه و اگه بازم پاش بیفته این حقیر از گلوی خودم میزنم که بچه م به قدر کافی داشته باشه که بخوره اما در اون نکته ی ایمنی ماسک اکسیژن حقیقتی نهفته که خوبه ما ایرانی ها بهش توجه کنیم. مادر یا پدری که از نظر جسمی و روحی سالمه بهتر میتونه از بچه ش مراقبت کنه تا اونهایی که انقدر از گوشه و گلوی خودشون زدن که همانند اهالی محترم بیافرا شدن و دیگه رمقی برای مراقبت براشون نمونده.
انشالله مطلب بعدی از تعارفات ما ایرانی ها براتون میگم که اونم حکایت ها داره دهان صاف کن!!!
فعلاً خداحافظ تا هفته ی دیگه.