
این روزها کمی گرفتارم اما بزودی با مطلب جدید برمیگردم!

یکی از بدی های زندگی دور از وطن وقتی نمود میکنه که خبر فوت عزیزی رو میشنوی. فرقی نمیکنه کی باشه مادر بزرگ کهنسال و مریض یا دایی جوان. وقتی میبینی زندگی به همون شکل دیروز جریان داره و دوستان و آشنایانت مثل همیشه خوش و خرم و سرزنده باهات احوال پرسی میکنن دچار دوگانگی میشی که مرگ عزیزت رو باور کنی یا نه. اون روزها که هنوز ایران بودم همیشه از مراسم های عزاداری ایرانی بدم میومد. همیشه فکر میکردم ما ایرانی ها عزاداری رو به نهایت میرسونیم و با دم گرفتن ها و مداحی های جگر خراش حال داغداران رو بد اندر بد میکنیم. اما حالا وقتی میخوام برای عزیز از دست رفته م گریه کنم اول که تنهایی هیچ مزه نداره. دوم اینکه حتی اگر هم بتونم گریه کنم مدت کوتاهی دوام نمیاره و مجبورم به هر دلیلی آروم بگیرم. حالا این دلیل می خواد غصه دار نکردن دخترکم باشه یا نداشتن حوصله برای تفسیر احوالات درون به همسر مهربان. در نتیجه همیشه انگار بغض نهفته و اشگ نریخته ای توی گلوی آدم باقی میمونه. نا گفته نمونه چون در مراسم حضور نداشتی بخشی از وجودت نمیخواد حقیقت رو بپذیره و باور کنه.
از من بشنوید، عزاداری ایرانی اگرچه جانگدازه اما دست کم با خانواده و اقوام میگذره و خیلی وقت ها خنده هایی که تو مراسم عزاداری پیش میاد از صد تا جوک بیشتر میچسبه چون نشون دهنده ی اینه که طرف مقابل داره سعی میکنه که کمی حال و احوالتو عوض کنه. دستشون درد نکه . هرچی هست از عزاداری تک و تنها، اون سر دنیا صد برابر بهتره!