امروز اولین جلسه ی کلاس نقاشی تشکیل شد و طبق قراری که آقای رابرت شب قبل با من گذاشته بود ده قیقه به ساعت سه جلوی در مدرسه حاضر شدم. رابرت و پسر ۱۰-۱۲ ساله ش بهم کمک کردن تا خمره های ۳-۴ لیتری رنگ رو به داخل مدرسه ببرم. بعد از اینکه وارد سالن بزرگی که کارگاه هنر اون مدرسه بود شدیم رابرت برام از روی دفترچه ی یاداشتش توضیح داد که چند نفر ثبت نام کردن و کدوم هاشون شهریه رو پرداختن. یواش یواش مادر ها به همراه بچه هاشون از راه رسیدن و شروع کردن با رابرن خیلی خودمونی چاق سلامتی کردن. رابرت هم منو به تک تکشون معرفی کرد و توضیح داد که من چه هنرمند ماهری هستم!!!
و چون اون و زنش برای چند هفته مجبورن به لاس وگاس برن از من خواستن که کلاسشونو اداره کنم. قبل از اومدن والدین و اطفال به کلاس سردستی برام توضیح داد که پدر و مادر ها از کار رابرت و خانمش سال قبل راضی بودن و به اعتبار اونها دوباره ثبت نام کردن و برای اینکه شاگرد ها بمونن بهشون گفته که امسال هم کلاس میذاره و چون این کلاس رو پارسال تحت اسم خودش بیمه کرده و هنوز موعد بیمه سر نیومده خواسته که من کمتر تو خرج بیفتم بنابراین همه چیز رو به اسم خودش صادر کرده که من ادامه ی کار اونو دنبال کنم و وقتی پدر و مادر ها از نتیجه ی کار من راضی بودن و موعد خرید حق بیمه ی جدید شد میتونم همه چیز رو به اسم خودم ثبت کنم.( اینجا هر کاری که بخوای بکنی باید بیمه بشی و بیمه بکنی. خدا میدونه که چه خطری بچه ها رو تو کلاس نقاشی تهدید میکنه اما برای آرامش خاطر باید بیمه بشن. خیلی از قانون های اینجا منو یاد پیه زیادی میندازه!)
امروز رابرت نه تنها درخواست هیچ پاداشی در قبال پیگیری کاغذ بازی ها و به سرانجام رسوندن کار نکرد بلکه کلی هم در اداره کردن کلاس بهم کمک کرد و منو جلوی پدر و مادر ها و فرزندانشون بالا برد!
بعد از کلاس وقتی داشتم به سمت خونه رانندگی میکردم با شرم به خودم یاد آوری کردم که چقدر خوبه آدم به مردم اعتماد داشته باشه. متأسفانه من هنوز دارم از میراثی که از ایران آوردم بهره گیری میکنم. این عینک بدبینی که میراث ۳۰ سال تو ایران زندگی کردنمه خیلی وقت ها باعث میشه که رنگ های شفاف رو نبینم و دنیا رو تیره تر از اونچه که هست ببینم.
میدونم که تو ایران متأسفانه کلمه ی اعتماد دیگه معنی و مفهوم اصلیشو از دست داده. اگرچه تا حدودی میتونم درک کنم که از کجا منشأ میگیره. از فشار های روحی و اقتصادی که اونجا هست و روز بروز هم بیشتر میشه. اما خودمونیم بالا بریم، پایین بیایم هیچ جوره نمیشه این بی اعتمادی و بدبینی و زیر آب زنی رایج در کشورمونو توجیه کرد. هرجور که بهش نگاه کنی زننده و قبیحه. ای کاش هرچه زود تر زمینه های اعتماد کردن و صادق و روراست بودن در ایران فراهم بشه تا همه بتونن طعم شیرین راستی و درستی رو دوباره بچشن. خصیصه ای که کم کم داره منسوخ میشه.
+
حکایت شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ
|