تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت
حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو

چند وقت پیش فیلمی دیدم که در مورد متافیزیک در زندگی ما آدمها بحث میکرد و نمونه های جالبی رو مثال میزد. یکی از مطالبی که عنوان کرد مخصوصاً از همه برام جالب تر بود. ظاهراً یک ژاپنی بودایی تحقیقی در مورد تأثیر کلمات برروی آب کرده. نکته جالبی که بعد از دیدن قطرات منجمد شده ی آب ذر زیر میکروسکوپ بدست این محقق آمده برام باور نکردنی بود و آن حقیقتیه که هر دین و مکتبی کمابیش توصه ش کرده بدون اینکه از نظر علمی توضیحی براش داشته باشه و یا صحتشو ثابت بکنه. از نظر من بهترین و ساده ترین شکل این پیام در گفته معروف زرتشت بیان شده:"پندار نیک،گفتار نیک،کردار نیک"

از قرارمعانی کلمات در شکل گیری بلور های آب تأثیر بسیاری دارند. مثلاً کلمه ی"متشکرم" بلور های آب رو به این شکل در می آورند

و جمله ی تورا خواهم کشت چنین تأثیری بر آب میگذارد

و اما نکته ای که آقای "ماسارو اِموتو" بعد از تمام این تحقیقات متذکر شده این است که 3/4 بدن انسان از آب تشکیل شده در نتیجه افکار و بیانات ما آدمها نقش بسیار زیادی در شکل گیری درون ما دارند. اگر پیوسته به افکار بد و پلیدی همچون انتقام و یا غیبت و بدگویی فکر کنیم یا زبانمان را با این گونه کلمات بیالاییم بدن ما تبدیل به توده ای از مولکول های بد شکل و منزجر کننده میشود. با دانستن این حقیقت درک مبتلا شدن به امراضی چون سرطان مشکل نخواهد بود.

   

آب دریاچه ی بیووا قبل از نیایش شکرگزاری 

آب دریاچه ی بیووا بعد از نیایش شکرگزاری

 

امیدوارم این مطلب همانقدر که برای من جالب و تأثیر گذار بود و مرا به کیفیت افکار و گفتار و کردارم حساس و مقید کرد برای شما خوانندگان محترم این وبلاگ هم مؤثر بوده باشه. 

+ حکایت شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  | 

نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که انقدر از کاری که کردین شرمنده باشین که از خودتون بدتون بیاد؟ در حال حاضر من در این مرحله هستم و شدیدآ حالم از خودم بهم میخوره. واقعیتش اینه که گاهی ما آدم بزرگ ها فکر میکنیم که دنیا ارث آباء و اجدادیمونه و اگه سهممونو به موقع نگیریم تورات خدا غلط میشه.

امروز طبق معمول دوشنبه ها کلاس نقاشی داشتم و دخترکم هم مثل همیشه سر از پا نمی شناخت که بره سر کلاس و به من در تر و تمیز کردن آخروقت کلاس کمک کنه. متآسفانه اقتصاد خراب اینجا روی همه چیز تآثیر گذاشته. از چند هفته ی گذشته یکی یکی بچه ها ی کلاس انصراف دادن و از دوستانشون شنیدم که خونوادشون نمیتونن خرج این کلاس رو تقبل کنن. تا امروز که فقط ۴ نفر سرکلاس حاضر شدن.خلاصه تا آخر کلاس خودداری کردم و به بچه ها با روی خوش درس جدید رو دادم. وقتی آخرین بچه به همراه مادرش بیرون رفت تازه تو خودم رفتم و با دلخوری مشغول تمیز کردن میز ها شدم. تمام هم و غمم این بود که زودتر بر گردم خونه و این جریان رو با همسر مهربان درمیون بذارم و دیگه متوجه نبودم که دختر گلم مثل همیشه میخواد در تمیز کردن بهم کمک کنه. باهاش کمی بد اخلاقی کردم و بهش واتوره رفتم که بذاره زودتر کارمو بکنم که بتونیم بگردیم خونه.ظاهراً کمی زیاده روی کردم و دخترکم به گریه افتاد.

اگرچه زود به خودم اومدم و از دلش در آوردم اما تا الان که ساعت ۱:۵ دقیقه ی صبح فرداست هنوز ته دلم آشوبه وهر وفت یاد رفتارم میفتم از خودم حال قسیون بهم دست میده! فقط امیدوارم فردا که بیدار شد بد اخلاقی دیشب منو کاملاً فراموش کرده باشه.

راستش انقدر که دخترم این کلاس رو دوست داره هر هفته که میگذره فقط غصه ی اینو می خورم که اگه روزی این کلاس تعطیل بشه اونه که بیشتر از من دلتنگ میشه.

 

+ حکایت شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط مه سا اسلامیه شاپ  |