تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو
چند وقتیه که یکی از آشناهام(درواقع یک نقاش میانسال حدوداً ۶۰ ساله به اسم رابرت) کاری رو بهم رجوع کرده که من هم با کمال میل قبول کردم. با توجه به اینکه قبل از رفتنم از ایران هم تا حدودی به همون کار مشغول بودم از اینکه دوباره فرصتی پیش اومد که بتونم با بچه ها سروکار داشته باشم و بهشون هنر نقاشی یاد بدم کلی استقبال کردم. در این میون جناب آقای رابرت بهم قول داد که خودش دنبال همه ی تدارکات میره از جمله ملاقات های مکرر با مدیر مدرسه و چاپ آگهی تبلیغاتی.

اولش که جزئیات کار رو برام توضیح داد ماجرا از این قرار بود که خود رابرت در یکسال گذشته به تدریس در این مدرسه مشغول بوده اما امسال به دلایلی دیگه درامد این کار  براش صرف نمیکنه. وقتی برام توضیح میداد ماجرا طور دیگه ای بود. ازقرار وقتی مشغول به تدریس شدم دیگه صاحب اختیار منم.

یکی دو هفته ای از این جریان گذشت تا دوباره سرو کله ی آقای رابرت پیدا شد با اخبار جدید از روند و پیشرفت کار. اینبار سربسته گفت که به دلایلی(که سربسته موند)قرارداد باید تحت اسم گالری رابرت نوشته بشه.اما بعد میشه عوضش کرد.من که کمی جا خورده بودم شرط ادب و احترام ریش سفید و معرفت آشناییت و لوطی گری کاندید شدن برای این شغل رو بجا گذاشتم و هیچی نگفتم. تا دیروز که ازطریق ایمل آگهی طبلیغاتی که برای من طراحی کرده فرستاد تا ببینه از اینهمه لطفی که بمن دارن راضیم یا نه!.(ناگفته نمونه که همون اول ازم پرسید که کار گرافیک بلدم بکنم یا نه. اگر نه خودش آگهی تبلیغاتیمو برام طراحی می کنه. منم به صراحت یادآوری کردم که بنده اصولاً طراح گرافیک میباشم و خودم از پس این مهم برمیام)

القصه وقتی فایل اتصالی رو باز کردم دیدم اصلاً و ابداً اسمی از این حقیر برده نشده که هیچ صریحاً تأکید شده که والدین عزیز چک ها رو در وجه گالری رابرت صادر کنند یا اصولاً پول نقد بدن. اینجا بود که دیگه شاکی شدم.

درسته که من در امور تجاری کمی تا قسمتی هالو هفت شنبه هستم اما دلیلی نداره که همه اینو بدونن و مسلماً قرار نیست وقتی میدونن هی به رخم بکشن. این دیگه بقول قدیمی ها مشت در باسنه به ولله. اینکه آدم بفهمه که سرشو کلاه گذاشتن یه حکایته و اینه به آدم با سلام صلوات بگن که دارن کلاه گشادی سرش میذارن یه حکایت دیگه. همه ی کسانیکه تو این مدت منو اینجا میشناسن میدونن من عاشق کلاهم(واقعیتش اینه که همسر مهربان دیگه داره به ستوه میاد.چرا که برای کلاه های من دیگه جا توی کمد ها نیست) اما قضیه اینه که من به اندازه ی کافی کلاه دارم که سر خودم بذارم و احتیاجی نیست که هرکی از گرد راه رسید این لطف رو در حق من بکنه.

کنجکاوم که بدونم توجیه آقای رابرت برای این کلاه پرطمطراقی که داره سرم میذاره چیه؟!!

+ حکایت شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

دیشب فیلمی دیدم به اسم جهنده(Jumper). از اون فیلم های تخیلی بود که این روزها باب شده. موضوع فیلم از اینقرار بود که :بعضی آدم ها با قدرتی خارق العاده به دنیا میان. قدرت "جهیدن"! اونها میتونن در کسری از ثانیه از اینسر دنیا به اونسر دنیا بپرند. و قهرمان داستان یه پسر دبیرستانی بود که در اثر یک تصادف قدرتشو کشف میکنه. و از اون به بعد زندگیش از اینرو به اونرو میشه. از شهرش فرار میکنه و به یک شهر دیگه میره. به بزرگ ترین بانک اون شهر دستبرد میزنه بدون اینکه دری رو باز کنه. و بعد از اون در یکی از آپارتمان های لوکس شهر زندگی میکنه. زندگی که چی بگیم. مثلاً صبحانه شو در ایتالیا میخوره. برای موج سواری به جزایر هاوایی میره . ساندویچ ناهارشو روی مجسمه ی ابوالهول در مصر میخوره. برای کوهنوردی به کوه های آلپ میره و شام رو در یک رستوران شیک در فرانسه میل میکنه و برای خواب بالاخره به آپارتمانش در نیویورک برمیگرده. حالا چه اتفاقاتی میفته و با چه دردسر ها خطراتی مواجه میشه بماند. یه ذره از داستان رو هم میذارم برای اونهایی که میخوان فیلم رو خودشون ببینن.

بهتر از اون گفتگوی بعد از فیلم با همسر مهربان بود.هرکدوم تصور کرئیم که اگه ما هم این قدرت رو داشتیم چه میکردیم و روزمون رو چطور به شب میرسوندیم؟

من به شخصه صبحانه رو در تهران و با خونواده م میخوردم و یکی دو ساعتی رو با اونها میگذروندم. و گاهی به انقلاب سری میزدم و کتابی میخریدم. برای ناهار میرفتم به لندن پیش دوست عزیزم طناز. مخصوصاً که حالا یه کاکل زری هم به زندگیش وارد شده. یکی دو ساعتی رو با طناز میگذروندم و بهش در امورات بچه داری کمک میکردم.(نه که من در این موارد خیلی وارد و صاحب نظرم!!!)چند ساعتی رو پیش از شام به جهانگردی میگذروندم. هر روز یه شهر و محل دیدنی. و شام رو برمیگشتم خونه و با همسر مهربان و دخترکم میخوردم. فردا صبحانه با یکی دیگه از اقوام و ناهار با یکی دیگه از دوستان.

آه ه ه ه ه ه ه ه ه! اگه فقط میشد در یک چشم به هم زدم از جایی به جای دیگه رفت.

شما چه میکردین اگه یه "جهنده" بودین؟

+ حکایت شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

سلام بر همه ی دوستان عزیزم.

مدتیه که حرفی برای گفتن ندارم. مطلبی به ذهنم میاد اما تا پای کامپیوتر میشینم که تایپ کنم همه ش از ذهنم میپره و هیچی برای نوشتن باقی نمیمونه. ظاهراً این یه بیماری ذهنی جدیده که بهش مبتلا شدم و خدا میدونه که کی بهبود حاصل کنم. از همه ی شما که به اینجا سر میزنین و برام نظر مینویسین ممنونم و عذر خواهی میکنم که حرف تازه ای ندارم.

دلم میخواد زودتر از این حال و هوا دربیام و مثل قبل بنویسم. این روزها سخت درگیر کار نقاشی هستم. یکی دوتا سفارش کار گرفتم که در چند ساعتی که دخترم میره مدرسه فقط میتونم روشون کار کنم. شاید دلیل اینکه مغزم در امورات نوشتن قفل شده همین باشه.

فعلاً به گذاشتن یه عکس بسنده میکنم تا بعد.

+ حکایت شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |