تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو
یکی از مضرات خونه ی کوچیک داشتن اینه که هرچی وسایلمونو که سه تا خونه رو پر میکنه جابجا میکنیم بازهم انگار تنگی جا فرقی نمیکنه و همون آش میشه و همون کاسه. مدتی بود که نورتغییر مکان در تاریکی های زندگی در خونه ی یه قربیلی ما سوسو میزد اما اونم با غوز بالای غوز شدن وضعیت اقتصادی آمریکا خاموش شد. دخترکم هم که حالا چهار سال و نیمش شده اتاق بزرگتر میخواد. خلاصه هفته ی پیش یه نیمچه اسباب کشی کردیم که خدا نصیب سگ در برزخ نکنه، انگار گردباد به خونه زده. هرچی داشتیم و نداشتیم اومد وسط و دیگه راه برای رفت و آمد نداشتیم.  و خلاصه بعد از یک هفته تلاش و تمنا و خستگی ... امروز بالاخره همه چیز به حالت عادی در اومد و نتیجه این شد که دخترم اتاق بزرگ تر نصیبش شد با تخت و بخت جدید و من هم یه نیمچه دفتر کار دار شدم با یک میز مدیر کلی بزرگ که تمام خرت و پرت هامو بتونم توش جا بدم. نمیدونم چطور شد اما با اینکه کلی وسایل و تیر و تخته ی تازه خریدیم اما نه تنها جامون تنگ تر نشده بلکه حق به حق دار و اتاق خواب به بچه و دفترکار به مادر بچه رسید! اما این وسط به اندازه ی یه حمال بازاری کار و ببر و بیار داشتیم و من ۴-۵ روز بدون تلفن و از همه طاقت فرسا تر بدون اینترنت روزگار رو سپری کردم!

اولش که همسر مهربان تمام بساط مارگیری منو قلمبه از برق بیرون کشید برد طبقه ی بالا در نیمچه اتاق کار من، خیلی بیه گرون نیومد اما وقتی فهمیدم که سیمکشی طبقه ی بالا فرسوده شده و برای وصل کردن اینترنت و تلفن دیگه بو و خاصیت نداره احساس کردم دنیا داره به آخر میرسه. وقتی زنگ زدیم شرکت مربوطه بیاد و درستش کنه معلوم شد که اولین وقتی که میتونن بیان ۴-۵ روز دیگه ست دیگه واویلا شد. فکر کردم چطور میتونم بدون تلفن سر کنم. اگه نتونم به دوستام در سراسر اروپا و خانوادم در ایران زنگ بزنم .... واویلا.... اگه نتونم روزی ۸۵۰ بار ایمیل چک کنم..... .

اما راستش انقدر کار داشتم که اگر هم تلفن و اینترنتم وصل بود باز نمیتونستم ازشون استفاده کنم.

درسته که اونطور که توقع داشتم نشد و خونه و شهرمونو عوض نکردیم اما میگن خدا همه ی در ها رو روی بنده هاش نمیبنده. حالا هم یه نیمچه دفتر کار دارم و هم کار تدریسم داره خوب پیش میره. خدا رو شکر. 

همه ی این روده درازی هارو کردم که بگم از دوستان خوبم معذرت میخوام اگه چند وقتی به وبلاگ هاتون سر نزدم. این نیمچه معذرت منو بپذیرید!

+ حکایت شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

+ حکایت شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |